「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 171
✦.................................
اشک بیاختیار داخل چشم هایش جمع شد، لب هایش لرزید
+ لعنتی، ازم چی میخوای...؟
همان لحظه، صدای تماس تصویری روی گوشی بلند شد این بار رد نکرد، صفحه که روشن شد تنها چیزی که دیده میشد، همان ماسک سیاه بود.
رافائل آرام روی صندلی نشسته بود؛ دستکش چرمی اش را با حوصله مرتب میکرد انگار نه انگار که جان چند انسان فقط به یک جملهی او بند است
رافائل: بالاخره جواب دادی
آیلین نفسش بریده بود
+ ولم کن... خواهش میکنم...
رافائل لبخند محوی زد
رافائل: گریه نکن، هنوز اتفاق بدی نیفتاده
دستش را بالا آورد، روی صفحه، تصویر یکی از دوربین های خیابان ظاهر شد؛ آیلین خودش را دید از بالا انگار کسی از پشت بام، لحظه به لحظه تعقیبش میکرد
قلبش دیوانهوار میکوبید
+ تو کجایی...؟
رافائل: نزدیک تر از چیزی که فکر میکنی.
ناگهان تصویر عوض شد، این بار داخل یک دوربین دیگر خودروی مشکی فرماندهی دیده میشد؛ تهیونگ پشت فرمان نشسته بود، کنارش جیمین ماشین با سرعت از خیابانها عبور میکرد.
نفس آیلین بند آمد
+ نه...
رافائل نگاهش را به دوربین دوخت
رافائل: دیدی...؟ گفتم میاد.
چشم های آیلین پر از اشک شد
+ خواهش میکنم بهش کاری نداشته باش...
رافائل: پس همون کاری رو بکن که میگم.
+ چی...؟
رافائل: تا ده دقیقهی دیگه برو اسکلهی قدیمی بندر اینچئون.
آیلین ناباورانه نگاهش کرد
+ دیوونه شدی...؟
رافائل خندید اما ناگهان در چشم هایش اشک جمع شد
رافائل: فقط میخوام ببینم برای نجاتش... تا کجا حاضری بری.
تماس قطع شد، همان لحظه صدای روشن شدن چند موتور از انتهای کوچه بلند شد، آیلین با وحشت سرش را بالا آورد سه موتور سنگین آهسته وارد کوچه شدند.
مردهایی با لباس مشکی، کلاه ایمنی های دودی و اسلحه هایی که زیر کت هایشان پنهان شده بود، یکی از آن ها خیلی آرام داخل بیسیم گفت:
مرد: هدف پیدا شد.
آیلین یک قدم عقب رفت، قدم دوم، سوم بعد ناگهان برگشت و با تمام توان شروع به دویدن کرد
در همان لحظه، چند خیابان آن طرف تر..
تهیونگ پشت فرمان، ناگهان نگاهش روی صفحهی ردیاب ثابت ماند، نقطهی قرمز که تا چند ثانیه قبل ثابت بود ناگهان با سرعت شروع به حرکت کرد
دستش محکم دور فرمان قفل شد.
_ جیمین...
جیمین فوراً نگاهش کرد.
_ پیداش کردم...
نگاه تهیونگ دیگر فقط سرد نبود، چشم هایش برای اولین بار رنگ خشم گرفته بود
_ و قسم میخورم...
صدایش آرام بود، اما همان آرامش، از هر فریادی ترسناک تر به نظر میرسید
_ اگه یه تار مو ازش کم بشه...
مکث کوتاهی کرد، پایش را تا آخر روی گاز فشرد صدای جیغ لاستیکها خیابان را پر کرد
_ این بار... خودم مجازاتت میکنم، رافائل.
ـــــــــــــــ
نفس های آیلین بریده بود، تمام توانش را گذاشته بود تا بدود. صدای قدم های خودش با تپش دیوانه وار قلبش یکی شده بود و باد، موهایش را آشفته روی صورتش میریخت جرئت نداشت پشت سرش را نگاه کند.
فقط میدوید؛ پیام رافائل هنوز جلوی چشمش بود.
«به پشت سرت نگاه نکن...»
اما چند ثانیه بعد، صدای غرش یکی از موتورها از کنار گوشش رد شد، موتور سوار درست از کنارش عبور کرد و چند متر جلوتر، عرض خیابان را بست
آیلین ناگهان ایستاد، نفسش بند آمده بود همان لحظه صدای موتور دوم از پشت سرش بلند شد، راه برگشت هم بسته شد.
چشم هایش با وحشت میان دو طرف خیابان چرخید؛ کوچهای باریک سمت چپش بود، بدون فکر کردن خودش را داخل آن انداخت.
داخل خودروی فرماندهی...
جیمین با نگرانی به صفحهی ردیاب خیره شده بود
جیمین: فرمانده مسیرش طبیعی نیست انگار یکی داره مجبورش میکنه به سمت بندر بره
تهیونگ نگاهش را از جاده برنداشت، دستش محکم دور فرمان قفل شده بود
_ تصاویر دوربین های شهری.
جیمین سریع لپ تاپ را باز کرد، چند تصویر پشت سر هم روی صفحه ظاهر شد؛ خیابان... چهارراه... کوچه... ناگهان تصویر ثابت شد، سه موتورسوار مشکی
جیمین زیر لب گفت:
جیمین: لعنتی...
تهیونگ فقط یک نگاه به تصویر انداخت، همان یک نگاه کافی بود:
_ نیروها رو خبر کن، همهی خروجی های بندر اینچئون بسته بشه.
جیمین سریع بی سیم را برداشت.
چند کیلومتر آنطرفتر؛ رافائل با آرامش فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت.
یکی از افرادش گفت:
مرد: رئیس فرمانده داره مستقیم میاد سمت ما
رافائل لبخند محوی زد
رافائل: میدونم.
مرد با تعجب پرسید:
مرد: پس چرا اجازه دادین ردیابی کنه؟
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 171
✦.................................
اشک بیاختیار داخل چشم هایش جمع شد، لب هایش لرزید
+ لعنتی، ازم چی میخوای...؟
همان لحظه، صدای تماس تصویری روی گوشی بلند شد این بار رد نکرد، صفحه که روشن شد تنها چیزی که دیده میشد، همان ماسک سیاه بود.
رافائل آرام روی صندلی نشسته بود؛ دستکش چرمی اش را با حوصله مرتب میکرد انگار نه انگار که جان چند انسان فقط به یک جملهی او بند است
رافائل: بالاخره جواب دادی
آیلین نفسش بریده بود
+ ولم کن... خواهش میکنم...
رافائل لبخند محوی زد
رافائل: گریه نکن، هنوز اتفاق بدی نیفتاده
دستش را بالا آورد، روی صفحه، تصویر یکی از دوربین های خیابان ظاهر شد؛ آیلین خودش را دید از بالا انگار کسی از پشت بام، لحظه به لحظه تعقیبش میکرد
قلبش دیوانهوار میکوبید
+ تو کجایی...؟
رافائل: نزدیک تر از چیزی که فکر میکنی.
ناگهان تصویر عوض شد، این بار داخل یک دوربین دیگر خودروی مشکی فرماندهی دیده میشد؛ تهیونگ پشت فرمان نشسته بود، کنارش جیمین ماشین با سرعت از خیابانها عبور میکرد.
نفس آیلین بند آمد
+ نه...
رافائل نگاهش را به دوربین دوخت
رافائل: دیدی...؟ گفتم میاد.
چشم های آیلین پر از اشک شد
+ خواهش میکنم بهش کاری نداشته باش...
رافائل: پس همون کاری رو بکن که میگم.
+ چی...؟
رافائل: تا ده دقیقهی دیگه برو اسکلهی قدیمی بندر اینچئون.
آیلین ناباورانه نگاهش کرد
+ دیوونه شدی...؟
رافائل خندید اما ناگهان در چشم هایش اشک جمع شد
رافائل: فقط میخوام ببینم برای نجاتش... تا کجا حاضری بری.
تماس قطع شد، همان لحظه صدای روشن شدن چند موتور از انتهای کوچه بلند شد، آیلین با وحشت سرش را بالا آورد سه موتور سنگین آهسته وارد کوچه شدند.
مردهایی با لباس مشکی، کلاه ایمنی های دودی و اسلحه هایی که زیر کت هایشان پنهان شده بود، یکی از آن ها خیلی آرام داخل بیسیم گفت:
مرد: هدف پیدا شد.
آیلین یک قدم عقب رفت، قدم دوم، سوم بعد ناگهان برگشت و با تمام توان شروع به دویدن کرد
در همان لحظه، چند خیابان آن طرف تر..
تهیونگ پشت فرمان، ناگهان نگاهش روی صفحهی ردیاب ثابت ماند، نقطهی قرمز که تا چند ثانیه قبل ثابت بود ناگهان با سرعت شروع به حرکت کرد
دستش محکم دور فرمان قفل شد.
_ جیمین...
جیمین فوراً نگاهش کرد.
_ پیداش کردم...
نگاه تهیونگ دیگر فقط سرد نبود، چشم هایش برای اولین بار رنگ خشم گرفته بود
_ و قسم میخورم...
صدایش آرام بود، اما همان آرامش، از هر فریادی ترسناک تر به نظر میرسید
_ اگه یه تار مو ازش کم بشه...
مکث کوتاهی کرد، پایش را تا آخر روی گاز فشرد صدای جیغ لاستیکها خیابان را پر کرد
_ این بار... خودم مجازاتت میکنم، رافائل.
ـــــــــــــــ
نفس های آیلین بریده بود، تمام توانش را گذاشته بود تا بدود. صدای قدم های خودش با تپش دیوانه وار قلبش یکی شده بود و باد، موهایش را آشفته روی صورتش میریخت جرئت نداشت پشت سرش را نگاه کند.
فقط میدوید؛ پیام رافائل هنوز جلوی چشمش بود.
«به پشت سرت نگاه نکن...»
اما چند ثانیه بعد، صدای غرش یکی از موتورها از کنار گوشش رد شد، موتور سوار درست از کنارش عبور کرد و چند متر جلوتر، عرض خیابان را بست
آیلین ناگهان ایستاد، نفسش بند آمده بود همان لحظه صدای موتور دوم از پشت سرش بلند شد، راه برگشت هم بسته شد.
چشم هایش با وحشت میان دو طرف خیابان چرخید؛ کوچهای باریک سمت چپش بود، بدون فکر کردن خودش را داخل آن انداخت.
داخل خودروی فرماندهی...
جیمین با نگرانی به صفحهی ردیاب خیره شده بود
جیمین: فرمانده مسیرش طبیعی نیست انگار یکی داره مجبورش میکنه به سمت بندر بره
تهیونگ نگاهش را از جاده برنداشت، دستش محکم دور فرمان قفل شده بود
_ تصاویر دوربین های شهری.
جیمین سریع لپ تاپ را باز کرد، چند تصویر پشت سر هم روی صفحه ظاهر شد؛ خیابان... چهارراه... کوچه... ناگهان تصویر ثابت شد، سه موتورسوار مشکی
جیمین زیر لب گفت:
جیمین: لعنتی...
تهیونگ فقط یک نگاه به تصویر انداخت، همان یک نگاه کافی بود:
_ نیروها رو خبر کن، همهی خروجی های بندر اینچئون بسته بشه.
جیمین سریع بی سیم را برداشت.
چند کیلومتر آنطرفتر؛ رافائل با آرامش فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت.
یکی از افرادش گفت:
مرد: رئیس فرمانده داره مستقیم میاد سمت ما
رافائل لبخند محوی زد
رافائل: میدونم.
مرد با تعجب پرسید:
مرد: پس چرا اجازه دادین ردیابی کنه؟
- ۷۴۶
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط