ادامه p
ادامه p39
نسیمِ خنکِ شب، با خودش بویِ دریا رو میاورد. مهتاب یه قلممویِ اغشته به رنگ نقرهای توی دستش گرفته و رویِ موجهایِ آرومِ دریا میکشید
و یه مسیرِ درخشانی رو تا خودِ ساحلِ خلوت ایجاد کرده بود. تراس، انگار یه جایگاهِ مخصوص بود برایِ تماشایِ این منظرهیِ ساکت و رؤیایی.
جییون، با یه لباسخوابِ ابریشمیِ بلند که تویِ نورِ کم، مثلِ شبِ بیستاره به نظر میرسید، کنارِ نردهیِ تراس ایستاده بود. ارنجهاش رو به نرده های کوتاهی تکیه داده بود؛ نرده هایی که تا بالایِ شکمش میرسید و یک جور حسِ امنیتیِ کاذب میداد. گوشی رو به گوشش چسبونده بود، اما تمامِ حواسش جایِ دیگه ای بود. داشت سعی میکرد آبِ دهنش رو قورت بده، همونجور که داشت خودش رو از افکرش بیرون میکشید تا بتونه جوابِ سؤال تهیونگ که چند ثانیه پیش پرسیده بود«دقیقاً برای چی بردینشون به جزیره؟ لازم بود مادرخوانده؟» بده...
سؤالی بود که انتظارش رو داشت، ولی آمادهیِ جواب دادنش نبود.
چشمهاشو محکم بست. تصویرِ اون جزیره، اون چهرهها، اون حرفها، مثلِ برق از جلویِ چشمش گذشت. انگار تو یه لحظه، تمامِ اون اتفاقات دوباره داشتن جلویِ چشمش رخ میدادن. یک نفسِ عمیق کشید، سعی کرد هوایِ تازه و خنکِ دریا رو تویِ ریههایش پُر کنه، ولی فقط اضطرابِ بیشتری حس کرد.
وقتی چشمهاشو باز کرد، نگاهش هنوز به خطِ درخشانِ مهتاب رویِ دریا دوخته شده بود. صداش، حتی برایِ خودش هم، کمی لرزون به گوش میرسید:
جی یون:آره… لازم بود…(مکث کرد. کلمات تویِ گلوش گیر کرده بودن)فعلاً حواست به همهیِ کارا باشه…
میدونست که تهیونگ، خوب میدونه که دارد طفره میروه میدونست که میدونه این جواب، جوابِ واقعی نیست ولی جییون نمیتونست. نمیتونست هیچکدوم از اون فکرها، هیچکدوم از اون حسهایِ گنگ و ترسناک رو به زبان بیاره حتی نمیتوونست بگه که چرا اینقدر عذاب میکشه. این سکوت، این ناتوانی در بیانِ حقیقت، مثلِ زخمی بود که آرامآرام داشت عمیقتر میشد. انگار که در یک جزیرهیِ دورافتاده گیر افتاده بود، جزیرهای که فقط خودش از اون خبر داشت و راهِ نجاتی از آن نداشت.
نسیمِ خنکِ شب، با خودش بویِ دریا رو میاورد. مهتاب یه قلممویِ اغشته به رنگ نقرهای توی دستش گرفته و رویِ موجهایِ آرومِ دریا میکشید
و یه مسیرِ درخشانی رو تا خودِ ساحلِ خلوت ایجاد کرده بود. تراس، انگار یه جایگاهِ مخصوص بود برایِ تماشایِ این منظرهیِ ساکت و رؤیایی.
جییون، با یه لباسخوابِ ابریشمیِ بلند که تویِ نورِ کم، مثلِ شبِ بیستاره به نظر میرسید، کنارِ نردهیِ تراس ایستاده بود. ارنجهاش رو به نرده های کوتاهی تکیه داده بود؛ نرده هایی که تا بالایِ شکمش میرسید و یک جور حسِ امنیتیِ کاذب میداد. گوشی رو به گوشش چسبونده بود، اما تمامِ حواسش جایِ دیگه ای بود. داشت سعی میکرد آبِ دهنش رو قورت بده، همونجور که داشت خودش رو از افکرش بیرون میکشید تا بتونه جوابِ سؤال تهیونگ که چند ثانیه پیش پرسیده بود«دقیقاً برای چی بردینشون به جزیره؟ لازم بود مادرخوانده؟» بده...
سؤالی بود که انتظارش رو داشت، ولی آمادهیِ جواب دادنش نبود.
چشمهاشو محکم بست. تصویرِ اون جزیره، اون چهرهها، اون حرفها، مثلِ برق از جلویِ چشمش گذشت. انگار تو یه لحظه، تمامِ اون اتفاقات دوباره داشتن جلویِ چشمش رخ میدادن. یک نفسِ عمیق کشید، سعی کرد هوایِ تازه و خنکِ دریا رو تویِ ریههایش پُر کنه، ولی فقط اضطرابِ بیشتری حس کرد.
وقتی چشمهاشو باز کرد، نگاهش هنوز به خطِ درخشانِ مهتاب رویِ دریا دوخته شده بود. صداش، حتی برایِ خودش هم، کمی لرزون به گوش میرسید:
جی یون:آره… لازم بود…(مکث کرد. کلمات تویِ گلوش گیر کرده بودن)فعلاً حواست به همهیِ کارا باشه…
میدونست که تهیونگ، خوب میدونه که دارد طفره میروه میدونست که میدونه این جواب، جوابِ واقعی نیست ولی جییون نمیتونست. نمیتونست هیچکدوم از اون فکرها، هیچکدوم از اون حسهایِ گنگ و ترسناک رو به زبان بیاره حتی نمیتوونست بگه که چرا اینقدر عذاب میکشه. این سکوت، این ناتوانی در بیانِ حقیقت، مثلِ زخمی بود که آرامآرام داشت عمیقتر میشد. انگار که در یک جزیرهیِ دورافتاده گیر افتاده بود، جزیرهای که فقط خودش از اون خبر داشت و راهِ نجاتی از آن نداشت.
- ۹۷۸
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط