دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt39
√چی داری میگی،چیزی خورده تو سرت؟
جونگکوک نگاه عصبی بهش انداخت .
-خواهرت تو قبر بوده ،بجای اینکه اینجا با من دعوت کنی برو نامجون رو پیدا کن
تموم شدن حرف جونگکوک مصادف شد با بیرون اومدن سوهی و دکترش و تمام نگاه به سمت اون دو نفر چرخید.تهیونگ سریع سمت سوهی رفت دستش رو گرفت تا بتونه راحت تر راه بره.
جونگکوک از دور به سوهی نگاهی کرد و بعد از دور شدن سوهی از دکترش سمت اون رفت
-حالش چطوره؟
دکتر:جای نگرانی نیست،حالشون خوبه و به مرور زمان بهتر هم میشن فقط به دلیل ترسی که اون لحظه بهشون وارد شده کمی روحیشون ضعیف شد ولی همونطور که گفتم به مرور زمان بهتر میشن.
جونگکوک نفس راحتی کشید و تشکری از دکتر کرد و سمت جیمین رفت.
-من میرم،حواست بهشون باشه،چندتا آدم میفرستم
~کجا میری؟
جونگکوک که فقط با گفتن مراقبشون باش جوابش رو داد از بیمارستان خارج و سوار ماشینش شد.
تو همون حین گوشیش رو برداشت شماره آشنایی رو گرفت.
-به کمکت نیاز دارم.
.
#حالت خوبه؟
+خوبم
سوهی سعی کرد دور و بر نگاه کنه و انقدری نگاهش معلوم بود دنبال کیه که جین قبل از سوال پرسیدن سوهی جواب داد.
&اینجا بود،بعدش رفت کار داشت.
سوهی به جین نگاه کرد و سرش رو تکون داد
+چیزیتون که نشد؟
@ما خوبیم ،الان فقط بگو چطوری اینطوری شد؟
√الان وقتش نیست بزارید بریم خونه بعد حرف میزنیم
تهیونگ کمک سوهی کرد و بلندش کرد و بقیه هم پشت سرشون دنبالشون اومدن که انبوهی از افراد سیاه پوش اومدن جلوشون .
جیمین سریع از پشت سرشون به جلو اومد و با سر گروه اون افراد صحبتی داشت و بعد به سمت اونا برگشت.
~اینا افراد جونگکوکن نیازی به نگرانی نیست برای محافظت فرستاده.
.
صدای آهنگ از بیرون هر لحظه بیشتر میشد،تمام افرادش حاضر شده بودن البته که کم کم ازشون کم میشد.
جونگکوک تو ماشین با صدای آهنگی که ولومش تا آخر زیاد بود وارد عمارت نامجون شد و البته انبوهی از افراد شوگا و خود شوگا هم پشت سرش وارد شدن.
جونگکوک بی توجه به شلیک هوایی که افراد نامجون میکرد حیاط رو دور زد و دقیقا جلو در عمارت وایستاد.
و افراد شوگا جلوی ماشین وایساده تا از جونگکوک محافظت کنن.
√چی داری میگی،چیزی خورده تو سرت؟
جونگکوک نگاه عصبی بهش انداخت .
-خواهرت تو قبر بوده ،بجای اینکه اینجا با من دعوت کنی برو نامجون رو پیدا کن
تموم شدن حرف جونگکوک مصادف شد با بیرون اومدن سوهی و دکترش و تمام نگاه به سمت اون دو نفر چرخید.تهیونگ سریع سمت سوهی رفت دستش رو گرفت تا بتونه راحت تر راه بره.
جونگکوک از دور به سوهی نگاهی کرد و بعد از دور شدن سوهی از دکترش سمت اون رفت
-حالش چطوره؟
دکتر:جای نگرانی نیست،حالشون خوبه و به مرور زمان بهتر هم میشن فقط به دلیل ترسی که اون لحظه بهشون وارد شده کمی روحیشون ضعیف شد ولی همونطور که گفتم به مرور زمان بهتر میشن.
جونگکوک نفس راحتی کشید و تشکری از دکتر کرد و سمت جیمین رفت.
-من میرم،حواست بهشون باشه،چندتا آدم میفرستم
~کجا میری؟
جونگکوک که فقط با گفتن مراقبشون باش جوابش رو داد از بیمارستان خارج و سوار ماشینش شد.
تو همون حین گوشیش رو برداشت شماره آشنایی رو گرفت.
-به کمکت نیاز دارم.
.
#حالت خوبه؟
+خوبم
سوهی سعی کرد دور و بر نگاه کنه و انقدری نگاهش معلوم بود دنبال کیه که جین قبل از سوال پرسیدن سوهی جواب داد.
&اینجا بود،بعدش رفت کار داشت.
سوهی به جین نگاه کرد و سرش رو تکون داد
+چیزیتون که نشد؟
@ما خوبیم ،الان فقط بگو چطوری اینطوری شد؟
√الان وقتش نیست بزارید بریم خونه بعد حرف میزنیم
تهیونگ کمک سوهی کرد و بلندش کرد و بقیه هم پشت سرشون دنبالشون اومدن که انبوهی از افراد سیاه پوش اومدن جلوشون .
جیمین سریع از پشت سرشون به جلو اومد و با سر گروه اون افراد صحبتی داشت و بعد به سمت اونا برگشت.
~اینا افراد جونگکوکن نیازی به نگرانی نیست برای محافظت فرستاده.
.
صدای آهنگ از بیرون هر لحظه بیشتر میشد،تمام افرادش حاضر شده بودن البته که کم کم ازشون کم میشد.
جونگکوک تو ماشین با صدای آهنگی که ولومش تا آخر زیاد بود وارد عمارت نامجون شد و البته انبوهی از افراد شوگا و خود شوگا هم پشت سرش وارد شدن.
جونگکوک بی توجه به شلیک هوایی که افراد نامجون میکرد حیاط رو دور زد و دقیقا جلو در عمارت وایستاد.
و افراد شوگا جلوی ماشین وایساده تا از جونگکوک محافظت کنن.
- ۴.۷k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط