{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

1

1
- : حالم بهم میخورد
- : هرطور مایلی
کفش هایش را در آورد و مستقیم به درون چاه پرید ... صدای شلپ شلپ آب کثیف برخواست که پاهایش تا مچ در آن فرو. رفته بودند
گفت : وووووی ، آب چقدر سرده
بعد به او نگاه کرد : تو نمیای؟
- : نه
- : آه ... باشه
سپس خم شد و اندک اندک در آب چاه فرو رفت
وقتی پایش به کف چاه خورد با پنجه هایش خود را به سطح آب هول داد .
سرش بیرون آمد و تمام بدنش خیس شده بود و بوی بسیار بدی از هیکلش برمی‌خواست گفت : اوننن .... اون .... اون آچار رو بده به من
در جعبه ابزار بی حوصله گشت و آچار را پیدا کرد و به او داد
آچار را به سرعت گرفت و دوباره درون چاه فرو رفت و اینبار در زیر آب نفس اش را حبس کرد و یکی از لوله ها را گرفت و آچار را درونش قرار داد و پیچاند .
او ، کنار چاه منتظر بود در هوا خنک صبحگاهی بدنش کز کرده بود و با بی علاقگی به جعبه ابزار نگاه میکرد  .چند لحظه بعد ناگهان صدای وحشتناک آب آمد
او درون چاه را نگاه کرد و دید که دوستش بالا آمده
نفس نفس میزد و با حالت تهوع آب را از روی صورتش پاک میکرد
گفت : هوع ... هوع ... لعنتی ! آچار در می‌ره ...
- : گفتم که ... بگو بیان آب چاه رو تخلیه کنند
او لبه های چاه را گرفت و  خودش را بیرون کشید .
تمام لباس هایش خیس شده بودند و بوی کثافط از هیکلش بلند میشد .
گفت : بابا این پیرزن گناه داره
می‌دونی .... هوع... هوع... می‌دونی دوباره چقدر باید هزینه کنه که چاه پُر بشه ؟
- : بهتر از اینه که لباسمون کثافط بگیرن
بعد سرش را برگرداند و دید که پیرزنِ صاحب خانه از پشت دربِ ویلایش به آن دو نگاه می‌کند .
دوستش گفت : حالا یکاری میکنیم دیگه ...اون پیچ‌گوشتی رو بده ... باید نخاله های زنگ زده را جدا کنم .
- : ببین ، اون زیر نفست بگیره من که میذارم میرم ... گفته باشم !

2
- : همش همین ؟
حرامزاده این که خیلی کمه
- : آه ...قبول کن دیگه
- : یعنی تو خودت راضی میشی ؟
اصلا من رو ول کن
خودت که هیکلت رو به کثافط کشیدی چجوری راضی میشی ؟
- : بابا خب چیکار کنیم ؟ از گشنگی بمیریم خوبه ؟ ...
از روی زمین بلند شد و گفت : ای بابا مگه چه گوهی می‌خوام بخورند ؟
باید پول مارو بدن بیناموسا
دو مرد که آنطرف تر صحبت می‌کردند ناگهان برگشتند ، جلو آمدند و به او خیره شدند ، یکی از آنها گفت : چته ؟
- : آره ، چته چاه باز کن ؟
مگه سهمت رو نگرفتی ؟ چرا ور ور می‌کنی ؟
سرش را بالا آورد و دید آن دو نفر مستقیم به او نگاه میکنند .
خون جلوی چشمانش را گرفته و مستقیم به سمتشان حمله کرد
یکی را چنان با لگد زد که روی زمین افتاد و غلتید و با صورت روی زمین کوبیده شد
بعد سمت دیگری رفت .
مردِ دوم خواست تکانی بخورد ، اما مشت محکمی توی صورتش کوبیده و گردنش را را گرفت و با تمام قدرت پیچاند .
فریاد زد و گردن او را تا جایی که بشکند پیچاند
دنیا دور سرش می‌چرخید و اما آن گردنِ بین دوتا دستش را با تمام توانی که داشت می پیچاند و فریاد می‌زد
- : خون بالا بیار حرامزاده
اطرافش پر از خاکِ غلیظ بود ، کارگر ها دورش جمع شده بودند ، آن هیکل های عظیم عضلانی او را تمسخر می‌کردند ، گویی یک فیلم کمدی می‌بینند .
او اما بیشتر گردن آن مرد را که مدام نعره میزد می‌پیچاند و فریاد می‌زد : شکمت رو پاره میکنم حرامزاده ، پولم رو بده ...
که ناگهان ضربه بسیار محکمی به کمرش خورد .
برگشت و دید آن یکی مرد با چوب بالای سرش ایستاده .
خودش را از روی زمین جمع کرد و آن یکی مرد هم که لباس هایش خاکی شده بود جلو آمد و فریاد زد و یک چاقوی بزرگ از زیرِ پیراهنش بیرون کشید و دوباره فریاد زد .
پشت سرشان نیز تجمع وسیعی از کارگران که با خشم به او نگاه می‌کردند موج میزد .
به آنها نگاه میکرد و از وحشت نمی‌توانست تکان بخورد .
که ناگهان دوستش پرید وسط و دستهٔ اسکناس ها را به او داد و فریاد زد : دستمزدت رو بگیر و بیا بریم .
- : اما این کمه
- : بیشرف میخوای اینجا تیکه تیکه بشیم ؟
دوباره به آن لشکرِ خاک آلود خشمگین نگاه کرد ، بعد  دورِ دهانش را پاک کرده و بیخیالِ آنها شد ....
- : بریم ...
دیدگاه ها (۰)

آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کم...

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به ات...

اکنون چاشتگاه است و بادی از آنطرف چمنزار میآید .چمنزار به بی...

ارنست همینگوی اگر می‌توانستم کسی دیگه باشم ، دوست داشتم یک ن...

*rainy night*

مافیایه عشق P:32هان با سردرد بدی بیدار شد خواست دستش رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط