وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت،
وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عاشق شدنت بود...
چند ثانیه طول کشید تا حرف اون مرد رو بفهمی.
بعد آروم به جونگکوک نگاه کردی.
«راسته؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
«جونگکوک... گفتم راسته؟»
این بار نگاهش رو بالا آورد.
«نه اونطوری که فکر میکنی.»
با عصبانیت گفتی:
«پس چطوریه؟»
مرد خندید.
«ببینم بالاخره بهش میگی یا خودم بگم؟»
جونگکوک با اخم بهش نگاه کرد.
«از اینجا برو.»
«هنوز تموم نشده.»
«گفتم برو.»
مرد چند لحظه ساکت موند و بعد رو به تو گفت:
«از اول قرار بود جونگکوک فقط چند روز مراقبت باشه.»
با تعجب گفتی:
«پس چرا من؟»
جونگکوک سریع جواب داد:
«چون اون آدمها دنبال تو بودن.»
«کدوم آدمها؟»
سکوت کرد.
«چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
جونگکوک نزدیکت شد.
«چون نمیخواستم بترسی.»
«ولی الان بیشتر از قبل میترسم.»
نگاهش روی صورتت موند.
«میدونم.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم گفت:
«من اولش فقط برای انجام یه مأموریت اومدم.»
قلبت فرو ریخت.
«و بعد؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«بعد تو شدی تنها چیزی که باعث شد نتونم اون مأموریت رو انجام بدم.»
مرد با خنده گفت:
«و دقیقاً همین مشکلشه.»
جونگکوک برگشت سمتش.
«خفه شو.»
مرد شونهای بالا انداخت.
«خودت میدونی اگه بفهمن عاشقت شده، هر دوتون به دردسر میافتین.»
جونگکوک دوباره سمتت برگشت.
این بار نگاهش فرق داشت.
«برای همین باید ازم دور بمونی.»
با ناباوری پرسیدی:
«خودت میخوای؟»
چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«نه.»
«پس چرا میگی؟»
نگاهش رو پایین انداخت.
«چون اگه نزدیکم بمونی، ممکنه دیگه نتونم ازت محافظت کنم.»
همون لحظه صدای بوق ماشین از بیرون خونه اومد.
مرد به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«دیر شد.»
جونگکوک اخم کرد.
«چند نفرن؟»
مرد جواب داد:
«چهار نفر.»
بعد نگاهش رو به تو دوخت.
«و این بار برای حرف زدن نیومدن.»
چند ثانیه طول کشید تا حرف اون مرد رو بفهمی.
بعد آروم به جونگکوک نگاه کردی.
«راسته؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
«جونگکوک... گفتم راسته؟»
این بار نگاهش رو بالا آورد.
«نه اونطوری که فکر میکنی.»
با عصبانیت گفتی:
«پس چطوریه؟»
مرد خندید.
«ببینم بالاخره بهش میگی یا خودم بگم؟»
جونگکوک با اخم بهش نگاه کرد.
«از اینجا برو.»
«هنوز تموم نشده.»
«گفتم برو.»
مرد چند لحظه ساکت موند و بعد رو به تو گفت:
«از اول قرار بود جونگکوک فقط چند روز مراقبت باشه.»
با تعجب گفتی:
«پس چرا من؟»
جونگکوک سریع جواب داد:
«چون اون آدمها دنبال تو بودن.»
«کدوم آدمها؟»
سکوت کرد.
«چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
جونگکوک نزدیکت شد.
«چون نمیخواستم بترسی.»
«ولی الان بیشتر از قبل میترسم.»
نگاهش روی صورتت موند.
«میدونم.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم گفت:
«من اولش فقط برای انجام یه مأموریت اومدم.»
قلبت فرو ریخت.
«و بعد؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«بعد تو شدی تنها چیزی که باعث شد نتونم اون مأموریت رو انجام بدم.»
مرد با خنده گفت:
«و دقیقاً همین مشکلشه.»
جونگکوک برگشت سمتش.
«خفه شو.»
مرد شونهای بالا انداخت.
«خودت میدونی اگه بفهمن عاشقت شده، هر دوتون به دردسر میافتین.»
جونگکوک دوباره سمتت برگشت.
این بار نگاهش فرق داشت.
«برای همین باید ازم دور بمونی.»
با ناباوری پرسیدی:
«خودت میخوای؟»
چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«نه.»
«پس چرا میگی؟»
نگاهش رو پایین انداخت.
«چون اگه نزدیکم بمونی، ممکنه دیگه نتونم ازت محافظت کنم.»
همون لحظه صدای بوق ماشین از بیرون خونه اومد.
مرد به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«دیر شد.»
جونگکوک اخم کرد.
«چند نفرن؟»
مرد جواب داد:
«چهار نفر.»
بعد نگاهش رو به تو دوخت.
«و این بار برای حرف زدن نیومدن.»
- ۱۷۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط