𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟩
𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟩
£ اما! این بطری به خودتم میفته هااا... من کلی آتو ازت دارم
§ هی دخترا اینقدر جدی نباشید.... طوری بازی میکنید انگار جنگ جهانیه....
$ بزار ببینیم چی میشه
+ خب... حقیقت! کسی که عاشقشی کیه! یادت باشه نباید دروغ بگی... جریمه و این جور چیزا هم نداریم
£ قبر خودتو کندی ... چطور میتونستم بگم همینجا نشسته؟ آه خدا لعنتت کنه بورام.... توی این جمعه!
$ اووووووو... اسم دقیقا نونا
£ *من شما دوتا رو دار میزنم
& وئول! اینقدر معذب نباش! بگو
~دلش میخواست داد بزنه و بگه کسی که عاشقشم خودتی هوسوکا! اما از رد شدن میترسید! ولی وقتی بیشتر فکر میکرد با خودش میگفت چرا شجاعت بورام رو نداشته باشه؟
£ م... من... من *چشماشو بست... جیهوپ رو دوست دارم
~با این حرف وئول همه ساکت شدن! رنگ نگاه همه با تعجب مخلوط شد اما بورام خیلی ریلکس به جیهوپ خیره شده بود.... جواب برادرش رو میدونست چون سالها کنارش بوده و از راز قلبش آگاهه... اما الان چی میخواد بگه؟
& با چرخیدن بطری و اوفتادن تهش به وئول مشتاقانه منتظر سوالی بودم که بورام قرار بود ازش بپرسه! با شنیدن سوال برای لحظه ای فکر اینکه وئول شخص دیگه ای رو دوست داشته باشه عذابم میداد... اما هرگز فکرش رو نمیکردم خودم اون شخصی باشم که به خاطر وجودش توی قلب وئول بهش حسودی میکردم.... همیشه از کسی که عاشقش بود صحبت میکرد اما اسمش رو نمیورد... اون موقع ها فکر میکردم مرد دیگه ای قلب معشوق منو برده و حسابی عصبی بودم.... وئول تو حقیقت رو گفتی؟
£ اره... من عاشقتم
& منم همین طور
+ هورااااا... دیدی گفتم اونم دوستت داره؟ شما دوتا عین احمقا از هم دوری میکردین
§ پس همش نقشه بود
$ من که از چند سال پیش میدونم
£ بورام به کوک هم گفتیییی؟؟؟؟
+ چشه مگه... الان که همه فهمیدن
& بورام! جنگ بدی رو شروع کردی!
+ پس منتظر تلافی ام داماد آینده
- *خنده... دیوونه... بطری رو برداشتم و دوباره چرخوندم.... این دفعه سر بطری سمت من بود و تهش سمت کوک.... هی شیر موز من وئول نیستمااا ...
$ بله بله... کی جرعت با دم گربه شما بازی کنه ... هیونگ عزیزم جرعت یا حقیقت؟
+ جرعت... حوصله این سوسول بازی ها رو ندارم
$ به به.... بورام ده میلیون بزن به حسابم...
+ ودف؟
$ بورام رو ببوس
§ عالیه
£ هووووو
+ کوک لهت میکنم... از حالت چهره یونگی هیچ ری اکشنی نمیشد گرفت.... دستش رو توی جیب شلوارش کردو بلند شد ... با هر قدمی که نزدیکم میشد قلبم بی جنبه میشد و تند میتپید...
_یونگی شکه شده بود اما از نظرش تجربه خوبی میشد.... دست بورام رو گرفت و اونو از روی صندلی بلند کرد.... لایه ای از موهاش رو پشت، گوشش فرستاد
شرطا همون شرطای قبل
£ اما! این بطری به خودتم میفته هااا... من کلی آتو ازت دارم
§ هی دخترا اینقدر جدی نباشید.... طوری بازی میکنید انگار جنگ جهانیه....
$ بزار ببینیم چی میشه
+ خب... حقیقت! کسی که عاشقشی کیه! یادت باشه نباید دروغ بگی... جریمه و این جور چیزا هم نداریم
£ قبر خودتو کندی ... چطور میتونستم بگم همینجا نشسته؟ آه خدا لعنتت کنه بورام.... توی این جمعه!
$ اووووووو... اسم دقیقا نونا
£ *من شما دوتا رو دار میزنم
& وئول! اینقدر معذب نباش! بگو
~دلش میخواست داد بزنه و بگه کسی که عاشقشم خودتی هوسوکا! اما از رد شدن میترسید! ولی وقتی بیشتر فکر میکرد با خودش میگفت چرا شجاعت بورام رو نداشته باشه؟
£ م... من... من *چشماشو بست... جیهوپ رو دوست دارم
~با این حرف وئول همه ساکت شدن! رنگ نگاه همه با تعجب مخلوط شد اما بورام خیلی ریلکس به جیهوپ خیره شده بود.... جواب برادرش رو میدونست چون سالها کنارش بوده و از راز قلبش آگاهه... اما الان چی میخواد بگه؟
& با چرخیدن بطری و اوفتادن تهش به وئول مشتاقانه منتظر سوالی بودم که بورام قرار بود ازش بپرسه! با شنیدن سوال برای لحظه ای فکر اینکه وئول شخص دیگه ای رو دوست داشته باشه عذابم میداد... اما هرگز فکرش رو نمیکردم خودم اون شخصی باشم که به خاطر وجودش توی قلب وئول بهش حسودی میکردم.... همیشه از کسی که عاشقش بود صحبت میکرد اما اسمش رو نمیورد... اون موقع ها فکر میکردم مرد دیگه ای قلب معشوق منو برده و حسابی عصبی بودم.... وئول تو حقیقت رو گفتی؟
£ اره... من عاشقتم
& منم همین طور
+ هورااااا... دیدی گفتم اونم دوستت داره؟ شما دوتا عین احمقا از هم دوری میکردین
§ پس همش نقشه بود
$ من که از چند سال پیش میدونم
£ بورام به کوک هم گفتیییی؟؟؟؟
+ چشه مگه... الان که همه فهمیدن
& بورام! جنگ بدی رو شروع کردی!
+ پس منتظر تلافی ام داماد آینده
- *خنده... دیوونه... بطری رو برداشتم و دوباره چرخوندم.... این دفعه سر بطری سمت من بود و تهش سمت کوک.... هی شیر موز من وئول نیستمااا ...
$ بله بله... کی جرعت با دم گربه شما بازی کنه ... هیونگ عزیزم جرعت یا حقیقت؟
+ جرعت... حوصله این سوسول بازی ها رو ندارم
$ به به.... بورام ده میلیون بزن به حسابم...
+ ودف؟
$ بورام رو ببوس
§ عالیه
£ هووووو
+ کوک لهت میکنم... از حالت چهره یونگی هیچ ری اکشنی نمیشد گرفت.... دستش رو توی جیب شلوارش کردو بلند شد ... با هر قدمی که نزدیکم میشد قلبم بی جنبه میشد و تند میتپید...
_یونگی شکه شده بود اما از نظرش تجربه خوبی میشد.... دست بورام رو گرفت و اونو از روی صندلی بلند کرد.... لایه ای از موهاش رو پشت، گوشش فرستاد
شرطا همون شرطای قبل
- ۵۳۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط