「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 169
✦.................................
رافائل این بار کاملاً برگشت، نگاهش از پشت ماسک، سرد و بی رحم بود
رافائل: اون وقت...
مکث کوتاهی کرد
رافائل: اولین نفری که اسمش از پروندهی قتل پدرت پاک نمیشه خودتی.
رنگ از صورت یونجین پرید، دستش لرزید خوب میدانست رافائل شوخی نمیکند؛ اشک آرام گوشهی چشمش جمع شد، یونجین خیلی آهسته گفت:
یونجین: ...باشه.
تماس قطع شد، رافائل گوشی را روی میز انداخت چند ثانیه بعد، آرام زیر لب زمزمه کرد:
رافائل: مهرهی آخر هم حرکت کرد حالا بیا فرمانده کیم ببینم این بار عشق رو انتخاب میکنی یا وظیفه رو...
ـــــــــــــ
خانهی لی مثل همیشه آرام بود؛ صدای تلویزیون از پذیرایی میآمد، خانم لی مشغول چیدن میوه داخل ظرف بود و سلین، روی مبل کنار نامجون نشسته بود و بیحوصله کانالها را عوض میکرد.
آیلین از اتاقش بیرون آمد؛ موهایش را ساده بسته بود و یک هودی گشاد کرم رنگ پوشیده بود، از وقتی از تهیونگ فاصله گرفته بود، دیگر کمتر به خودش میرسید
با این حال، هنوز همان دختر لطیفی بود که با یک لبخند، میتوانست حال همه را خوب کند... فقط مدتها بود دیگر لبخند نمیزد.
همان لحظه صدای زنگ خانه بلند شد، سلین از جایش بلند شد
سلین: من باز میکنم.
در را که باز کرد، همان لحظه اخم هایش در هم رفت
سلین: تو...؟
یونجین بدون اینکه منتظر دعوت بماند، از کنارش رد شد و وارد خانه شد.
یونجین: سلام.
لحنش آنقدر سرد بود که سلامش بیشتر شبیه طعنه بود.
خانم لی با تعجب از آشپزخانه بیرون آمد.
خانم لی: دختر خالهی نامجون...؟
یونجین فقط سر تکان داد؛ نگاهش میان خانه چرخید تا بالاخره روی آیلین ثابت ماند، لبخند کجی گوشهی لبش نشست
یونجین: بالاخره پیدات کردم
آیلین همان لحظه اخم کرد
+ تو اینجا چیکار میکنی؟
یونجین چند قدم جلو آمد، دست هایش را داخل جیب پالتویش فرو برد
یونجین: اومدم ببینم...
مکث کوتاهی کرد و با نیشخند ادامه داد:
یونجین: هنوزم با مظلوم بازی، همه رو دور خودت جمع میکنی یا نه
سلین بینشان ایستاد.
سلین: یونجین، حدتو بدون.
یونجین حتی نگاهش هم نکرد، تمام حواسش به آیلین بود
یونجین: راستش یه سوال داشتم...
چشم هایش را ریز کرد.
یونجین: هنوز تهیونگ دنبالت میاد...؟
آیلین نفس عمیقی کشید، سعی کرد خودش را کنترل کند
+ حرفت تموم شد...؟
یونجین پوزخند زد.
یونجین: نه...
آرامتر ادامه داد:
یونجین: فقط برام جالبه.. اون مرد با اون همه ابهت چطور تونست عاشق یه دختر بچهی لوس بشه
نامجون از روی مبل بلند شد
نامجون: یونجین... کافیه.
اما یونجین انگار چیزی نمیشنید، قدم دیگری جلو آمد
یونجین: یا شاید...
لبخند تمسخرآمیزی زد
یونجین: اصلاً عاشقت نیست فقط دلش برات سوخته.
سکوت، چند ثانیه هیچ کس نفس نمیکشید، آیلین آرام سرش را بالا آورد چشم هایش از اشک برق میزد، اما صدایش کاملاً آرام بود
+ حرفت تموم شد...؟
یونجین با بی رحمی شانه بالا انداخت.
یونجین: حقیقت اینکه تهیونگ یه احمق-
همان لحظه صدای محکمی داخل خانه پیچید؛ سیلی. سر یونجین به یک طرف چرخید
همه شوکه خشکشـان زد حتی خود یونجی هم چند ثانیه فقط گونهی سرخ شده اش را لمس میکرد
آیلین دستش هنوز در هوا مانده بود، تمام بدنش از عصبانیت میلرزید:
+ هرچی میخوای به من بگو...
اشکش روی گونهاش سر خورد.
+ ولی...
صدایش شکست:
+ حق نداری حتی یه کلمه دربارهی تهیونگ حرف بزنی.
خانه در سکوت فرو رفت، یونجین آرام صورتش را برگرداند؛ چشم هایش از اشک پر شده بود، نه از درد سیلی از عذاب وجدانی که مجبور بود پنهانش کند
لبهایش لرزید، زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:
یونجین: ببخش...
اما همان لحظه، تصویر رافائل در ذهنش جان گرفت؛ تهدیدش... پروندهی پدرش... و آن جمله:
«اگه مخالفت کنی... نفر بعدی خودتی.»
یونجین پلک هایش را محکم بست، اشکش را قورت داد بعد دوباره همان نقاب همیشگی را به صورتش زد، با خندهای تلخ گفت:
یونجین: دیدی...؟ هنوزم همون دختر احساسی ای.
دیگر آیلین طاقت نیاورد نفسی بریده کشید، از کنار همه رد شد و با قدم های تند از خانه بیرون زد
سلین با نگرانی صدایش کرد:
سلین: آیلین...!
اما دختر حتی برنگشت، در خانه با صدای بلندی بسته شد
چند خیابان آنطرفتر، داخل یک خودروی مشکی رافائل از پشت مانیتور، تصویر دوربین روبهروی خانهی لی را تماشا میکرد همان لحظه که آیلین از در بیرون آمد لبخند آرامی روی لب هایش نشست.
رافائل: آفرین...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 169
✦.................................
رافائل این بار کاملاً برگشت، نگاهش از پشت ماسک، سرد و بی رحم بود
رافائل: اون وقت...
مکث کوتاهی کرد
رافائل: اولین نفری که اسمش از پروندهی قتل پدرت پاک نمیشه خودتی.
رنگ از صورت یونجین پرید، دستش لرزید خوب میدانست رافائل شوخی نمیکند؛ اشک آرام گوشهی چشمش جمع شد، یونجین خیلی آهسته گفت:
یونجین: ...باشه.
تماس قطع شد، رافائل گوشی را روی میز انداخت چند ثانیه بعد، آرام زیر لب زمزمه کرد:
رافائل: مهرهی آخر هم حرکت کرد حالا بیا فرمانده کیم ببینم این بار عشق رو انتخاب میکنی یا وظیفه رو...
ـــــــــــــ
خانهی لی مثل همیشه آرام بود؛ صدای تلویزیون از پذیرایی میآمد، خانم لی مشغول چیدن میوه داخل ظرف بود و سلین، روی مبل کنار نامجون نشسته بود و بیحوصله کانالها را عوض میکرد.
آیلین از اتاقش بیرون آمد؛ موهایش را ساده بسته بود و یک هودی گشاد کرم رنگ پوشیده بود، از وقتی از تهیونگ فاصله گرفته بود، دیگر کمتر به خودش میرسید
با این حال، هنوز همان دختر لطیفی بود که با یک لبخند، میتوانست حال همه را خوب کند... فقط مدتها بود دیگر لبخند نمیزد.
همان لحظه صدای زنگ خانه بلند شد، سلین از جایش بلند شد
سلین: من باز میکنم.
در را که باز کرد، همان لحظه اخم هایش در هم رفت
سلین: تو...؟
یونجین بدون اینکه منتظر دعوت بماند، از کنارش رد شد و وارد خانه شد.
یونجین: سلام.
لحنش آنقدر سرد بود که سلامش بیشتر شبیه طعنه بود.
خانم لی با تعجب از آشپزخانه بیرون آمد.
خانم لی: دختر خالهی نامجون...؟
یونجین فقط سر تکان داد؛ نگاهش میان خانه چرخید تا بالاخره روی آیلین ثابت ماند، لبخند کجی گوشهی لبش نشست
یونجین: بالاخره پیدات کردم
آیلین همان لحظه اخم کرد
+ تو اینجا چیکار میکنی؟
یونجین چند قدم جلو آمد، دست هایش را داخل جیب پالتویش فرو برد
یونجین: اومدم ببینم...
مکث کوتاهی کرد و با نیشخند ادامه داد:
یونجین: هنوزم با مظلوم بازی، همه رو دور خودت جمع میکنی یا نه
سلین بینشان ایستاد.
سلین: یونجین، حدتو بدون.
یونجین حتی نگاهش هم نکرد، تمام حواسش به آیلین بود
یونجین: راستش یه سوال داشتم...
چشم هایش را ریز کرد.
یونجین: هنوز تهیونگ دنبالت میاد...؟
آیلین نفس عمیقی کشید، سعی کرد خودش را کنترل کند
+ حرفت تموم شد...؟
یونجین پوزخند زد.
یونجین: نه...
آرامتر ادامه داد:
یونجین: فقط برام جالبه.. اون مرد با اون همه ابهت چطور تونست عاشق یه دختر بچهی لوس بشه
نامجون از روی مبل بلند شد
نامجون: یونجین... کافیه.
اما یونجین انگار چیزی نمیشنید، قدم دیگری جلو آمد
یونجین: یا شاید...
لبخند تمسخرآمیزی زد
یونجین: اصلاً عاشقت نیست فقط دلش برات سوخته.
سکوت، چند ثانیه هیچ کس نفس نمیکشید، آیلین آرام سرش را بالا آورد چشم هایش از اشک برق میزد، اما صدایش کاملاً آرام بود
+ حرفت تموم شد...؟
یونجین با بی رحمی شانه بالا انداخت.
یونجین: حقیقت اینکه تهیونگ یه احمق-
همان لحظه صدای محکمی داخل خانه پیچید؛ سیلی. سر یونجین به یک طرف چرخید
همه شوکه خشکشـان زد حتی خود یونجی هم چند ثانیه فقط گونهی سرخ شده اش را لمس میکرد
آیلین دستش هنوز در هوا مانده بود، تمام بدنش از عصبانیت میلرزید:
+ هرچی میخوای به من بگو...
اشکش روی گونهاش سر خورد.
+ ولی...
صدایش شکست:
+ حق نداری حتی یه کلمه دربارهی تهیونگ حرف بزنی.
خانه در سکوت فرو رفت، یونجین آرام صورتش را برگرداند؛ چشم هایش از اشک پر شده بود، نه از درد سیلی از عذاب وجدانی که مجبور بود پنهانش کند
لبهایش لرزید، زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:
یونجین: ببخش...
اما همان لحظه، تصویر رافائل در ذهنش جان گرفت؛ تهدیدش... پروندهی پدرش... و آن جمله:
«اگه مخالفت کنی... نفر بعدی خودتی.»
یونجین پلک هایش را محکم بست، اشکش را قورت داد بعد دوباره همان نقاب همیشگی را به صورتش زد، با خندهای تلخ گفت:
یونجین: دیدی...؟ هنوزم همون دختر احساسی ای.
دیگر آیلین طاقت نیاورد نفسی بریده کشید، از کنار همه رد شد و با قدم های تند از خانه بیرون زد
سلین با نگرانی صدایش کرد:
سلین: آیلین...!
اما دختر حتی برنگشت، در خانه با صدای بلندی بسته شد
چند خیابان آنطرفتر، داخل یک خودروی مشکی رافائل از پشت مانیتور، تصویر دوربین روبهروی خانهی لی را تماشا میکرد همان لحظه که آیلین از در بیرون آمد لبخند آرامی روی لب هایش نشست.
رافائل: آفرین...
- ۶۷۷
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط