دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt37
سون هو و تهیونگ جمله ای که نامجون گفته بود رو گفته بود رو کاغذ نوشته بودن و داشتن راجبش فکر میکردم و جونگکوک اونور تو مغذش هزاربار جمله رو تکرار کرده بود تا شاید بتونه چیزی پیدا کنه.
√امکان داره ساحل باشه؟
~ربطی نداره به اون ساحل درخت نداره که.
جونگکوک با حرف جیمین که انگار چیزی یادش اومده باشه بلند شد و کاغذ رو از اون سه نفر گرفت و بهش نگاه کرد و چندبار خوندش.
به سون هو نگاه کرد و بدون اتلاف وقت حرفش رو زد.
-به اون دوست سوهی...چی بود جیهوپ .... زنگ بزنید این رو براش بفرستید.
جونگکوک سریع از خونه بیرون رفت و به سمت جایی که ذهنش میرسید حرکت کرد.
.
نیم ساعت گذشته بود یا یک ساعت نمیدونست،فضای تنگ داخل تابوت داشت خفه اش میکرد و این موضوع وقتی بدتر میشه که سوهی ترس از مکان بسته داشته باشه.چندبار دستش رو به تابوت کوبند تا کسی صداش رو بشنوه ولی فقط با ریختن خاک رو صورتش مواجه میشد.
راه فراری نداشت.
.
جونگکوک سمت جنگلی که فکرش رو میکرد حرکت کرد ولی با گذشت چند دقیقه گوشیش با شماره ناشناسی به صدای درومد.
-چیه؟
£جونگکوک منم جیهوپ.
جونگکوک سریع ماشین رو متوقف کرد و با دقت گوش داد.
-چیزی شده؟
£دوتا....دوتا قبرستون هست....منظور این یارو قبرستون....من میرم سمت قبرستون شرقی توام برو اون یکی...فقط مراقب خودت باش پسر.
جونگکوک از تند حرف زدن جیهوپ تعجب کرده بود ،منظور از قبرستون چی بود،یعنی چی که تو قبرستون؟
گوشی بدون حرفی قطع کرد و سمت قبرستون غربی رفت.همین الانشم خیلی دیر کرده بود فقط یک ساعت وقت داشت.
.
به قبرستون رسید که طولی نکشید گوشیش با پیامی روشن شد،همونطور که پیام رو باز میکرد از ماشین خارج شد و به عکسی که فرستاده شده بود نگاه کرد.
عکس سنگ قبری که اسم سوهی روشن نوشته شده بود.
گوشی رو خاموش کردن وارد قبرستون شد .چطوری قرار بود از بین این همه اون قبر لعنتی رو پیدا میکرد.
کاغذ اون جمله رو درآورد و دوباره خوند
{یه درخت داره که بزرگتر از همست}
به جلوش نگاهی انداخت و سعی کرد بزرگترین درخت رو پیدا کنه و اشتباه هم نکرد.
سون هو و تهیونگ جمله ای که نامجون گفته بود رو گفته بود رو کاغذ نوشته بودن و داشتن راجبش فکر میکردم و جونگکوک اونور تو مغذش هزاربار جمله رو تکرار کرده بود تا شاید بتونه چیزی پیدا کنه.
√امکان داره ساحل باشه؟
~ربطی نداره به اون ساحل درخت نداره که.
جونگکوک با حرف جیمین که انگار چیزی یادش اومده باشه بلند شد و کاغذ رو از اون سه نفر گرفت و بهش نگاه کرد و چندبار خوندش.
به سون هو نگاه کرد و بدون اتلاف وقت حرفش رو زد.
-به اون دوست سوهی...چی بود جیهوپ .... زنگ بزنید این رو براش بفرستید.
جونگکوک سریع از خونه بیرون رفت و به سمت جایی که ذهنش میرسید حرکت کرد.
.
نیم ساعت گذشته بود یا یک ساعت نمیدونست،فضای تنگ داخل تابوت داشت خفه اش میکرد و این موضوع وقتی بدتر میشه که سوهی ترس از مکان بسته داشته باشه.چندبار دستش رو به تابوت کوبند تا کسی صداش رو بشنوه ولی فقط با ریختن خاک رو صورتش مواجه میشد.
راه فراری نداشت.
.
جونگکوک سمت جنگلی که فکرش رو میکرد حرکت کرد ولی با گذشت چند دقیقه گوشیش با شماره ناشناسی به صدای درومد.
-چیه؟
£جونگکوک منم جیهوپ.
جونگکوک سریع ماشین رو متوقف کرد و با دقت گوش داد.
-چیزی شده؟
£دوتا....دوتا قبرستون هست....منظور این یارو قبرستون....من میرم سمت قبرستون شرقی توام برو اون یکی...فقط مراقب خودت باش پسر.
جونگکوک از تند حرف زدن جیهوپ تعجب کرده بود ،منظور از قبرستون چی بود،یعنی چی که تو قبرستون؟
گوشی بدون حرفی قطع کرد و سمت قبرستون غربی رفت.همین الانشم خیلی دیر کرده بود فقط یک ساعت وقت داشت.
.
به قبرستون رسید که طولی نکشید گوشیش با پیامی روشن شد،همونطور که پیام رو باز میکرد از ماشین خارج شد و به عکسی که فرستاده شده بود نگاه کرد.
عکس سنگ قبری که اسم سوهی روشن نوشته شده بود.
گوشی رو خاموش کردن وارد قبرستون شد .چطوری قرار بود از بین این همه اون قبر لعنتی رو پیدا میکرد.
کاغذ اون جمله رو درآورد و دوباره خوند
{یه درخت داره که بزرگتر از همست}
به جلوش نگاهی انداخت و سعی کرد بزرگترین درخت رو پیدا کنه و اشتباه هم نکرد.
- ۵.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط