{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P40
کوک آروم درِ تراس رو باز کرد و پا گذاشت توی تراس جی‌یون حتی برنگشت نگاهش کنه؛ غرق توی فکرای خودش بود که حس کرد یه چیزی نشست رو شونه‌هاش. یه شال پشمیِ گرم بود. جی‌یون برگشت به کوک که شال پشمی رو انداخته رو شونه هاش نگاه کرد و بلافاصله اخماش رفت تو هم و با لحنِ عصبی برگشت سمتش:
جی یون:چرا انقدر تکون می‌خوری؟ مگه دکتر نگفت تا چند ماه باید فقط بخوری و بخوابی؟ هان؟
کوک یه لبخندِ کج زد و شونه‌هاش رو انداخت بالا، انگار که هیچیش نیست:
کوک: بی‌خیال بابا، حالم خوبِ خوبه. انقدر سخت نگیر!
جی‌یون دستاش رو گذاشت رو نرده و با حرص گفت: جی یون:بخاطرِ همین لج‌بازیاته که هنوز زخمات خوب نشدن. تو الان باید استراحت کنی، نمی‌فهمی؟
کوک چند قدم اومد جلوتر و تکیه‌اش رو داد به نرده، کنارِ جی‌یون ایستاد. نگاهش رو دوخت به دریا و بعد از یه مکثِ کوتاه، خیلی آروم گفت:
کوک:خوبم، واقعا خوبم...
راستی... اصلاً چرا منو آوردی اینجا؟ اونم درست بلافاصله بعدِ اینکه از بیمارستان مرخص شدم؟
جی‌یون چرخید سمتش؛ صورتش جدی و بی‌حس بود. دستش رو دراز کرد و زیپِ سویشرتِ کوک رو تا زیرِ گلوش کشید بالا، انگار حتی وسط اضطرابشم نگرانش بود. با صدایی که حالا کمی آروم‌تر بود، گفت:
جی یوت:نجاتت دادم. از دستِ اون خبرنگارایِ سمج، از دستِ سیاستمدارایِ عوضی و تاجرایی که فقط منتظرن زمین خوردنت رو ببینن. اون شرکتی که بعدِ فوت پدرت حالا رئیسش تویی... اگه همون‌جا می‌موندی، باید هم‌زمان هم با کارایِ کوفتیِ شرکت می‌جنگیدی، هم با داغِ پدرت، هم با زخمایی که هنوز خوب نشده. از همه اینا نجاتت دادم!
کوک یه لبخندِ تلخ زد، از اونایی که عمقِ خستگیش رو نشون می‌داد. نگاهش رو چرخوند سمتِ جی‌یون:
کوک:ولی خب، الان رئیسِ همون شرکت، توی شرکتش نیست. با این حال... ممنونم ازت. باشه، از این به بعد سعی می‌کنم از این فرصت استفاده کنم و خودم رو جمع و جور کنم.
جی‌یون دیگه طاقت نیاورد. اومد نزدیک‌تر، دستش رو دورِ بازویِ کوک حلقه کرد و با یه فشارِ آروم، هدایتش کرد سمتِ داخلِ خونه. با لحنی که یه جورایی طعنه داشت، گفت:
جی یون:سه هفته‌ست که آوردمت اینجا، تازه الان به این نتیجه رسیدی؟
کوک در حالی که دستش رو می گذاشت رویِ دستِ جی‌یون که بازوش رو گرفته بود و داشتن با هم می‌رفتن سمتِ فضایِ گرمِ خونه، سرش رو تکون داد و گفت:
کوک: متأسفانه... آره.
دیدگاه ها (۱)

P41هوای کنار رودخانهٔ هان مثل همیشه دلنشین بود. موج‌های آروم...

P42دنیا پر از باندهای خلافکاره که از هم پاشیدن؛ بعضی‌هاشون ب...

ادامه p39 نسیمِ خنکِ شب، با خودش بویِ دریا رو می‌اورد. مهتاب...

P39هیچ‌وقت احساسی توی وجودم نداشتم واقعاً هیچ‌وقت. نه تو قل...

P29ساعت ۴:۱۰صبحه.کوک اروم کیلید رو تو در میچرخونه و وارد میش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط