خیلی وقت بود امیدم را از دست داده بودم. اصلا راهی نبود که
خیلی وقت بود امیدم را از دست داده بودم. اصلا راهی نبود که امتحان نکرده باشم. اما تمام راه ها بن بست بود. تا می خواستم کمی به پایان کارم امیدوار شوم، خیلی زود یک اتفاق یا یک خبر ناگهانی همه چیز را نابود می کرد. طوری شده بود که هیچ موفقیتی را قبول نداشتم. یعنی می ترسیدم از اینکه بعدش قرار است چه اتفاقی بیفتد. آخر عادت داشتم همیشه بعد از هر اتفاق خوب منتظر یک حادثه بد باشم.
دیشب دلشوره عجیبی داشتم. خیلی دوست داشتم بدانم آخرش چه می شود. بعضی وقت ها عجیب دنبال کسی یا چیزی می گردم که به آخر کار دلخوشم کند و بگوید نترس این دلشوره ها نشانه بدی نیست. داشتم دیوانه می شدم. از دلشوره و دلهره که یک دفعه چشمم به دیوان حافظ در کتابخانه افتاد. خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم. خیلی وقت بود سراغش را نگرفته بودم. الان بهترین موقعیت بود. شاید حافظ بتواند آرامم کند. دیوان حافظ را برداشتم، فاتحه ای خواندم و او را به شاخه نباتش قسم دادم. خواستم بگوید بعد این دلشوره و ترس، سر انجام چه می شود.
خیلی دل دل می کردم. اما معمولاً حافظ عادت دارد آدم را نا امید نکند. آرام کتاب را باز کردم. این غزل آمد: «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند / من ارچه در نظر یار خاکسار شدم / رقیب نیز چنان محترم نخواهد ماند...». انگار امید دوباره به دلم برگشت. حالا دیگر مطمئنم آخر همه چیز خوب است. اگر اکنون خوب نیست، پس حتماً هنوز به آخرش نرسیده ایم...
دیشب دلشوره عجیبی داشتم. خیلی دوست داشتم بدانم آخرش چه می شود. بعضی وقت ها عجیب دنبال کسی یا چیزی می گردم که به آخر کار دلخوشم کند و بگوید نترس این دلشوره ها نشانه بدی نیست. داشتم دیوانه می شدم. از دلشوره و دلهره که یک دفعه چشمم به دیوان حافظ در کتابخانه افتاد. خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم. خیلی وقت بود سراغش را نگرفته بودم. الان بهترین موقعیت بود. شاید حافظ بتواند آرامم کند. دیوان حافظ را برداشتم، فاتحه ای خواندم و او را به شاخه نباتش قسم دادم. خواستم بگوید بعد این دلشوره و ترس، سر انجام چه می شود.
خیلی دل دل می کردم. اما معمولاً حافظ عادت دارد آدم را نا امید نکند. آرام کتاب را باز کردم. این غزل آمد: «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند / من ارچه در نظر یار خاکسار شدم / رقیب نیز چنان محترم نخواهد ماند...». انگار امید دوباره به دلم برگشت. حالا دیگر مطمئنم آخر همه چیز خوب است. اگر اکنون خوب نیست، پس حتماً هنوز به آخرش نرسیده ایم...
- ۲.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط