مجبور شد
"مجبور شد"
پارن اخر
من+
لینو_
(سه روز بعد)
ساعت ۱ ظهر بود رفتم حموم و دوش گرفتم برگشتم و میخواستم لباس بپوشم
+:بفرما بیرون
_:اااا زنمیا
+:میخوام لباس بپوشم برو بیرون
_:میخوام حرصتو دربیارم نمیرم
+:لینویااا
_:باشه باشه رفتم
لباسمو پوشیدم و میخواستم از اتاق برم بیرون که لینو پینم کرد به دیوار و بدنشو کاملا بهم چسبوند جوری که حسش میکردم
_:حالا اینجوری اشتی میکنی پرنسس
دستشو گذاشت زیر سرم تا دردم نگیره و لبشو محکم کوبند روی لبم و اروم گاز گرفت
بدنشو مالید بهم
_:داری حسش میکنی اره؟این سه روزه منتظرته
دستمو حلقه کردم دور گردنش
چون لبش روی لبم بود با صدای محوی گفتم
+:اخ منم ۱ ماه منتظرش بودم و الان میخوام داشته باشمش
انداختم روی تخت خودشم اومد پیشم
دستاشوانداخت دورم
_:خب گفتی میخواستیش؟
+:اره ددی خیلی
_:پس میتونی تحملش کنی
+:اره
محکم کوبید توم
+:اخ چته اروم تر
_:میدونی کمه نمیتونی مقاومت کنی
لبخند زدم+:اره میدونم
کارشو شروع کرد و اصلا به فکر حال من نبود
(۱ سال بعد)
بعد از اینکه مامان لینو از سفر برگشت لونا با ووجون ازدواج کرد و از پیش مامانش رفت و نزدیک ما خونه خریدن و زندگی میکنن
۳ هفته بعد از اینکه لینو برگشت پیش من معلوم شد که سوجین خودکشی کرده لونا خودشو مقصر میدونست تا اینکه نامه ای که سوجین برامون نوشت رو خوند:
سلام لونای عزیزم ببخشید که اگر برادرتو ازت دور کردم اگر میدونستم هیچ وقت همین کاری نمیکمردم نمی دونستم که اون ازدواج کرده تو و ا\ت مقصر هیچی نیستین عذاب وجدان نداشته باشید
خودکشیم بخاطر فشار های روانی دیگم بود پس خودتونو مقصر ندونید از لینو هم عذر خواهی میکنم که مجبور شد کاری که نمیخواست رو انجام بده
از مامان لینو خبر ندارم نه لونا و نه خود لینو هم بهش زنگ نمیزنن
خوشحالم که این مشکلات تموم شده
پایان
قرار بود ۲۰ پارتی باشه ولی بخاطر مدرسه زودتر تمومش کردم لطفا نظرتون رو برات بنویسید
پارن اخر
من+
لینو_
(سه روز بعد)
ساعت ۱ ظهر بود رفتم حموم و دوش گرفتم برگشتم و میخواستم لباس بپوشم
+:بفرما بیرون
_:اااا زنمیا
+:میخوام لباس بپوشم برو بیرون
_:میخوام حرصتو دربیارم نمیرم
+:لینویااا
_:باشه باشه رفتم
لباسمو پوشیدم و میخواستم از اتاق برم بیرون که لینو پینم کرد به دیوار و بدنشو کاملا بهم چسبوند جوری که حسش میکردم
_:حالا اینجوری اشتی میکنی پرنسس
دستشو گذاشت زیر سرم تا دردم نگیره و لبشو محکم کوبند روی لبم و اروم گاز گرفت
بدنشو مالید بهم
_:داری حسش میکنی اره؟این سه روزه منتظرته
دستمو حلقه کردم دور گردنش
چون لبش روی لبم بود با صدای محوی گفتم
+:اخ منم ۱ ماه منتظرش بودم و الان میخوام داشته باشمش
انداختم روی تخت خودشم اومد پیشم
دستاشوانداخت دورم
_:خب گفتی میخواستیش؟
+:اره ددی خیلی
_:پس میتونی تحملش کنی
+:اره
محکم کوبید توم
+:اخ چته اروم تر
_:میدونی کمه نمیتونی مقاومت کنی
لبخند زدم+:اره میدونم
کارشو شروع کرد و اصلا به فکر حال من نبود
(۱ سال بعد)
بعد از اینکه مامان لینو از سفر برگشت لونا با ووجون ازدواج کرد و از پیش مامانش رفت و نزدیک ما خونه خریدن و زندگی میکنن
۳ هفته بعد از اینکه لینو برگشت پیش من معلوم شد که سوجین خودکشی کرده لونا خودشو مقصر میدونست تا اینکه نامه ای که سوجین برامون نوشت رو خوند:
سلام لونای عزیزم ببخشید که اگر برادرتو ازت دور کردم اگر میدونستم هیچ وقت همین کاری نمیکمردم نمی دونستم که اون ازدواج کرده تو و ا\ت مقصر هیچی نیستین عذاب وجدان نداشته باشید
خودکشیم بخاطر فشار های روانی دیگم بود پس خودتونو مقصر ندونید از لینو هم عذر خواهی میکنم که مجبور شد کاری که نمیخواست رو انجام بده
از مامان لینو خبر ندارم نه لونا و نه خود لینو هم بهش زنگ نمیزنن
خوشحالم که این مشکلات تموم شده
پایان
قرار بود ۲۰ پارتی باشه ولی بخاطر مدرسه زودتر تمومش کردم لطفا نظرتون رو برات بنویسید
- ۹.۷k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط