#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_بیست_و_پنج
وقتی سوارِ ماشین شدیم حرکت کردم و به سمتِ یه مرکزِ خریدِ بزرگ راه افتادم..
تویِ راه اهنگِ "been like this" رو گذاشتم که یه اهنگِ ملایم و عاشقانه ست.
تهیونگ:بلوطم..نظرت چیه اول بریم خرید بعد بریم رستوران؟؟لبخند
ویو جونگکوک*
من هیچ پولی برای خرید هیچچیزی نداشتم،نکنه میخواست خودش خریدارو حساب کنه؟باید چی میگفتم؟
جونگکوک:نمیدونم..
تهیونگ:پس میریم*لبخند
سرمو اوردم پایین.نمیخواستم تو چشماش نگاه کنم.
تهیونگ:میدونی چرا میگم بریم خرید؟*لبخند
جونگکوک:چرا؟
تهیونگ:چون حس کردم به یه سری چیزا لازم داری ولی روت نمیشه بهم بگی*لبخند
ویو جونگکوک*
ذهنم درگیرِ اون عکسا و اون آلبوم بود..واقعا بچگیِ سختی رو داشته؟من دارم درسِ روانشناسی میخونم،کسی کع بچگیِ سختی داشته باشه نمیتونه به این سادگی فراموشش کنه،حتی به شکلِ یه ترومایِ بزرگ بعدا میاد سراغش..
تو این چند هفته متوجه شدم واقعا ادمِ خوب و مهربونیه.
شاید بهتر باشه ازش راجب به بچگیش بپرسم؟
جونگکوک:تو بچگیِ سختی داشتی؟
وقتی اینو گفتم لبخند از رویِ لباش محو شد.چشماش مضطرب و نگران شدن.سعی کرد بحث رو عوض کنه.
تهیونگ:ن_نه...صحبتِ ما راجب با یه چیزِ دیگه ای بود بلوط..این احرفو از کجا اوردی؟*لبخند
لبخندی که زد پر از بغض و عصبانیت بود.داشت بهم دروغ میگفت؟نتونستم تحمل کنم.
جونگکوک:چرا بهم دروغ میگی؟خودم آلبوم خانوادگی تون رو دیدم،خودم دیدم بهت توجه نمیکنن،حتی هزاران بار دیدم پدرت اومده شرکت و سرت داد زده و تورو پسرِ خودش نمیدونه*فریاد
تهیونگ داشت رانندگی میکرد ولی چهره ش سمته جونگکوکی بود که داشت سرش داد میزد و ازش میخواست تمامِ اون خاطراتِ وحشتناکو مرور کنه..
همین باعث شد عصبانی بشه و صورتش قرمز بشه..
سرشو از سمتِ کوک چرخوند. به جاده داد،چشماش رو چند ثانیه بست و از بلوطش خواهش کرد بحث رو تموم کنه..
تهیونگ:ب_بس کن..ل_لطفا بس کن..*آروم+عصبی
جونگکوک:چرا؟..چرا هیچی نمیگی؟..بگو،بگو که چقد بهت سخت گذشته چرا سعی داری پنهانش کن_*فریاد
با حرکتی که تهیونگ زد جونگکوک خشکش زد و حرفش نصفه موند..
ادامه دارد..
#پارت_بیست_و_پنج
وقتی سوارِ ماشین شدیم حرکت کردم و به سمتِ یه مرکزِ خریدِ بزرگ راه افتادم..
تویِ راه اهنگِ "been like this" رو گذاشتم که یه اهنگِ ملایم و عاشقانه ست.
تهیونگ:بلوطم..نظرت چیه اول بریم خرید بعد بریم رستوران؟؟لبخند
ویو جونگکوک*
من هیچ پولی برای خرید هیچچیزی نداشتم،نکنه میخواست خودش خریدارو حساب کنه؟باید چی میگفتم؟
جونگکوک:نمیدونم..
تهیونگ:پس میریم*لبخند
سرمو اوردم پایین.نمیخواستم تو چشماش نگاه کنم.
تهیونگ:میدونی چرا میگم بریم خرید؟*لبخند
جونگکوک:چرا؟
تهیونگ:چون حس کردم به یه سری چیزا لازم داری ولی روت نمیشه بهم بگی*لبخند
ویو جونگکوک*
ذهنم درگیرِ اون عکسا و اون آلبوم بود..واقعا بچگیِ سختی رو داشته؟من دارم درسِ روانشناسی میخونم،کسی کع بچگیِ سختی داشته باشه نمیتونه به این سادگی فراموشش کنه،حتی به شکلِ یه ترومایِ بزرگ بعدا میاد سراغش..
تو این چند هفته متوجه شدم واقعا ادمِ خوب و مهربونیه.
شاید بهتر باشه ازش راجب به بچگیش بپرسم؟
جونگکوک:تو بچگیِ سختی داشتی؟
وقتی اینو گفتم لبخند از رویِ لباش محو شد.چشماش مضطرب و نگران شدن.سعی کرد بحث رو عوض کنه.
تهیونگ:ن_نه...صحبتِ ما راجب با یه چیزِ دیگه ای بود بلوط..این احرفو از کجا اوردی؟*لبخند
لبخندی که زد پر از بغض و عصبانیت بود.داشت بهم دروغ میگفت؟نتونستم تحمل کنم.
جونگکوک:چرا بهم دروغ میگی؟خودم آلبوم خانوادگی تون رو دیدم،خودم دیدم بهت توجه نمیکنن،حتی هزاران بار دیدم پدرت اومده شرکت و سرت داد زده و تورو پسرِ خودش نمیدونه*فریاد
تهیونگ داشت رانندگی میکرد ولی چهره ش سمته جونگکوکی بود که داشت سرش داد میزد و ازش میخواست تمامِ اون خاطراتِ وحشتناکو مرور کنه..
همین باعث شد عصبانی بشه و صورتش قرمز بشه..
سرشو از سمتِ کوک چرخوند. به جاده داد،چشماش رو چند ثانیه بست و از بلوطش خواهش کرد بحث رو تموم کنه..
تهیونگ:ب_بس کن..ل_لطفا بس کن..*آروم+عصبی
جونگکوک:چرا؟..چرا هیچی نمیگی؟..بگو،بگو که چقد بهت سخت گذشته چرا سعی داری پنهانش کن_*فریاد
با حرکتی که تهیونگ زد جونگکوک خشکش زد و حرفش نصفه موند..
ادامه دارد..
- ۸۷۰
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط