Part
Part③
بعد از سیلی، انگار زمان برای آت متوقف شده بود. صدای مبهم همهمه و نگاههای سنگین مردم رو حس میکرد، اما نمیتونست تمرکز کنه. صورتش میسوخت، نه فقط از درد سیلی، بلکه از خجالت و تحقیر.
سورا و چند تا از دوستاش به سرعت به سمتش اومدن و کمکش کردن تا از روی زمین بلند شه. سورا با نگرانی پرسید: "آت، حالت خوبه؟ چی شد؟"
آت نمیتونست حرف بزنه. فقط اشک میریخت. سورا بغلش کرد و گفت: "عیبی نداره، بیا بریم یه جای خلوت."
سورا و دوستاش آت رو به یه اتاق خلوت بردن و روی یه مبل نشوندنش. سورا یه لیوان آب بهش داد و گفت: "آروم باش، همه چیز درست میشه."
آت یه جرعه آب خورد و سعی کرد آروم بشه. اما نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره. "چرا؟ چرا این کار رو کرد؟"
سورا نمیدونست چی بگه. فقط دست آت رو گرفته بود و سعی میکرد بهش آرامش بده.
بعد از چند دقیقه، آت کمی آرومتر شد. تصمیم گرفت از مهمونی بره. نمیتونست یه لحظه دیگه هم اونجا بمونه.
سورا و دوستاش اصرار کردن که آت رو به خونه برسونن، اما آت قبول نکرد. میخواست تنها باشه.
وقتی به خونه رسید، در رو بست و به دیوار تکیه داد. دوباره شروع کرد به گریه کردن. این بار، گریههاش بلندتر و دردناکتر بود.
تمام خاطرات خوبش با شوگا مثل یه فیلم از جلوی چشماش رد میشد. یاد روزهایی افتاد که چقدر خوشحال بودن، چقدر همدیگه رو دوست داشتن. حالا همه چیز خراب شده بود.
آت نمیتونست بفهمه شوگا چرا این کار رو باهاش کرد. مگه اون چه اشتباهی کرده بود؟ چرا یه دفعه اینقدر عوض شده بود؟
تصمیم گرفت یه هفته با شوگا قهر کنه. شاید توی این یه هفته، شوگا به خودش بیاد و بفهمه چه اشتباهی کرده. شاید اون موقع، بتونن دوباره با هم صحبت کنن و مشکلاتشون رو حل کنن.
آت گوشیش رو برداشت و شمارهی شوگا رو بلاک کرد. نمیخواست هیچ تماسی باهاش داشته باشه. میخواست شوگا بفهمه که چقدر ازش ناراحته.
بعد از اون، آت به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید. تمام شب رو بیدار بود و به اتفاقات اون شب فکر میکرد. نتونست بخوابه.
صبح روز بعد، آت تصمیم گرفت از خونه بیرون نره. نمیخواست با هیچکس ملاقات کنه. میخواست فقط تنها باشه و به این فکر کنه که چطوری میتونه زندگیش رو دوباره از نو بسازه.
تمام اون یه هفته رو، آت توی خونه موند. به تلفنها و پیامهای دوستاش جواب نداد. فقط فیلم میدید و کتاب میخوند. سعی میکرد ذهنش رو از شوگا دور کنه.
اما هر چقدر هم که تلاش میکرد، نمیتونست شوگا رو فراموش کنه. دلش برای شوگا تنگ شده بود. دلش برای صداش، برای خندههاش، برای آغوشش تنگ شده بود.
اما غرورش اجازه نمیداد با شوگا تماس بگیره. میخواست شوگا اول قدم برداره. میخواست شوگا ازش عذرخواهی کنه.
بعد از سیلی، انگار زمان برای آت متوقف شده بود. صدای مبهم همهمه و نگاههای سنگین مردم رو حس میکرد، اما نمیتونست تمرکز کنه. صورتش میسوخت، نه فقط از درد سیلی، بلکه از خجالت و تحقیر.
سورا و چند تا از دوستاش به سرعت به سمتش اومدن و کمکش کردن تا از روی زمین بلند شه. سورا با نگرانی پرسید: "آت، حالت خوبه؟ چی شد؟"
آت نمیتونست حرف بزنه. فقط اشک میریخت. سورا بغلش کرد و گفت: "عیبی نداره، بیا بریم یه جای خلوت."
سورا و دوستاش آت رو به یه اتاق خلوت بردن و روی یه مبل نشوندنش. سورا یه لیوان آب بهش داد و گفت: "آروم باش، همه چیز درست میشه."
آت یه جرعه آب خورد و سعی کرد آروم بشه. اما نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره. "چرا؟ چرا این کار رو کرد؟"
سورا نمیدونست چی بگه. فقط دست آت رو گرفته بود و سعی میکرد بهش آرامش بده.
بعد از چند دقیقه، آت کمی آرومتر شد. تصمیم گرفت از مهمونی بره. نمیتونست یه لحظه دیگه هم اونجا بمونه.
سورا و دوستاش اصرار کردن که آت رو به خونه برسونن، اما آت قبول نکرد. میخواست تنها باشه.
وقتی به خونه رسید، در رو بست و به دیوار تکیه داد. دوباره شروع کرد به گریه کردن. این بار، گریههاش بلندتر و دردناکتر بود.
تمام خاطرات خوبش با شوگا مثل یه فیلم از جلوی چشماش رد میشد. یاد روزهایی افتاد که چقدر خوشحال بودن، چقدر همدیگه رو دوست داشتن. حالا همه چیز خراب شده بود.
آت نمیتونست بفهمه شوگا چرا این کار رو باهاش کرد. مگه اون چه اشتباهی کرده بود؟ چرا یه دفعه اینقدر عوض شده بود؟
تصمیم گرفت یه هفته با شوگا قهر کنه. شاید توی این یه هفته، شوگا به خودش بیاد و بفهمه چه اشتباهی کرده. شاید اون موقع، بتونن دوباره با هم صحبت کنن و مشکلاتشون رو حل کنن.
آت گوشیش رو برداشت و شمارهی شوگا رو بلاک کرد. نمیخواست هیچ تماسی باهاش داشته باشه. میخواست شوگا بفهمه که چقدر ازش ناراحته.
بعد از اون، آت به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید. تمام شب رو بیدار بود و به اتفاقات اون شب فکر میکرد. نتونست بخوابه.
صبح روز بعد، آت تصمیم گرفت از خونه بیرون نره. نمیخواست با هیچکس ملاقات کنه. میخواست فقط تنها باشه و به این فکر کنه که چطوری میتونه زندگیش رو دوباره از نو بسازه.
تمام اون یه هفته رو، آت توی خونه موند. به تلفنها و پیامهای دوستاش جواب نداد. فقط فیلم میدید و کتاب میخوند. سعی میکرد ذهنش رو از شوگا دور کنه.
اما هر چقدر هم که تلاش میکرد، نمیتونست شوگا رو فراموش کنه. دلش برای شوگا تنگ شده بود. دلش برای صداش، برای خندههاش، برای آغوشش تنگ شده بود.
اما غرورش اجازه نمیداد با شوگا تماس بگیره. میخواست شوگا اول قدم برداره. میخواست شوگا ازش عذرخواهی کنه.
- ۱.۶k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط