دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt38
به سمت بزگترین درخت رفت و با دقت به سنگ ها نگاه میکرد که طولی نکشید تا سنگ قبر آشنایی رو که اسم سوهی روش نوشته شده باشه رو ببینه.
به دور و بر نگاهی انداخت و سریع بیلی که کنار درخت افتاده بود رو برداشت و تا حد امکان با سرعت خاک رو بیل میزد.
بعد از کندن مقداری از خاک ،بیلش به تابوت برخورد کرد ،بیل رو کناری انداخت و در تابوت رو باز کرد.با دیدن جسم بیهوش شده سوهی بدنش یخ کرد با فکر اینکه مرده دستش رو سمت گردن دختر برد تا بتونه نبضش رو بگیره.
دستش رو رو گردنش گذاشت با حس کرد نبض ضعیفش سعی کرد به خودش بیاد.
سوهی رو براید بغل کرد و به سمت ماشین برد و رو صندلی پشت خوابوندش.
سمت نزدیکترین بیمارستان حرکت کرد و نگاهش بین آینه و جلوش میچرخید.شاید الان اولین بار بود تو عمرش انقدر استرس گرفته بود .
.
سوهی رو برانکارد گذاشت و بردنش تو اتاق.جونگکوک قصد رفتن داخل اتاق رو داشت که با زنگ خوردن گوشیش و همینطور اجازه ندادن پرستار نتونست بره داخل.
گوشیش رو از جیبش بیرون آورد به اسم جیمین که روی گوشیش افتاده بود نگاه کرد و بعد از چند ثانیه جواب داد.
~جونگکوک کجایی؟جیهوپ گفت نتونست پیداش کنه.
-پیداش کردم
~کجایی بگو بیایم
-بیمارستان
بعد از گفتن آدرس گوشی رو قطع کرد و رو نزدیکترین صندلی به اتاق سوهی نشست.
.
نیم ساعت گذشته بود و الان همه توی بیمارستان بودن.
تا الان هیچکدوم حرفی نزده بودن.حتی راجب اینکه چطوری و کجا سوهی رو پیدا کرده بود.طولی نکشید که سون هو سوال رو پرسید و همه ی توجه ها به سون هو جلب شد به غیر از جونگکوک که به زمین خیره شده بود.
@کجا بود؟
-...
سون هو به جونگکوک نگاه کرد و دوباره سوالش رو پرسید
@کجا پیداش کردی؟
-قبرستون
با لحن سرد جونگکوک تن همه کسایی که اونجا بودن سرد شد.
همه ی نگاها رو جونگکوک بود و از جوابش شوکه شده بودن.
به سمت بزگترین درخت رفت و با دقت به سنگ ها نگاه میکرد که طولی نکشید تا سنگ قبر آشنایی رو که اسم سوهی روش نوشته شده باشه رو ببینه.
به دور و بر نگاهی انداخت و سریع بیلی که کنار درخت افتاده بود رو برداشت و تا حد امکان با سرعت خاک رو بیل میزد.
بعد از کندن مقداری از خاک ،بیلش به تابوت برخورد کرد ،بیل رو کناری انداخت و در تابوت رو باز کرد.با دیدن جسم بیهوش شده سوهی بدنش یخ کرد با فکر اینکه مرده دستش رو سمت گردن دختر برد تا بتونه نبضش رو بگیره.
دستش رو رو گردنش گذاشت با حس کرد نبض ضعیفش سعی کرد به خودش بیاد.
سوهی رو براید بغل کرد و به سمت ماشین برد و رو صندلی پشت خوابوندش.
سمت نزدیکترین بیمارستان حرکت کرد و نگاهش بین آینه و جلوش میچرخید.شاید الان اولین بار بود تو عمرش انقدر استرس گرفته بود .
.
سوهی رو برانکارد گذاشت و بردنش تو اتاق.جونگکوک قصد رفتن داخل اتاق رو داشت که با زنگ خوردن گوشیش و همینطور اجازه ندادن پرستار نتونست بره داخل.
گوشیش رو از جیبش بیرون آورد به اسم جیمین که روی گوشیش افتاده بود نگاه کرد و بعد از چند ثانیه جواب داد.
~جونگکوک کجایی؟جیهوپ گفت نتونست پیداش کنه.
-پیداش کردم
~کجایی بگو بیایم
-بیمارستان
بعد از گفتن آدرس گوشی رو قطع کرد و رو نزدیکترین صندلی به اتاق سوهی نشست.
.
نیم ساعت گذشته بود و الان همه توی بیمارستان بودن.
تا الان هیچکدوم حرفی نزده بودن.حتی راجب اینکه چطوری و کجا سوهی رو پیدا کرده بود.طولی نکشید که سون هو سوال رو پرسید و همه ی توجه ها به سون هو جلب شد به غیر از جونگکوک که به زمین خیره شده بود.
@کجا بود؟
-...
سون هو به جونگکوک نگاه کرد و دوباره سوالش رو پرسید
@کجا پیداش کردی؟
-قبرستون
با لحن سرد جونگکوک تن همه کسایی که اونجا بودن سرد شد.
همه ی نگاها رو جونگکوک بود و از جوابش شوکه شده بودن.
- ۵.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط