♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۳
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۳
جیمین که با این کارش خودش را تنبیه میکرد برای بدی های که در حق هویون کرده بود هیچ دفاعی نکرد هویون محکم یقه اش را چسپید و تو صورتش داد زد : میخواهی بمیری زود باش جلمو بگیر
جیمین لبش که خونی شده بود را لیسید و کنارش تف کرد هویون بیشتر عصبی شده با پشته دستش زد روی گونه جیمین و کنارش زانو زد با بغض عصبی مانندش داد زد : ازت بدم میاد میفهمی... تو هیچی من نیستی هیچی .. حتا اگه بمیرمم هم نمی بخشمت بیشعور کثافت
محکم یقه اش را رها کرد و خواست بلند بشه که جیمین مچ دستش را گرفت و در چشم هایش با نگاه با خشم ناراحتی زل زد و گفت : حتا اگه من بمیرمم بازم نمیبخشی
هویون تف کرد تو صورتش و پسش زد عصبی بلند شد و گفت : حتا اگه بمیری... بدون مکثی از اتاق خارج شد جیمین با فشار آوردن روی آرنجش سعی کرد بنشیند اما ناگهان دردی در سرش چرخید فکر کرد دنیا دور سرش چرخید نفساش همه عمیق بودن احساس میکرد داره خفه میشه
احساس وحشت میکرد اونقدر حس بدی داشت که حتی نمیتونست سرشو بلند کنه تا به جای دیگه ای غیر از زمین نگاه کنه یا یه صدایی از خودش دربیاره تا حداقل گوشی را از جیبش در بیاوره حالش خوب نبود
اما نمیتونست به شدت احساس نفس تنگی میکرد
بی حسی!
تنهایی
ترس!
ضعف!
و نگرانی رو داشت
احساساتی که مغزش در حال حاضر اونقدر مشغول و درگیر بودن که حتی نمیتونست منشایی براشون پیدا کنه
جیمین میدونست اطرافش ساکت نیست گوشی اش داره زنگ میخوره
همه ی صداها بم شده بودن مفهوم هیچکدومو تشخیص نمیداد
تنها راه نجاتش این بود که به یکی بفهمونه حالش خوب نیست ولی ثانیه ای نگذشت که چشم هایش بسته شدن و بر زمین سرد و سفت افتاد...
جیمین که با این کارش خودش را تنبیه میکرد برای بدی های که در حق هویون کرده بود هیچ دفاعی نکرد هویون محکم یقه اش را چسپید و تو صورتش داد زد : میخواهی بمیری زود باش جلمو بگیر
جیمین لبش که خونی شده بود را لیسید و کنارش تف کرد هویون بیشتر عصبی شده با پشته دستش زد روی گونه جیمین و کنارش زانو زد با بغض عصبی مانندش داد زد : ازت بدم میاد میفهمی... تو هیچی من نیستی هیچی .. حتا اگه بمیرمم هم نمی بخشمت بیشعور کثافت
محکم یقه اش را رها کرد و خواست بلند بشه که جیمین مچ دستش را گرفت و در چشم هایش با نگاه با خشم ناراحتی زل زد و گفت : حتا اگه من بمیرمم بازم نمیبخشی
هویون تف کرد تو صورتش و پسش زد عصبی بلند شد و گفت : حتا اگه بمیری... بدون مکثی از اتاق خارج شد جیمین با فشار آوردن روی آرنجش سعی کرد بنشیند اما ناگهان دردی در سرش چرخید فکر کرد دنیا دور سرش چرخید نفساش همه عمیق بودن احساس میکرد داره خفه میشه
احساس وحشت میکرد اونقدر حس بدی داشت که حتی نمیتونست سرشو بلند کنه تا به جای دیگه ای غیر از زمین نگاه کنه یا یه صدایی از خودش دربیاره تا حداقل گوشی را از جیبش در بیاوره حالش خوب نبود
اما نمیتونست به شدت احساس نفس تنگی میکرد
بی حسی!
تنهایی
ترس!
ضعف!
و نگرانی رو داشت
احساساتی که مغزش در حال حاضر اونقدر مشغول و درگیر بودن که حتی نمیتونست منشایی براشون پیدا کنه
جیمین میدونست اطرافش ساکت نیست گوشی اش داره زنگ میخوره
همه ی صداها بم شده بودن مفهوم هیچکدومو تشخیص نمیداد
تنها راه نجاتش این بود که به یکی بفهمونه حالش خوب نیست ولی ثانیه ای نگذشت که چشم هایش بسته شدن و بر زمین سرد و سفت افتاد...
- ۲.۷k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط