اگر چه اجبار بود
فصل اول (پارت سوم )
ویو کوک....
به ساعت نگاه کردم هنوز ساعت ۵:۲۵ بود وسایلام جمع کردم رفتم خونه یه سوسیس سرخ کردم خوردم رفتم حموم یه دوش ۳۵ مینی گرفتم اومدم بیرون یه کت و شلوار مشکی به همراه یه کروات طوسی پوشیدم و موهام و ژل حالت دادم و رفتم سمت بار . وارد بار که شدم دیدم یونگی روی یه صندلی نشسته رفتم کنارش نشستم .
یونگی = به به بالاخره به ما افتخار دیدنتان را دادید
کوک = خفه ... کمتر بلبل زبونی
یونگی = اهههه ... قشنگ زدی تو حالمون .چی مخوری ؟
کوک = یه ویسکی ۶۰ درصدی
یونگی = اوکی ..
بعد سفارشمون و به گارسون داد و برا خودش یه ویسکی ۸۰ درصدی . جای تعجب بود یونگی همیشه ۵۰ درصدی میگرفت . خلاصه یه دو ساعت و نیمی اونجا بودیم که یهو یه صدای جیغ بلند از طبقه بالا اومد نمیدونم چرا ولی رفتم طبقه بالا وقتی رفتم تو دیدم یه دختر رو تخت لخت نشسته و داره گریه میکنه نمیدونم چم شده بود که رفتم کنارش و سعی کردم آرومش کنم روی تخت و که نگاه کردمگ دیدم خونی فهمیدم با*کره بوده و بهش تجا*وز کردن. همون لحظه که تازه آرومش کرده بودم صدای آژیر پلیس اومد و بعد چند دقیقه پلیسا ریختن تو اتاق ... یعنی ری*دم تو این زندگی یه بار تو عمرمون به اصرار دوستمون رفتیم پارتی حالا باید پلیس بیاد بین این همه اتاق بیان تو اتاق ما ...
ویو ا.ت ...
داشتم به حال خودم زار می زدم که یکی اون کنارم نشست ترسیدم ... ترسیدم اون آشغال باشه اما .... اما یکی دیگه بود که سعی میکرد من و آروم کنه ... آروم ؟ آخه من برا کی مهم بودم که برا این مهم باشم ؟
ادامه دارد 🎀🎀
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.