P
P²
رفتیم پایین و سر میز غذا نشستیم
م،ب: امروز روز خوبی برای من هست
سوبون: چرا مادر بزرگ اتفاقی افتاده
م،ب: بله هم تولد نوه بزرگم و هم روز خواستگاری دخترم هست
-چی خواستگاری
م،ب: بله پادشاه برای شاهزاده اول یک عروس انتخاب کرده
سوبون: ولی شاهزاده اول که ازدواج کردن
م،ب: بله ازدواج کرده اما همسر اون نمیتونه بچه دار بشه پادشاه هم یک وارث میخواد برای همین از من خواسته که ا،ت با شاهزاده اول ازدواج کنه تا وارث برای اون ها بیاره
یعنی چی یعنی منو برای وارث پادشاه انتخاب کردن اما من نمیخوام که ازدواج کنم من هنوز سن کمی دارم من ۲۱ سالمه آخه چرا باید اینجوری بشه
از روی میز بلند شدم سمت استیل اسب ها رفتم بدون توجه به کسی اسب خوشگل حنایی خودم رو برداشتم از دروازه بیرون رفتم رفتم سمت جنگل من اونجا رو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده
داشتم با سرعت میرفتم که دیدم یک نفر با یک اسب سفید داره با سرعت به طرف من میاد
ویو تهیونگ
امروز روز خیلی گنده
چون فهمیدم باید با دختر بانو هان ازدواج کنم ولی من زن دارم پدرم درخواست وارث از من داره زن منم هم بچه دار نمیشه برای همین مجبورم با دختر بانو هان ازدواج کنم
چون اعصاب خوبی نداشتم با اسبم سمت جنگل رفتم داشتم میرفتم که یک دختر با موی بلند قهوه ای و لباس زرشکی که با سرعت به طرفم میومد دیدم دستی بالا کردم که بهم برخورد نکنیم داشت گریه میکرد
- من معذرت خواهی میکنم حالم زیاد خوش نیست
+ مشکلی نیست خواهش میکنم
- آخه چرا من چرا باید من انتخاب میشدم
+ برای چی اینجوری میکنی
- باید با کسی که تا حالا ندیدمش ازدواج کنم
وای اینم مثل خودم پس درکش میکنم
+ مشکلی نیست شاید بعداً عاشق شدی
- نمیدونم حتی اسمش هم نمیدونم
+ خوب من میتونم برم
- ببخشید وقت شمارو گرفتم
+ مشکلی نیست وقتی ناراحتی با یک نفر صحبت کن
- ممنونم
و از اونجا دور شدم فکر کنم این هم سرنوشت زندگی منه پس باید تحمل کنم
ادامه دارد.....
رفتیم پایین و سر میز غذا نشستیم
م،ب: امروز روز خوبی برای من هست
سوبون: چرا مادر بزرگ اتفاقی افتاده
م،ب: بله هم تولد نوه بزرگم و هم روز خواستگاری دخترم هست
-چی خواستگاری
م،ب: بله پادشاه برای شاهزاده اول یک عروس انتخاب کرده
سوبون: ولی شاهزاده اول که ازدواج کردن
م،ب: بله ازدواج کرده اما همسر اون نمیتونه بچه دار بشه پادشاه هم یک وارث میخواد برای همین از من خواسته که ا،ت با شاهزاده اول ازدواج کنه تا وارث برای اون ها بیاره
یعنی چی یعنی منو برای وارث پادشاه انتخاب کردن اما من نمیخوام که ازدواج کنم من هنوز سن کمی دارم من ۲۱ سالمه آخه چرا باید اینجوری بشه
از روی میز بلند شدم سمت استیل اسب ها رفتم بدون توجه به کسی اسب خوشگل حنایی خودم رو برداشتم از دروازه بیرون رفتم رفتم سمت جنگل من اونجا رو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده
داشتم با سرعت میرفتم که دیدم یک نفر با یک اسب سفید داره با سرعت به طرف من میاد
ویو تهیونگ
امروز روز خیلی گنده
چون فهمیدم باید با دختر بانو هان ازدواج کنم ولی من زن دارم پدرم درخواست وارث از من داره زن منم هم بچه دار نمیشه برای همین مجبورم با دختر بانو هان ازدواج کنم
چون اعصاب خوبی نداشتم با اسبم سمت جنگل رفتم داشتم میرفتم که یک دختر با موی بلند قهوه ای و لباس زرشکی که با سرعت به طرفم میومد دیدم دستی بالا کردم که بهم برخورد نکنیم داشت گریه میکرد
- من معذرت خواهی میکنم حالم زیاد خوش نیست
+ مشکلی نیست خواهش میکنم
- آخه چرا من چرا باید من انتخاب میشدم
+ برای چی اینجوری میکنی
- باید با کسی که تا حالا ندیدمش ازدواج کنم
وای اینم مثل خودم پس درکش میکنم
+ مشکلی نیست شاید بعداً عاشق شدی
- نمیدونم حتی اسمش هم نمیدونم
+ خوب من میتونم برم
- ببخشید وقت شمارو گرفتم
+ مشکلی نیست وقتی ناراحتی با یک نفر صحبت کن
- ممنونم
و از اونجا دور شدم فکر کنم این هم سرنوشت زندگی منه پس باید تحمل کنم
ادامه دارد.....
- ۹.۶k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط