اگر چه اجبار بود
اگر چه اجبار بود
فصل اول
پارت دوم
دو ساعت بعد....
ویو ا.ت ....
داشت تند تند داخلم تلمبه می زد منم از بس جیغ کشیده بودم صدام گرفته بود و فقط گریه میکردم . من با*کره بودم و این برام عین مرگ بود . بعد بیست دقیقه دیگه همون جور که وحشیانه داخلم کرده بود وحشیانه هم بیرون کشید . رفت همون جایی که لباساش رو پرت کرده بود لباساش و پوشید و از اتاق بیرون رفت منم نشستم رو تخت و شروع کردم به زار زدن و تو ذهنم کلی سوال بود . چرا سه چانگ اینقدر عوضیه ؟ چرا من به حرف سارا گوش دادم و به این محیط آلوده اومدم ؟ آبروی بابام چی ؟ دیگه چجوری جلو فامیل سرم و بلند کنم ؟ یعنی اینا از قبل برای من نقشه داشتن؟
و هزار سوال دیگه که تو مغزم رژه می رفتن ...
ویو کوک ....
سلام من جونگ کوک هستم 25 سالمه و اصلا اهل پارتی و چمیدونم دیدن دخترا و پسرا تو اون وضعیت .... ولش کن اصلا داشتم برا خودم تو اداره کارام و انجام میدادم که یونگی بهم زنگ زد .
یونگی = سلام بر الاغ بی معرفت یه وقتی نگی یه دوستی داریا ؟!
کوک = به خدا حوسلتو ندارم کلی کار ریخته رو سرم
یونگی = نه ... نه ... نشد مرخصیت و تلفنی جور کردم یه ساعت دیگه میام دنبالت میریم بار یا مثل بچه آدم پامیشی میای یا شرکتت و رو سرت خراب میکنم
کوک = نه عمرا اگه با تو نیم وجب بچه بیام اونم کجا ؟ بار ... خودت میدونی م ن ب ه ا ی ن م ک ا ن ها نمیییاممم
یونگی = باشه منم میرم به مامانت میگم جنابعالی پسر عزیز دور دونش ....... ( حرفش با حرف کوک متوقف میشه )
کوک = باشه باشه میام ولی همین یه بار به خدا یه بار دیگه این مسئله رو بزاری وسط کاری میکنم خودت خودتو بکشییی
یونگی = باشه پس منتظرت خواهم موند ساعت ۷:۳۰ میام دنبالت .
کوک = لازم نکرده خودم ماشین دارم آواره که نیستم
یونگی = باشه پس خود دانی ساعت ۸:۰۰ تو بار میبینمت
کوک = خداحافظ خروس بی محل
یونگی = خداحافظ گاو خاله سوسکه
( پایان مکالمه یونگی و کوک )
ادامه دارد ❤️
فصل اول
پارت دوم
دو ساعت بعد....
ویو ا.ت ....
داشت تند تند داخلم تلمبه می زد منم از بس جیغ کشیده بودم صدام گرفته بود و فقط گریه میکردم . من با*کره بودم و این برام عین مرگ بود . بعد بیست دقیقه دیگه همون جور که وحشیانه داخلم کرده بود وحشیانه هم بیرون کشید . رفت همون جایی که لباساش رو پرت کرده بود لباساش و پوشید و از اتاق بیرون رفت منم نشستم رو تخت و شروع کردم به زار زدن و تو ذهنم کلی سوال بود . چرا سه چانگ اینقدر عوضیه ؟ چرا من به حرف سارا گوش دادم و به این محیط آلوده اومدم ؟ آبروی بابام چی ؟ دیگه چجوری جلو فامیل سرم و بلند کنم ؟ یعنی اینا از قبل برای من نقشه داشتن؟
و هزار سوال دیگه که تو مغزم رژه می رفتن ...
ویو کوک ....
سلام من جونگ کوک هستم 25 سالمه و اصلا اهل پارتی و چمیدونم دیدن دخترا و پسرا تو اون وضعیت .... ولش کن اصلا داشتم برا خودم تو اداره کارام و انجام میدادم که یونگی بهم زنگ زد .
یونگی = سلام بر الاغ بی معرفت یه وقتی نگی یه دوستی داریا ؟!
کوک = به خدا حوسلتو ندارم کلی کار ریخته رو سرم
یونگی = نه ... نه ... نشد مرخصیت و تلفنی جور کردم یه ساعت دیگه میام دنبالت میریم بار یا مثل بچه آدم پامیشی میای یا شرکتت و رو سرت خراب میکنم
کوک = نه عمرا اگه با تو نیم وجب بچه بیام اونم کجا ؟ بار ... خودت میدونی م ن ب ه ا ی ن م ک ا ن ها نمیییاممم
یونگی = باشه منم میرم به مامانت میگم جنابعالی پسر عزیز دور دونش ....... ( حرفش با حرف کوک متوقف میشه )
کوک = باشه باشه میام ولی همین یه بار به خدا یه بار دیگه این مسئله رو بزاری وسط کاری میکنم خودت خودتو بکشییی
یونگی = باشه پس منتظرت خواهم موند ساعت ۷:۳۰ میام دنبالت .
کوک = لازم نکرده خودم ماشین دارم آواره که نیستم
یونگی = باشه پس خود دانی ساعت ۸:۰۰ تو بار میبینمت
کوک = خداحافظ خروس بی محل
یونگی = خداحافظ گاو خاله سوسکه
( پایان مکالمه یونگی و کوک )
ادامه دارد ❤️
- ۴.۵k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط