دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p³²
ا/ت:سيمو از رو ميز برداشت و شروع كرد به سوت زدن بايد از اونجا ميرفتم
من ديگه حرفامو بهش زده بودم پس نبايد ديگه اونجا ميموندم همين كه ميخواستم يه قدم به سمت در برم، سيمو انداخت دور گردنم و منو كشيد سمت خودش از پشت كامل يجورايى تو بغلش بودم بهت زده با ترس بى حركت مونده بودم اما قلبم داشت تند تند ميزد سيمو دور گردنم از هر دو طرف كشيد و داشت كم كم اين فشار هى بشترو بيشتر ميشد از ترس جيغ زدم و دستمو بردم سمت گردنم تا بتونم دستاشو آزاد كنم با حالت تهديد گفت:دستتو بالا بيارى فشارو بيشتر ميكنم ا/ت پس به نفعته هيچكارى نكنى
جونگکوک:بهتره اين مسخره بازيا رو تموم كنى جوجه من اگه ميخواستم باباتو بک*شم جلوى چشماى خودت اينكارو ميكردم كه بيشتر عذاب بكشى و دردو تو چشمات ببينم اما كمترين ارزشى برام ندارى كه حتى بخوام عذابت بدم بهت توصيه ميكنم ديگه دورو ورمن پيدات نشه..
ا/ت:بعدش محكم هولم داد سمت در كه باعث شد بيوفتم رو زانوهام
جونگكوک:نشنيدى چى گفتم؟
ا/ت:هيچى نميتونستم بگم بغض داشت خفم ميكرد هيچوقت فكر نميكردم يه روزى از چشماى كوكى تا اين حد بى ارزش بشم، بدون هيچ حرفى از عمارت بيرون زدم
جونگكوک:بدون هيچ حرفى رفت، ميدونستم ناراحتش كردم اما اين به نفع خودش بود، اگه اون آدما نزديک من ميديدنش ممكن بود بخاطر انتقام از من به ا/ت آسيب بزنن بايد ميفهميدم قضيه كشته شدن پدر ا/ت چى بوده، كى بوده كه ميخواسته همه تقصيرارو بندازه گردن من، هدفش از اين كارا چيه
تهيونگ:چرا اينقدر استرس داشتم؟ از رفتن ا/ت پيش جونگكوک دوساعتى گذشته بود و هنوز برنگشته بود اين نگرانى از كجا ميومد؟ من چرا بايد نگران اون دختر ميشدم؟ ازكى تا حالا بود و نبودش برام فرقى داشت؟ نه نه نه تهيونگ احمق نبايد عاشق اون دختر بشى نه خودتو كنترل كن اون دختر پدرتو كشته فقط رو انتقامت تمركز كن .
ا/ت:حالم خوب نبود، حتى نميدونستم چرا يه بخشيش بخاطر نبود بابا بود اون بخشش بخاطر اينكه نميدونستم كى بابا رو كشته بعد ديدن جونگكوک فهميدم اون نميتونه قاتل باشه چون به وضوح مشخص بود براش ارزشى ندارم و كمترين اهميتى بهم نميده چرا بايد بخواد از يه دختر ضعيف اينجورى انتقام بگيره مگه ازم ترسى داشت؟ كى بود كه داشت بازيم ميداد؟ كى بود كه از عذاب كشيدن من تا اين حد لذت ميبرد، چطور ميتونستم اون آدمو پيدا كنم؟ كاش ميدونستم حداقل حركت بعديش چیه..
جونگكوک:قلبم داشت از درد منفجر ميشد بخاطر ا/ت نكنه بلايى سرش بياد؟ نكنه اون آدمايى كه پدرشو كشتن الان بيان سراغ خودش و بخوان بكشنش، بايد ميرفتم دنبالش و پيداش ميكردم
تهيونگ:استرس و دلشوره ول كنم نميشد بايد ميرفتم دنبالش خيلى دير كرده بود، نكنه بلايى سرش اورده باشه اون جونگكوک لعنتى همه كار ازش بر مياد
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p³²
ا/ت:سيمو از رو ميز برداشت و شروع كرد به سوت زدن بايد از اونجا ميرفتم
من ديگه حرفامو بهش زده بودم پس نبايد ديگه اونجا ميموندم همين كه ميخواستم يه قدم به سمت در برم، سيمو انداخت دور گردنم و منو كشيد سمت خودش از پشت كامل يجورايى تو بغلش بودم بهت زده با ترس بى حركت مونده بودم اما قلبم داشت تند تند ميزد سيمو دور گردنم از هر دو طرف كشيد و داشت كم كم اين فشار هى بشترو بيشتر ميشد از ترس جيغ زدم و دستمو بردم سمت گردنم تا بتونم دستاشو آزاد كنم با حالت تهديد گفت:دستتو بالا بيارى فشارو بيشتر ميكنم ا/ت پس به نفعته هيچكارى نكنى
جونگکوک:بهتره اين مسخره بازيا رو تموم كنى جوجه من اگه ميخواستم باباتو بک*شم جلوى چشماى خودت اينكارو ميكردم كه بيشتر عذاب بكشى و دردو تو چشمات ببينم اما كمترين ارزشى برام ندارى كه حتى بخوام عذابت بدم بهت توصيه ميكنم ديگه دورو ورمن پيدات نشه..
ا/ت:بعدش محكم هولم داد سمت در كه باعث شد بيوفتم رو زانوهام
جونگكوک:نشنيدى چى گفتم؟
ا/ت:هيچى نميتونستم بگم بغض داشت خفم ميكرد هيچوقت فكر نميكردم يه روزى از چشماى كوكى تا اين حد بى ارزش بشم، بدون هيچ حرفى از عمارت بيرون زدم
جونگكوک:بدون هيچ حرفى رفت، ميدونستم ناراحتش كردم اما اين به نفع خودش بود، اگه اون آدما نزديک من ميديدنش ممكن بود بخاطر انتقام از من به ا/ت آسيب بزنن بايد ميفهميدم قضيه كشته شدن پدر ا/ت چى بوده، كى بوده كه ميخواسته همه تقصيرارو بندازه گردن من، هدفش از اين كارا چيه
تهيونگ:چرا اينقدر استرس داشتم؟ از رفتن ا/ت پيش جونگكوک دوساعتى گذشته بود و هنوز برنگشته بود اين نگرانى از كجا ميومد؟ من چرا بايد نگران اون دختر ميشدم؟ ازكى تا حالا بود و نبودش برام فرقى داشت؟ نه نه نه تهيونگ احمق نبايد عاشق اون دختر بشى نه خودتو كنترل كن اون دختر پدرتو كشته فقط رو انتقامت تمركز كن .
ا/ت:حالم خوب نبود، حتى نميدونستم چرا يه بخشيش بخاطر نبود بابا بود اون بخشش بخاطر اينكه نميدونستم كى بابا رو كشته بعد ديدن جونگكوک فهميدم اون نميتونه قاتل باشه چون به وضوح مشخص بود براش ارزشى ندارم و كمترين اهميتى بهم نميده چرا بايد بخواد از يه دختر ضعيف اينجورى انتقام بگيره مگه ازم ترسى داشت؟ كى بود كه داشت بازيم ميداد؟ كى بود كه از عذاب كشيدن من تا اين حد لذت ميبرد، چطور ميتونستم اون آدمو پيدا كنم؟ كاش ميدونستم حداقل حركت بعديش چیه..
جونگكوک:قلبم داشت از درد منفجر ميشد بخاطر ا/ت نكنه بلايى سرش بياد؟ نكنه اون آدمايى كه پدرشو كشتن الان بيان سراغ خودش و بخوان بكشنش، بايد ميرفتم دنبالش و پيداش ميكردم
تهيونگ:استرس و دلشوره ول كنم نميشد بايد ميرفتم دنبالش خيلى دير كرده بود، نكنه بلايى سرش اورده باشه اون جونگكوک لعنتى همه كار ازش بر مياد
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۵۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط