Part
Part④
بعد از سیلی زدن به آت توی مهمونی، شوگا بلافاصله از اونجا دور شد. حس میکرد داره خفه میشه. نمیتونست یه لحظه دیگه هم اونجا بمونه.
توی ماشین، دستش رو روی فرمون گذاشت و سرش رو پایین انداخت. پشیمون بود. خیلی پشیمون بود. نباید اون کار رو میکرد.
اما غرورش اجازه نمیداد برگرده و از آت عذرخواهی کنه. فکر میکرد آت مقصره. فکر میکرد آت بهش خیانت کرده.
تمام اون شب رو توی خونهاش بیدار موند و به اتفاقات اون شب فکر کرد. هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر پشیمون میشد.
صبح روز بعد، سعی کرد با آت تماس بگیره، اما آت جواب نداد. پیام فرستاد، اما آت جواب نداد. شوگا فهمید که آت ازش خیلی ناراحته.
تمام اون یه هفته رو، شوگا سعی کرد با آت تماس بگیره، اما آت جواب نداد. شوگا احساس تنهایی میکرد. دلش برای آت تنگ شده بود.
شوگا نمیتونست بدون آت زندگی کنه. آت تمام زندگیاش بود. اما غرورش اجازه نمیداد باهاش صحبت کنه.
تصمیم گرفت یه کم صبر کنه. شاید بعد از یه هفته، آت آرومتر بشه و حاضر بشه باهاش صحبت کنه.
اما هر روز که میگذشت، حال شوگا بدتر میشد. نمیتونست غذا بخوره، نمیتونست بخوابه. فقط به آت فکر میکرد.
روز آخر هفته، شوگا حس کرد داره مریض میشه. بدنش درد میکرد، سرش گیج میرفت. تب و لرز داشت.
سعی کرد خودش رو آروم کنه و بخوابه، اما نتونست. حالش هر لحظه بدتر میشد.
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، حس کرد دیگه نمیتونه از جاش بلند شه. بدنش به شدت درد میکرد و تبش خیلی بالا بود.
به زور خودش رو به تلفن رسوند و با دوستش، نامجون، تماس گرفت. نامجون وقتی صدای شوگا رو شنید، فهمید که حالش خوب نیست. بلافاصله به خونهی شوگا رفت و وقتی شوگا رو دید، شوکه شد.
شوگا خیلی ضعیف شده بود و نمیتونست حرف بزنه. نامجون بلافاصله با اورژانس تماس گرفت و شوگا رو به بیمارستان منتقل کرد.
توی بیمارستان، دکترها تشخیص دادن که شوگا یه عفونت شدید داره و باید بستری بشه.
شوگا توی بیمارستان بستری شد و تحت درمان قرار گرفت. اما حالش خیلی وخیم بود. تبش خیلی بالا بود و نمیتونست چیزی بخوره.
نامجون تمام مدت کنار شوگا بود و ازش مراقبت میکرد. بهش دارو میداد و سعی میکرد بهش روحیه بده.
اما شوگا فقط به آت فکر میکرد. دلش میخواست آت رو ببینه. دلش میخواست ازش عذرخواهی کنه
بعد از سیلی زدن به آت توی مهمونی، شوگا بلافاصله از اونجا دور شد. حس میکرد داره خفه میشه. نمیتونست یه لحظه دیگه هم اونجا بمونه.
توی ماشین، دستش رو روی فرمون گذاشت و سرش رو پایین انداخت. پشیمون بود. خیلی پشیمون بود. نباید اون کار رو میکرد.
اما غرورش اجازه نمیداد برگرده و از آت عذرخواهی کنه. فکر میکرد آت مقصره. فکر میکرد آت بهش خیانت کرده.
تمام اون شب رو توی خونهاش بیدار موند و به اتفاقات اون شب فکر کرد. هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر پشیمون میشد.
صبح روز بعد، سعی کرد با آت تماس بگیره، اما آت جواب نداد. پیام فرستاد، اما آت جواب نداد. شوگا فهمید که آت ازش خیلی ناراحته.
تمام اون یه هفته رو، شوگا سعی کرد با آت تماس بگیره، اما آت جواب نداد. شوگا احساس تنهایی میکرد. دلش برای آت تنگ شده بود.
شوگا نمیتونست بدون آت زندگی کنه. آت تمام زندگیاش بود. اما غرورش اجازه نمیداد باهاش صحبت کنه.
تصمیم گرفت یه کم صبر کنه. شاید بعد از یه هفته، آت آرومتر بشه و حاضر بشه باهاش صحبت کنه.
اما هر روز که میگذشت، حال شوگا بدتر میشد. نمیتونست غذا بخوره، نمیتونست بخوابه. فقط به آت فکر میکرد.
روز آخر هفته، شوگا حس کرد داره مریض میشه. بدنش درد میکرد، سرش گیج میرفت. تب و لرز داشت.
سعی کرد خودش رو آروم کنه و بخوابه، اما نتونست. حالش هر لحظه بدتر میشد.
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، حس کرد دیگه نمیتونه از جاش بلند شه. بدنش به شدت درد میکرد و تبش خیلی بالا بود.
به زور خودش رو به تلفن رسوند و با دوستش، نامجون، تماس گرفت. نامجون وقتی صدای شوگا رو شنید، فهمید که حالش خوب نیست. بلافاصله به خونهی شوگا رفت و وقتی شوگا رو دید، شوکه شد.
شوگا خیلی ضعیف شده بود و نمیتونست حرف بزنه. نامجون بلافاصله با اورژانس تماس گرفت و شوگا رو به بیمارستان منتقل کرد.
توی بیمارستان، دکترها تشخیص دادن که شوگا یه عفونت شدید داره و باید بستری بشه.
شوگا توی بیمارستان بستری شد و تحت درمان قرار گرفت. اما حالش خیلی وخیم بود. تبش خیلی بالا بود و نمیتونست چیزی بخوره.
نامجون تمام مدت کنار شوگا بود و ازش مراقبت میکرد. بهش دارو میداد و سعی میکرد بهش روحیه بده.
اما شوگا فقط به آت فکر میکرد. دلش میخواست آت رو ببینه. دلش میخواست ازش عذرخواهی کنه
- ۱.۷k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط