Part
Part ①
آفتاب ملایم پاییزی از پنجرهی بزرگ کافه میتابید و روی موهای طلایی رنگ آت مینشست. بوی قهوهی تازهدم، با عطر کیک شکلاتی در هم آمیخته بود و فضای کافه رو دلنشینتر میکرد. آت، پشت میز همیشگیشون نشسته بود و منتظر شوگا بود. انگشتهاش روی فنجون قهوهی سرد شده میچرخید و لبخند محوی روی لبهاش نقش بسته بود.
شوگا همیشه دیر میکرد. این یه عادت قدیمی بود که آت دیگه بهش عادت کرده بود. اما این بار، دیرکردنش یه حس ناخوشایند توی دل آت ایجاد کرده بود. یه حس دلشوره و نگرانی که نمیتونست دلیلش رو بفهمه.
در کافه باز شد و شوگا با همون چهرهی سرد و بیتفاوت همیشگی وارد شد. یه کت چرم مشکی تنش بود و کلاه کپش رو طوری روی سرش گذاشته بود که بیشتر صورتش توی سایه قرار گرفته بود. آت با دیدنش لبخند زد و دستش رو به نشونهی سلام بالا برد.
شوگا بدون اینکه لبخندی بزنه یا حتی به آت نگاه کنه، به سمت میز رفت و روی صندلی نشست. یه "سلام" سرد و بیروح گفت و بعد دستش رو توی جیبش فرو برد و گوشیش رو بیرون آورد.
آت که از رفتار شوگا جا خورده بود، سعی کرد فضا رو عوض کنه: "چرا انقدر دیر کردی؟ نگرانت شدم."
شوگا بدون اینکه سرش رو از گوشی بلند کنه، جواب داد: "کار داشتم."
آت نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم باشه. "چه کار مهمی؟"
شوگا بالاخره سرش رو بلند کرد و با یه نگاه بیتفاوت به آت خیره شد: "به تو ربطی نداره."
آت که از این لحن شوگا شوکه شده بود، با صدایی لرزون گفت: "شوگا، چت شده؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟"
شوگا یه پوزخند زد: "من همیشه همینطوری بودم. تو زیادی سادهای."
آت دیگه نتونست تحمل کنه. چشماش پر از اشک شد. "منظورت چیه؟"
شوگا از جاش بلند شد و با یه قدم به آت نزدیک شد. صداش رو پایین آورد و با یه لحن تهدیدآمیز گفت: "من دیگه نمیخوام با تو باشم. ازت خسته شدم."
آت حس کرد یه سطل آب یخ روش خالی کردن. دنیا دور سرش چرخید. "این... این یه شوخیه، درسته؟"
شوگا یه پوزخند دیگه زد و بدون اینکه جواب بده، از کافه بیرون رفت.
آت خشکش زده بود. نمیتونست باور کنه که شوگا این حرفها رو بهش زده. نمیتونست باور کنه که رابطهی دو سالهشون به همین راحتی تموم شده.
اشکهاش بیاختیار روی گونههاش سرازیر شدن. دستش رو روی دهنش گذاشت تا صداش رو خفه کنه. نمیخواست کسی ببینه که چقدر شکسته و داغونه.
آفتاب ملایم پاییزی از پنجرهی بزرگ کافه میتابید و روی موهای طلایی رنگ آت مینشست. بوی قهوهی تازهدم، با عطر کیک شکلاتی در هم آمیخته بود و فضای کافه رو دلنشینتر میکرد. آت، پشت میز همیشگیشون نشسته بود و منتظر شوگا بود. انگشتهاش روی فنجون قهوهی سرد شده میچرخید و لبخند محوی روی لبهاش نقش بسته بود.
شوگا همیشه دیر میکرد. این یه عادت قدیمی بود که آت دیگه بهش عادت کرده بود. اما این بار، دیرکردنش یه حس ناخوشایند توی دل آت ایجاد کرده بود. یه حس دلشوره و نگرانی که نمیتونست دلیلش رو بفهمه.
در کافه باز شد و شوگا با همون چهرهی سرد و بیتفاوت همیشگی وارد شد. یه کت چرم مشکی تنش بود و کلاه کپش رو طوری روی سرش گذاشته بود که بیشتر صورتش توی سایه قرار گرفته بود. آت با دیدنش لبخند زد و دستش رو به نشونهی سلام بالا برد.
شوگا بدون اینکه لبخندی بزنه یا حتی به آت نگاه کنه، به سمت میز رفت و روی صندلی نشست. یه "سلام" سرد و بیروح گفت و بعد دستش رو توی جیبش فرو برد و گوشیش رو بیرون آورد.
آت که از رفتار شوگا جا خورده بود، سعی کرد فضا رو عوض کنه: "چرا انقدر دیر کردی؟ نگرانت شدم."
شوگا بدون اینکه سرش رو از گوشی بلند کنه، جواب داد: "کار داشتم."
آت نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم باشه. "چه کار مهمی؟"
شوگا بالاخره سرش رو بلند کرد و با یه نگاه بیتفاوت به آت خیره شد: "به تو ربطی نداره."
آت که از این لحن شوگا شوکه شده بود، با صدایی لرزون گفت: "شوگا، چت شده؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟"
شوگا یه پوزخند زد: "من همیشه همینطوری بودم. تو زیادی سادهای."
آت دیگه نتونست تحمل کنه. چشماش پر از اشک شد. "منظورت چیه؟"
شوگا از جاش بلند شد و با یه قدم به آت نزدیک شد. صداش رو پایین آورد و با یه لحن تهدیدآمیز گفت: "من دیگه نمیخوام با تو باشم. ازت خسته شدم."
آت حس کرد یه سطل آب یخ روش خالی کردن. دنیا دور سرش چرخید. "این... این یه شوخیه، درسته؟"
شوگا یه پوزخند دیگه زد و بدون اینکه جواب بده، از کافه بیرون رفت.
آت خشکش زده بود. نمیتونست باور کنه که شوگا این حرفها رو بهش زده. نمیتونست باور کنه که رابطهی دو سالهشون به همین راحتی تموم شده.
اشکهاش بیاختیار روی گونههاش سرازیر شدن. دستش رو روی دهنش گذاشت تا صداش رو خفه کنه. نمیخواست کسی ببینه که چقدر شکسته و داغونه.
- ۱.۸k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط