My professor
My professor
Part:72
سرفه ی عمیقی کردم و اون با کف دستش کمرمو ماساژ داد و با یه لحن آروم و حمایتگر گفت :
جونگکوک :دختر کوچولو اشکال نداره . چیزی نیست...
نفس نفس زدم و پیشونیمو به دستام تکیه دادم ... بطری ای رو جلوم گرفت
جونگکوک:یکم آب بزن دست صورتت بریم دکتر
آبو ازش گرفتم و با صدای ضعیفم گفتم:
هیزل: لازم نیست ... خوبم
موهامو آروم از دوطرف صورتم کنار زد و پشت سرم تو دستش گرفتشون تا راحت صورتمو بشورم... -
جونگکوک :آبمیوه چه طعمی دوست داری ؟ -
لبخند محو و خسته ای زدم و نگاهش کردم
هیزل:سیب
.......
هیزل منطقی باش...
اگه واقعا کار جیمین بود با همون ماشین میومد دانشگاه که تو بفهمی خودش پشت قضیه س؟
وقتی رئیس کارتل هگز آیریس اونقد کارشو بلده که حتی پلیس هم ردی ازش نداره نمیتونه همچین کار احمقانه ای جلو چشات کرده باشه نکنه میخواد بترسونتم؟ و بهم بفهمونه به حمله ی دیگه رو در پیش دارم؟!
دستای لرزونمو نگاه کردم ... باید بگم اگه قصدش اینه کاملا موفق شده
اون نگاه لعنتی از ذهنم پاک نمیشد ... انگار داشت با چشماش بهم میفهموند که "فاتحه"ی خودتو بخون کمر به نابودی تو و برادرت "بستم!
تهیونگ: کجای بازار کار داری؟
از فکر اومدم بیرون و دور و برمو نگاه کردم ... با دیدن پاساژا و بوتیکای اطرافم گفتم:
هیزل:همینجا....ممنون.
عجیب بود که در تمام مسیر انقد سرعت رانندگیش رو نسبت به همیشه کمتر کرده بود که میدیدم هوا تاریک شده و تازه به بازاری که میخواستم رسیدیم...
بعد از پارک کردن موتور خاموشش کرد و من پیاده شدم ... داشتم کلاهو در میوردم که اونم پیاده شد و خواست همراهم بیاد ... فورا گفتم :
هیزل :نه خودم میرم...
از پشت کلاه کاسکت دودیش نگاهم کرد
تهیونگ:بازار شلوغه قرار شد فعلا تنها جایی رفت و آمد نکنی.
دور و برمو نگاه کردم و رسیدم به یه مغازه که درست روبه روی جایی بود که ایستاده بودیم
هیزل :ببین من تو همین مغازم سریع برمیگردم .... رفت و آمد نمیکنم فقط میرم داخل و خیلی زود بر میگردم .... اون دوستمه... به کار شخصی باهاش دارم
سوییچشو از سوییچ استارت جدا کرد و دست به سینه به موتورش تکیه داد
تهیونگ:از دید خارج نشو .
سرمو تکون دادم و رفتم داخل مغازه
نفس راحتی کشیدم ... اگه باهام میومد قوز بالا قوز میشد
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
Part:72
سرفه ی عمیقی کردم و اون با کف دستش کمرمو ماساژ داد و با یه لحن آروم و حمایتگر گفت :
جونگکوک :دختر کوچولو اشکال نداره . چیزی نیست...
نفس نفس زدم و پیشونیمو به دستام تکیه دادم ... بطری ای رو جلوم گرفت
جونگکوک:یکم آب بزن دست صورتت بریم دکتر
آبو ازش گرفتم و با صدای ضعیفم گفتم:
هیزل: لازم نیست ... خوبم
موهامو آروم از دوطرف صورتم کنار زد و پشت سرم تو دستش گرفتشون تا راحت صورتمو بشورم... -
جونگکوک :آبمیوه چه طعمی دوست داری ؟ -
لبخند محو و خسته ای زدم و نگاهش کردم
هیزل:سیب
.......
هیزل منطقی باش...
اگه واقعا کار جیمین بود با همون ماشین میومد دانشگاه که تو بفهمی خودش پشت قضیه س؟
وقتی رئیس کارتل هگز آیریس اونقد کارشو بلده که حتی پلیس هم ردی ازش نداره نمیتونه همچین کار احمقانه ای جلو چشات کرده باشه نکنه میخواد بترسونتم؟ و بهم بفهمونه به حمله ی دیگه رو در پیش دارم؟!
دستای لرزونمو نگاه کردم ... باید بگم اگه قصدش اینه کاملا موفق شده
اون نگاه لعنتی از ذهنم پاک نمیشد ... انگار داشت با چشماش بهم میفهموند که "فاتحه"ی خودتو بخون کمر به نابودی تو و برادرت "بستم!
تهیونگ: کجای بازار کار داری؟
از فکر اومدم بیرون و دور و برمو نگاه کردم ... با دیدن پاساژا و بوتیکای اطرافم گفتم:
هیزل:همینجا....ممنون.
عجیب بود که در تمام مسیر انقد سرعت رانندگیش رو نسبت به همیشه کمتر کرده بود که میدیدم هوا تاریک شده و تازه به بازاری که میخواستم رسیدیم...
بعد از پارک کردن موتور خاموشش کرد و من پیاده شدم ... داشتم کلاهو در میوردم که اونم پیاده شد و خواست همراهم بیاد ... فورا گفتم :
هیزل :نه خودم میرم...
از پشت کلاه کاسکت دودیش نگاهم کرد
تهیونگ:بازار شلوغه قرار شد فعلا تنها جایی رفت و آمد نکنی.
دور و برمو نگاه کردم و رسیدم به یه مغازه که درست روبه روی جایی بود که ایستاده بودیم
هیزل :ببین من تو همین مغازم سریع برمیگردم .... رفت و آمد نمیکنم فقط میرم داخل و خیلی زود بر میگردم .... اون دوستمه... به کار شخصی باهاش دارم
سوییچشو از سوییچ استارت جدا کرد و دست به سینه به موتورش تکیه داد
تهیونگ:از دید خارج نشو .
سرمو تکون دادم و رفتم داخل مغازه
نفس راحتی کشیدم ... اگه باهام میومد قوز بالا قوز میشد
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۴k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط