Part
Part ⑤
آت تمام اون یه هفته رو توی خونه گذروند. هر روز صبح با امید به اینکه شوگا بهش زنگ بزنه یا پیام بده از خواب بیدار میشد، اما خبری نبود. کم کم داشت ناامید میشد. با خودش فکر میکرد شاید شوگا دیگه واقعا نمیخواد باهاش باشه.
آخر هفته رسید. آت تصمیم گرفت به خونه مادرش بره تا یکم حال و هواش عوض شه. وقتی داشت وسایلش رو جمع میکرد، تلفنش زنگ خورد. یه شماره ناشناس بود. اولش میخواست جواب نده، ولی بعد کنجکاو شد.
"الو؟"
صدای نامجون پشت خط بود. "آت؟ خودتی؟"
آت با تعجب پرسید: "نامجون؟ تو اینجا چیکار داری؟ شوگا کجاست؟"
صدای نامجون ناراحت بود. "آت، یه اتفاقی افتاده... شوگا... شوگا تو بیمارستانه."
آت یه لحظه نفسش بند اومد. "چی؟ بیمارستان؟ چی شده؟"
نامجون ماجرا رو براش تعریف کرد. از سیلی توی مهمونی، از قهر شوگا، از اینکه چطوری شوگا مریض شده و الان تو بیمارستان بستریه.
آت نمیتونست حرف بزنه. اشک از چشماش سرازیر شد. با صدای لرزون پرسید: "حالش... حالش چطوره؟"
نامجون گفت: "حالش خوب نیست آت. خیلی تب داره و ضعیف شده. دکترها میگن باید دعا کنیم."
آت دیگه نتونست تحمل کنه. گوشی رو قطع کرد و شروع کرد به گریه کردن. تمام غرورش از بین رفته بود. فقط نگران شوگا بود.
بدون معطلی، سویچ ماشینش رو برداشت و به سمت بیمارستان حرکت کرد. تو راه، مدام با خودش حرف میزد. "چرا منو خبر نکرد؟ چرا گذاشت اینقدر دیر بفهمم؟"
وقتی به بیمارستان رسید، با عجله به سمت پذیرش رفت و اسم شوگا رو گفت. پرستار بهش گفت که تو کدوم اتاق بستریه.
آت با قدمهای لرزان به سمت اتاق شوگا رفت. وقتی در اتاق رو باز کرد، شوگا رو دید که روی تخت دراز کشیده و چشماش بسته است. صورتش رنگ پریده بود و به سختی نفس میکشید.
آت به آرومی به سمت تخت شوگا رفت و کنارش نشست. دستش رو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن. دست شوگا خیلی داغ بود.
شوگا چشماش رو باز کرد و با دیدن آت، لبخند کمرنگی زد. "آت... تو اینجا چیکار میکنی؟"
آت با گریه گفت: "اومدم پیشت. دلم برات تنگ شده بود. چرا منو خبر نکردی؟ چرا گذاشتی اینقدر دیر بفهمم؟"
شوگا با صدای ضعیف گفت: "نمیخواستم... نمیخواستم نگرانت کنم."
آت گفت: "نگران من نباش. فقط خوب شو. خواهش میکنم."
آت تمام شب رو کنار شوگا موند. دستش رو گرفته بود . صبح روز بعد، حال شوگا کمی بهتر شد. تبش پایین اومد و تونست کمی غذا بخوره
آت تمام اون یه هفته رو توی خونه گذروند. هر روز صبح با امید به اینکه شوگا بهش زنگ بزنه یا پیام بده از خواب بیدار میشد، اما خبری نبود. کم کم داشت ناامید میشد. با خودش فکر میکرد شاید شوگا دیگه واقعا نمیخواد باهاش باشه.
آخر هفته رسید. آت تصمیم گرفت به خونه مادرش بره تا یکم حال و هواش عوض شه. وقتی داشت وسایلش رو جمع میکرد، تلفنش زنگ خورد. یه شماره ناشناس بود. اولش میخواست جواب نده، ولی بعد کنجکاو شد.
"الو؟"
صدای نامجون پشت خط بود. "آت؟ خودتی؟"
آت با تعجب پرسید: "نامجون؟ تو اینجا چیکار داری؟ شوگا کجاست؟"
صدای نامجون ناراحت بود. "آت، یه اتفاقی افتاده... شوگا... شوگا تو بیمارستانه."
آت یه لحظه نفسش بند اومد. "چی؟ بیمارستان؟ چی شده؟"
نامجون ماجرا رو براش تعریف کرد. از سیلی توی مهمونی، از قهر شوگا، از اینکه چطوری شوگا مریض شده و الان تو بیمارستان بستریه.
آت نمیتونست حرف بزنه. اشک از چشماش سرازیر شد. با صدای لرزون پرسید: "حالش... حالش چطوره؟"
نامجون گفت: "حالش خوب نیست آت. خیلی تب داره و ضعیف شده. دکترها میگن باید دعا کنیم."
آت دیگه نتونست تحمل کنه. گوشی رو قطع کرد و شروع کرد به گریه کردن. تمام غرورش از بین رفته بود. فقط نگران شوگا بود.
بدون معطلی، سویچ ماشینش رو برداشت و به سمت بیمارستان حرکت کرد. تو راه، مدام با خودش حرف میزد. "چرا منو خبر نکرد؟ چرا گذاشت اینقدر دیر بفهمم؟"
وقتی به بیمارستان رسید، با عجله به سمت پذیرش رفت و اسم شوگا رو گفت. پرستار بهش گفت که تو کدوم اتاق بستریه.
آت با قدمهای لرزان به سمت اتاق شوگا رفت. وقتی در اتاق رو باز کرد، شوگا رو دید که روی تخت دراز کشیده و چشماش بسته است. صورتش رنگ پریده بود و به سختی نفس میکشید.
آت به آرومی به سمت تخت شوگا رفت و کنارش نشست. دستش رو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن. دست شوگا خیلی داغ بود.
شوگا چشماش رو باز کرد و با دیدن آت، لبخند کمرنگی زد. "آت... تو اینجا چیکار میکنی؟"
آت با گریه گفت: "اومدم پیشت. دلم برات تنگ شده بود. چرا منو خبر نکردی؟ چرا گذاشتی اینقدر دیر بفهمم؟"
شوگا با صدای ضعیف گفت: "نمیخواستم... نمیخواستم نگرانت کنم."
آت گفت: "نگران من نباش. فقط خوب شو. خواهش میکنم."
آت تمام شب رو کنار شوگا موند. دستش رو گرفته بود . صبح روز بعد، حال شوگا کمی بهتر شد. تبش پایین اومد و تونست کمی غذا بخوره
- ۱.۹k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط