{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_بیست_و_یکم

ویو جونگکوک*
صبح شد.. بی صدا از تویِ بغل هم در اومدیم و صورتامونو شستیم.
تهیونگ به سمتِ طبقه ی پایین رفت و داشت میزِ صبحانه رو میچید.
هنوزم فکرم درگیرِ دیشب بود؛چرا انقد حالش بد بود؟فقط بخاطر یه خواب؟امکان نداره،اصن اینا به کنار،چرا یهو انقد باهاش مهربون شدم؟
انگار دیگه ازش متنفر نبودم..ولی دوسشم نداشتم..یه چیزی بینِ نفرت و عشق.
از فکرش در اومدم،رفتم به سمتِ کمد لباس هایی که برام خریده بود،چند روزِ پیش بهم گفت این لباسا برا منن و میتونم بپوشم ولی روم‌نمی‌شد..
بلاخره بی خیالِ کم رویی شدم ..همشون خیلی قشنگ بودن،یکی رو پوشیدم؛واقعا قشنگ شده بودم.
یه لباسِ ستِ سفید با پارچه ی گرون قیمت..رویِ آستین هاش طرح هایِ نسکافه ای رنگ از مصرِ باستان بود..هرم هایِ مختلف و قدیمی،کمرنگ بودن ولی زیبا..
لعنتی؛خیلی خوش سلیقه بود.
یکم لیپ بالم زدم و به سمتِ پایین رفتم و با یه میزِ خیلی قشنگ از انواعِ صبحانه هایِ خوشمزه روبه رو شدم،سرمو اوردم بالا..زیرِ چشماش گود افتاده بود و کبود بودن،داشت با اون چشمایِ کبود اما زیبا سرتا پامو نگاه میکرد؛وقتی بهم‌خیره می‌شد اذیت میشدم.
بدونِ هیچ حرفی نشستیم رویِ میز و شروع کردیم به خوردنِ صبحانه که یکدفعه تهیونگ تصمیم گرفت سکوتِ بینمون رو بشکنه؛

تهیونگ:لباسات خیلی قشنگن..بهت میان*آروم

اینو در حالی گفت که سرش پایین بود.
نمیدونستم چی بگم،هیچ حسی نداشتم،جوابشو ندادم.
بعد از خوردنِ صبحانه؛با کمک هم سفره رو جمع کردیم.از وقتی اومده بودم‌اینجا شروع کننده ی هیچ حرف و بحثی نبودم،دروغ چرا اصلا دلم نمی‌خواست باهاش حرف بزنم؛ولی اون برعکسِ من..

تهیونگ:بلوط...فردا قراره یکی رو بیارم تا یه مدت پیشمون زندگی کنه،مشکلی که نداری؟*لبخند

نمیتونستم باور کنم؛الان بهم یه لقب داد؟بلوط؟
نمیدونم چرا این لقبو بهم داده بود ولی حس میکردم داره بهم توهین می‌کنه..
چرا باید بهم لقب بده؟مگه من متعلق به اونم؟

جونگکوک:هع*خنده...بلوط؟

ویو تهیونگ *
نکنه بدش اومده؟
سکوت کردم..میترسیدم چیزی بگم و مسخره م کنه،

جونگکوک:اشکال نداره..خونه ی خودته هرکسو دلت میخواد بیار

تهیونگ:"هر کس" نیست..مامان بزرگمه

جونگکوک:اها..باشه نگران نباش..آبرو ریزی نمیکنم*لبخند

تهیونگ:نه نه نه..منظورم این نبود،فقط گفتم.....خب...ه_همینجوری گفتم

جونگکوک:*تک خنده
جونگکوک:باشه..فهمیدم*لبخند

ویو تهیونگ *
با دیدنِ لبخندش روحم جونه تازه گرفت..
لعنتی..نمیتونستم چشمامو کنترل کنم؛با عشق نگاهش می‌کردم و صد در صد اون فهمیده..

تهیونگ:باید خونه رو تمیز کنم..خیلی رو نظافت حساسه

جونگکوک:میخوای کمکت کنم؟

تهیونگ:نه...خدمتکار میگیرم*لبخند

ویو جونگکوک *
سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم؛داشت پزِ پولشو بهم میداد؟
تو همین فکرا بودم که یهو از تویِ تلویزیون انعکاسِ تهیونگو دیدم که یکی از دستاشو گذاشته بود رو اپن و اون یکی رو دهنش،مشخص بود حالش بد بود،سریع از رویِ کاناپه بلند شدم و نگاش کردم،چش شده بود؟صورتش رنگِ گچ گرفته بود و سرفه میکرد..ولی چرا...سرفه هاش خونی بودن؟
سریع دویدم سمتِ اپن و خواستم حرف بزنم که شروع کرد به اوق زدن..داشت بالا میاورد؟
استرس گرفته بودم..نکنه چیزیش بشه؛اصن چرا اینجوری شد؟
رفت سمتِ توالت و صدایِ بالا آوردنش رو می‌شنیدم، نگران بودم..دستمو گرفتم جلویِ دهنمو منتظر بودم از توالت بیرون بیاد..

ولی وقتی درِ توالت رو باز کرد با چیزی روبه رو شدم که باعث شد خون تویِ رگام خشک شه و جیغِ خفه ای بزنم..

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۰)

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_دومخون تویِ رگام خشک شد..جی...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیست_و_سومویو جونگکوک*غروب بود و ا...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_بیستمبا شنیدنِ اون‌کلمه از دهنِ جو...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارتِ_نوزدهم ویو جوگگکوک*تقریبا یک هفته...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_هجدهم ادامه ی فلش بک*کاش یکی منو ن...

«من عاشق یه مافیا شدم.....»part-17ویو وانی*صبح از خواب بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط