「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 179
✦.................................
همین یک کلمه تمام چیزی بود که تهیونگ لازم داشت بشنود، فکش محکم شد رگ گردنش بیرون زد دیگر فرمانده سازمان روبه روی آن مرد نبود... برادر لینا ایستاده بود.
تهیونگ با صدایی که از خشم میلرزید، گفت:
_ دستتو از روی خواهرم بردار.
مرد خندید
مرد: اگه برندارم چی...؟
تهیونگ حتی پلک هم نزد
_ میکشمت.
همان لحظه صدای خندهی رافائل دوباره بلند شد این بار آنقدر بلند که خودش هم نفسش گرفت بعد دوباره شروع کرد دست زدن
رافائل: آفرین. همینو میخواستم...
بعد ناگهان وسط همان دست زدن ها ایستاد سرش را کج کرد، به تهیونگ خیره شد و با لحنی کودکانه گفت:
رافائل: میشه یه سوال بپرسم...؟
بدون اینکه منتظر جواب بماند، ادامه داد:
رافائل: اگه فقط یه نفر بمونه خواهرت یا آیلین کدومو انتخاب میکنی...؟
سکوت، حتی افراد خودش هم دیگر نمی خندیدند، همه میدانستند رئیسشان وقتی به این حالت میرسد، دیگر حتی به آدم های خودش هم رحم نمیکند
جونگکوک آرام زیر لب گفت:
جونگکوک: حملهش شروع شده...
کای: نه این حمله نیست.. این خود واقعیشه..
رافائل ناگهان دوباره شروع کرد به خندیدن، بعد همانطور که میخندید بی هیچ دلیلی یکی از افراد خودش را صدا زد:
رافائل: تو، بیا جلو.
مرد با ترس نزدیک شد
مرد: ب...بله رئیس؟
رافائل با مهربانی دست روی شانهاش گذاشت لبخند زد
رافائل: خیلی دوستت دارم...
مرد لبخند لرزانی زد
مرد: باعث افتخاره...
بنگ!
گلوله درست وسط پیشانی مرد نشست، بدنش همانجا روی زمین افتاد، رافائل با ناراحتی به جنازه نگاه کرد بعد دوباره... مثل بچه ها زد زیر گریه
رافائل: چرا همه میمیرن من که فقط دوستشون دارم..
تمام سوله.. برای چند ثانیه در سکوتی وحشتناک فرو رفت.
و تهیونگ همان لحظه فهمید.. بزرگ ترین دشمنش فقط یک رئیس مافیا نیست؛ مردی است که دیگر هیچ مرزی میان عقل، خشم، عشق و جنون برایش باقی نمانده است
رافائل ناگهان خم شد کنار جنازه روی دو زانو نشست با اخم به صورت مرد نگاه کرد بعد خیلی آرام با آستین کتش خون کنار لب مرد را پاک کرد
رافائل: ببین همه جات کثیف شد
چند بار روی موهای مرد دست کشید، بعد آهی کشید
رافائل: خوابیدی...؟
هیچ جوابی نیامد، رافائل لبش را جمع کرد:
رافائل: قهری...؟
چند ثانیه منتظر ماند بعد ناگهان اخم کرد، با تمام قدرت سیلی محکمی به صورت جنازه زد؛ صدای برخوردش توی سوله پیچید
رافائل: چرا جواب نمیدی؟!
همه با ناباوری نگاهش میکردند
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: لعنتی باز کامل از واقعیت جدا شده...
کای فکش را روی هم فشار داد.
کای: برای همینه که ازش میترسن...
ــــــــ
رافائل ناگهان دوباره آرام شد، مثل اینکه اصلاً اتفاقی نیفتاده باشد از جیب کتش یک آب نبات چوبی بیرون آورد کاغذش را با دقت باز کرد داخل دهان جنازه گذاشت
رافائل لبخند زد.
رافائل: اینو دوست داشتی، درسته...؟
بعد همانطور که لبخند میزد، سرش را بالا آورد؛ نگاهش مستقیم به تهیونگ افتاد لبخندش آرام آرام کش آمد.
رافائل: حالا نوبت توئه...
در یک حرکت اسلحهاش را بالا آورد اما، نه سمت تهیونگ.
بنگ!
گلوله از کنار صورت یکی از افراد خودش رد شد، مرد با وحشت روی زمین افتاد
رافائل با عصبانیت داد زد:
رافائل: گفتم صاف وایسا!
مرد با ترس میلرزید
مرد: ر...رئیس من کاری نکردم.
رافائل چند قدم جلو رفت، دست هایش را پشت کمرش قفل کرد مثل معلمی که دارد شاگردش را دعوا میکند، دور مرد قدم زد.
رافائل: کردی...
مرد با گریه گفت:
مرد: نکردم رئیس...
رافائل ایستاد، سرش را کج کرد
رافائل: نفس کشیدی
مرد مات ماند، رافائل لبخند زد
رافائل: وقتی من حرف میزنم کسی حق نداره نفس بکشه.
چند نفر از افرادش ناخودآگاه نفسشان را حبس کردند، جونگکوک آرام زیر لب خندید
جونگکوک: خودشونم از خودش بیشتر میترسن...
رافائل ناگهان کف زد
رافائل: آها! یادم رفت.
از داخل جیبش یک سکهی طلایی بیرون آورد، آن را روی انگشتش چرخاند
رافائل: بازی کنیم.
سکه را بالا انداخت همه بیاختیار نگاهشان به سکه رفت، سکه روی پشت دستش نشست. رافائل با ذوق کودکانه خندید
رافائل: شیر یعنی میکشمت. خط بازم میکشمت.
سکه را نگاه کرد، چند ثانیه سکوت کرد بعد با ناراحتی شانه بالا انداخت.
رافائل: اِ... باز شیر شد
مرد با گریه خودش را روی زمین انداخت
مرد: رئیس خواهش میکنم...
رافائل با بیحوصلگی شلیک کرد.
بنگ!
بدن مرد بیجان روی زمین افتاد، رافائل اخم کرد
رافائل: بازی کردن با آدمایی که همش می بازن اصلاً حال نمیده.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 179
✦.................................
همین یک کلمه تمام چیزی بود که تهیونگ لازم داشت بشنود، فکش محکم شد رگ گردنش بیرون زد دیگر فرمانده سازمان روبه روی آن مرد نبود... برادر لینا ایستاده بود.
تهیونگ با صدایی که از خشم میلرزید، گفت:
_ دستتو از روی خواهرم بردار.
مرد خندید
مرد: اگه برندارم چی...؟
تهیونگ حتی پلک هم نزد
_ میکشمت.
همان لحظه صدای خندهی رافائل دوباره بلند شد این بار آنقدر بلند که خودش هم نفسش گرفت بعد دوباره شروع کرد دست زدن
رافائل: آفرین. همینو میخواستم...
بعد ناگهان وسط همان دست زدن ها ایستاد سرش را کج کرد، به تهیونگ خیره شد و با لحنی کودکانه گفت:
رافائل: میشه یه سوال بپرسم...؟
بدون اینکه منتظر جواب بماند، ادامه داد:
رافائل: اگه فقط یه نفر بمونه خواهرت یا آیلین کدومو انتخاب میکنی...؟
سکوت، حتی افراد خودش هم دیگر نمی خندیدند، همه میدانستند رئیسشان وقتی به این حالت میرسد، دیگر حتی به آدم های خودش هم رحم نمیکند
جونگکوک آرام زیر لب گفت:
جونگکوک: حملهش شروع شده...
کای: نه این حمله نیست.. این خود واقعیشه..
رافائل ناگهان دوباره شروع کرد به خندیدن، بعد همانطور که میخندید بی هیچ دلیلی یکی از افراد خودش را صدا زد:
رافائل: تو، بیا جلو.
مرد با ترس نزدیک شد
مرد: ب...بله رئیس؟
رافائل با مهربانی دست روی شانهاش گذاشت لبخند زد
رافائل: خیلی دوستت دارم...
مرد لبخند لرزانی زد
مرد: باعث افتخاره...
بنگ!
گلوله درست وسط پیشانی مرد نشست، بدنش همانجا روی زمین افتاد، رافائل با ناراحتی به جنازه نگاه کرد بعد دوباره... مثل بچه ها زد زیر گریه
رافائل: چرا همه میمیرن من که فقط دوستشون دارم..
تمام سوله.. برای چند ثانیه در سکوتی وحشتناک فرو رفت.
و تهیونگ همان لحظه فهمید.. بزرگ ترین دشمنش فقط یک رئیس مافیا نیست؛ مردی است که دیگر هیچ مرزی میان عقل، خشم، عشق و جنون برایش باقی نمانده است
رافائل ناگهان خم شد کنار جنازه روی دو زانو نشست با اخم به صورت مرد نگاه کرد بعد خیلی آرام با آستین کتش خون کنار لب مرد را پاک کرد
رافائل: ببین همه جات کثیف شد
چند بار روی موهای مرد دست کشید، بعد آهی کشید
رافائل: خوابیدی...؟
هیچ جوابی نیامد، رافائل لبش را جمع کرد:
رافائل: قهری...؟
چند ثانیه منتظر ماند بعد ناگهان اخم کرد، با تمام قدرت سیلی محکمی به صورت جنازه زد؛ صدای برخوردش توی سوله پیچید
رافائل: چرا جواب نمیدی؟!
همه با ناباوری نگاهش میکردند
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: لعنتی باز کامل از واقعیت جدا شده...
کای فکش را روی هم فشار داد.
کای: برای همینه که ازش میترسن...
ــــــــ
رافائل ناگهان دوباره آرام شد، مثل اینکه اصلاً اتفاقی نیفتاده باشد از جیب کتش یک آب نبات چوبی بیرون آورد کاغذش را با دقت باز کرد داخل دهان جنازه گذاشت
رافائل لبخند زد.
رافائل: اینو دوست داشتی، درسته...؟
بعد همانطور که لبخند میزد، سرش را بالا آورد؛ نگاهش مستقیم به تهیونگ افتاد لبخندش آرام آرام کش آمد.
رافائل: حالا نوبت توئه...
در یک حرکت اسلحهاش را بالا آورد اما، نه سمت تهیونگ.
بنگ!
گلوله از کنار صورت یکی از افراد خودش رد شد، مرد با وحشت روی زمین افتاد
رافائل با عصبانیت داد زد:
رافائل: گفتم صاف وایسا!
مرد با ترس میلرزید
مرد: ر...رئیس من کاری نکردم.
رافائل چند قدم جلو رفت، دست هایش را پشت کمرش قفل کرد مثل معلمی که دارد شاگردش را دعوا میکند، دور مرد قدم زد.
رافائل: کردی...
مرد با گریه گفت:
مرد: نکردم رئیس...
رافائل ایستاد، سرش را کج کرد
رافائل: نفس کشیدی
مرد مات ماند، رافائل لبخند زد
رافائل: وقتی من حرف میزنم کسی حق نداره نفس بکشه.
چند نفر از افرادش ناخودآگاه نفسشان را حبس کردند، جونگکوک آرام زیر لب خندید
جونگکوک: خودشونم از خودش بیشتر میترسن...
رافائل ناگهان کف زد
رافائل: آها! یادم رفت.
از داخل جیبش یک سکهی طلایی بیرون آورد، آن را روی انگشتش چرخاند
رافائل: بازی کنیم.
سکه را بالا انداخت همه بیاختیار نگاهشان به سکه رفت، سکه روی پشت دستش نشست. رافائل با ذوق کودکانه خندید
رافائل: شیر یعنی میکشمت. خط بازم میکشمت.
سکه را نگاه کرد، چند ثانیه سکوت کرد بعد با ناراحتی شانه بالا انداخت.
رافائل: اِ... باز شیر شد
مرد با گریه خودش را روی زمین انداخت
مرد: رئیس خواهش میکنم...
رافائل با بیحوصلگی شلیک کرد.
بنگ!
بدن مرد بیجان روی زمین افتاد، رافائل اخم کرد
رافائل: بازی کردن با آدمایی که همش می بازن اصلاً حال نمیده.
- ۱.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط