#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_بیست_و_سوم
ویو جونگکوک*
غروب بود و اون هنوز از اتاقش بیرون نیومد.ترسیده بودم اتفاقی براش افتاده باشه،واسه همین به سمتِ طبقه ی بالا راه افتادم و جلویِ درِ اتاقش ایستادم؛خیلی آروم و بی سر و صدا درِ اتاقش رو باز کردم..خوابیده بود،اتاقش خیلی ساکت و تاریک بود،فقط صدایِ نفس کشیدن هاش تویِ خواب به گوشم میرسید.تصمیم گرفتم یکم تو اتاقش بچرخم،اتاقایِ اینجا واقعا بزرگ بودن،یه کتابخونه اون طرفِ اتاقش بود.رفتم سمتش..با چشمام کتابخونه رو رصد کردم؛کتاب های مختلف از نویسنده هایِ معروف و قدیمی؛مثلا کافکا،داستایفسکی..
بویِ کتاب میومد،همینطور که داشتم کتاب هارو نگاه میکردم و اسمِ جلد هاشونو میخوندم چشمم به یکی از کتاب ها افتاد؛خیلی عجیب بود،یه جلدِ قدیمی و پاره پوره داشت،از قفسه ی کتاب ها کشیدمش بیرون؛رو جلدش نوشته بود
".family memoir."
(*خاطراتِ خانوادگی).
بیشتر شبیه به یه آلبوم بود.
خیلی کنجکاو شده بودم،دلممیخواست بازش کنم ولی اگه ناراحت میشد چی؟اون گفته بود خانواده ش ازش متنفرن ولی یه آلبوم خانوادگی داشت؛بلاخره تصمیم گرفتم بازش کنم،تویِ آلبوم پر بود از عکسایِ یه خانواده ی شش نفره؛پدر،مادر،دوتا برادر و دوتا خواهر،خیلی برام عجیب بود.یکم که بیشتر به عکسا دقت کردم چشمام چهارتا شد.
تویِ همه ی عکسا تمامِ اعضایِ خانواده داشتن میخندیدن بجز یکیشون،پسرِ بزرگتره خانواده.
تویِ همه ی عکسا بدنش زخمی بود،نسبت به بقیه ی خواهر برادراش خیلی لاغر تر و ضعیف تر بود.
نکته ای که نظرمو جلب کرد این بود که اون پسر فقط تویِ عکسایِ رسمی وجود داشت،تویِ عکسایی که خانواده تویِ طبیعتن یا دارن خوش میگذرونن نبود..
انگار از سمتِ خانواده ش طرد شده بود،نکنه اون پسر..تهیونگه؟
اون آلبومِ لعنتی خیلی مرتب بود.
از ساله ۱۹۹۶ عکسا دسته بندی شده بودن.دقیقا از سالی که پسرِ دوم خانواده بدنیا اومده بود،پس پسرِ اول چی؟نباید خاطراتِ کودکیِ اون ثبت میشد؟
خاطرات و عکسایِ مربوط به هر سال خیلی دقیق و مرتب سرِ جایِ خودشون بودن.
1997.
1998.
1999.
2000.
وقتی به ساله۲۰۰۰ رسیدم بلاخره یه عکس از بچگیِ تهیونگ دیدم که بغلِ یه پیرِ زنِ مهربون بود و داشت میخندید. تنها عکسِ آلبوم که تهیونگ داشت توش میخندید اون بود.از نشونه ی کوچولویی که کنارِ لپش بود فهمیدم تهیونگه.
یه لبخندِ لثه ایِ ناز زده بود،خیلیبدنِ ضعیف و زخمی ای داشت،یعنی خانوادش اون بلارو سرش آورده بودن؟
واقعا دیگه نتونستم تحمل کنم،دلممیخواست برم ازش بپرسم چرا انقد از خانواده ت دوری؟ولی نمیتونستم..
داشتم به دورانِ جوانیِ تهیونگمیرسیدم که یهو متوجه ی تکون خوردونش تویِ تخت شدم.سریع کتابو گذاشتم سرِ جاش و از اتاق رفتم بیرون.کلِ اون شب ذهنم درگیر بود.ولی شاید اگه به دورانِ
".family story ."(*داستانِ خانواده)
میرسیدم سوال هام بر طرف میشد،اونجا خاطرات رو نوشته بودن.بعدا دوباره باید برم سراغِ کتاب،چون اگه نرم از فوضولی دق میکنم.
همینطور که رو تختم بودم و داشتم با گوشه ی پتو ور میرفتم صدایِ تهیونگو شنیدم که داشت داد میزد و منو صدا میکرد.نکنه فهمیده بود به آلبوم خانواده گیش دست زدم؟...
ادامه دارد..
#پارت_بیست_و_سوم
ویو جونگکوک*
غروب بود و اون هنوز از اتاقش بیرون نیومد.ترسیده بودم اتفاقی براش افتاده باشه،واسه همین به سمتِ طبقه ی بالا راه افتادم و جلویِ درِ اتاقش ایستادم؛خیلی آروم و بی سر و صدا درِ اتاقش رو باز کردم..خوابیده بود،اتاقش خیلی ساکت و تاریک بود،فقط صدایِ نفس کشیدن هاش تویِ خواب به گوشم میرسید.تصمیم گرفتم یکم تو اتاقش بچرخم،اتاقایِ اینجا واقعا بزرگ بودن،یه کتابخونه اون طرفِ اتاقش بود.رفتم سمتش..با چشمام کتابخونه رو رصد کردم؛کتاب های مختلف از نویسنده هایِ معروف و قدیمی؛مثلا کافکا،داستایفسکی..
بویِ کتاب میومد،همینطور که داشتم کتاب هارو نگاه میکردم و اسمِ جلد هاشونو میخوندم چشمم به یکی از کتاب ها افتاد؛خیلی عجیب بود،یه جلدِ قدیمی و پاره پوره داشت،از قفسه ی کتاب ها کشیدمش بیرون؛رو جلدش نوشته بود
".family memoir."
(*خاطراتِ خانوادگی).
بیشتر شبیه به یه آلبوم بود.
خیلی کنجکاو شده بودم،دلممیخواست بازش کنم ولی اگه ناراحت میشد چی؟اون گفته بود خانواده ش ازش متنفرن ولی یه آلبوم خانوادگی داشت؛بلاخره تصمیم گرفتم بازش کنم،تویِ آلبوم پر بود از عکسایِ یه خانواده ی شش نفره؛پدر،مادر،دوتا برادر و دوتا خواهر،خیلی برام عجیب بود.یکم که بیشتر به عکسا دقت کردم چشمام چهارتا شد.
تویِ همه ی عکسا تمامِ اعضایِ خانواده داشتن میخندیدن بجز یکیشون،پسرِ بزرگتره خانواده.
تویِ همه ی عکسا بدنش زخمی بود،نسبت به بقیه ی خواهر برادراش خیلی لاغر تر و ضعیف تر بود.
نکته ای که نظرمو جلب کرد این بود که اون پسر فقط تویِ عکسایِ رسمی وجود داشت،تویِ عکسایی که خانواده تویِ طبیعتن یا دارن خوش میگذرونن نبود..
انگار از سمتِ خانواده ش طرد شده بود،نکنه اون پسر..تهیونگه؟
اون آلبومِ لعنتی خیلی مرتب بود.
از ساله ۱۹۹۶ عکسا دسته بندی شده بودن.دقیقا از سالی که پسرِ دوم خانواده بدنیا اومده بود،پس پسرِ اول چی؟نباید خاطراتِ کودکیِ اون ثبت میشد؟
خاطرات و عکسایِ مربوط به هر سال خیلی دقیق و مرتب سرِ جایِ خودشون بودن.
1997.
1998.
1999.
2000.
وقتی به ساله۲۰۰۰ رسیدم بلاخره یه عکس از بچگیِ تهیونگ دیدم که بغلِ یه پیرِ زنِ مهربون بود و داشت میخندید. تنها عکسِ آلبوم که تهیونگ داشت توش میخندید اون بود.از نشونه ی کوچولویی که کنارِ لپش بود فهمیدم تهیونگه.
یه لبخندِ لثه ایِ ناز زده بود،خیلیبدنِ ضعیف و زخمی ای داشت،یعنی خانوادش اون بلارو سرش آورده بودن؟
واقعا دیگه نتونستم تحمل کنم،دلممیخواست برم ازش بپرسم چرا انقد از خانواده ت دوری؟ولی نمیتونستم..
داشتم به دورانِ جوانیِ تهیونگمیرسیدم که یهو متوجه ی تکون خوردونش تویِ تخت شدم.سریع کتابو گذاشتم سرِ جاش و از اتاق رفتم بیرون.کلِ اون شب ذهنم درگیر بود.ولی شاید اگه به دورانِ
".family story ."(*داستانِ خانواده)
میرسیدم سوال هام بر طرف میشد،اونجا خاطرات رو نوشته بودن.بعدا دوباره باید برم سراغِ کتاب،چون اگه نرم از فوضولی دق میکنم.
همینطور که رو تختم بودم و داشتم با گوشه ی پتو ور میرفتم صدایِ تهیونگو شنیدم که داشت داد میزد و منو صدا میکرد.نکنه فهمیده بود به آلبوم خانواده گیش دست زدم؟...
ادامه دارد..
- ۴۸
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط