پارت پرنسس من
[پارت⁵] "پرنسس من"
*صبح روز بعد*
صدای ظرف ها با قاشق چنگال ها که خدمتکار ها روی میز میچیندن برای صبحانه کوک رو از خواب بیدار کرد.
همون موقع صدای قدم های لونا رو شنید که به سمت اشپزی خونه میرفت. ناخود آگاه لبخندی رو لبش نشست.
_صبح بخیر. دیشب خوب خوابیدی؟
+صبح بخیر...آره خیلی ممنونم
_کاری نکردم
لونا لبخندی زد و بعدش با هم به سمت میز صبحانه رفتن.
همه نشسته بودن و مشغول صحبت بودن و منتظر بودن تا پدربزرگ بیاد و صبحانه رو شروع کنن
با صدای قدم های محکم دیگه ای پدربزرگ وارد پذیرایی شد و همه ساکت شدن.
پدربزرگ:خب صبح همگی بخیر..
نگاهش به کوک افتاد و گفت
/صبح تو هم بخیر کوک.خوب خوابیدی؟
_کوک فقط سرشو تکون
پدربزرگ نگاهی به لونا انداخت که با نگرانی به کوک نگاه میکرد و ادامه داد
/فکر کنم امروز زیاد حوصله نداری
کوک بدون حتی نگاه کردن بهش از سر میز بلند شد و گفت
_من دیگه باید برم
/تو که هنوز چیزی نخوردی
_اشتهام کور شد
بعدشم کت چرمش رو برداشت و از عمارت رفت بیرون
حمایت؟؟؟؟
*صبح روز بعد*
صدای ظرف ها با قاشق چنگال ها که خدمتکار ها روی میز میچیندن برای صبحانه کوک رو از خواب بیدار کرد.
همون موقع صدای قدم های لونا رو شنید که به سمت اشپزی خونه میرفت. ناخود آگاه لبخندی رو لبش نشست.
_صبح بخیر. دیشب خوب خوابیدی؟
+صبح بخیر...آره خیلی ممنونم
_کاری نکردم
لونا لبخندی زد و بعدش با هم به سمت میز صبحانه رفتن.
همه نشسته بودن و مشغول صحبت بودن و منتظر بودن تا پدربزرگ بیاد و صبحانه رو شروع کنن
با صدای قدم های محکم دیگه ای پدربزرگ وارد پذیرایی شد و همه ساکت شدن.
پدربزرگ:خب صبح همگی بخیر..
نگاهش به کوک افتاد و گفت
/صبح تو هم بخیر کوک.خوب خوابیدی؟
_کوک فقط سرشو تکون
پدربزرگ نگاهی به لونا انداخت که با نگرانی به کوک نگاه میکرد و ادامه داد
/فکر کنم امروز زیاد حوصله نداری
کوک بدون حتی نگاه کردن بهش از سر میز بلند شد و گفت
_من دیگه باید برم
/تو که هنوز چیزی نخوردی
_اشتهام کور شد
بعدشم کت چرمش رو برداشت و از عمارت رفت بیرون
حمایت؟؟؟؟
- ۸.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط