«ازدواج به اجبار »
«ازدواج به اجبار »
Part 2
یهو دیدم بلند شد و رفت بیرون، منم دیگه معطل نکردم و پشت سرش راه افتادم. دیدم وسط حیاط وایساده و زل زده به آسمون. رفتم جلو، دستم رو گذاشتم رو شونهاش. برگشت و با یه لحن متعجب گفت:
«لیانا: اوه، شما اینجا چکار میکنید؟»
جونگکوک با همون صدای بم و متینش گفت: «لیانا، اگه چیزی هست که حسابی اذیتت میکنه، بهتره بهم بگی.»
یه نفس عمیق کشیدم. «والا چی بگم... ۲۵ ساله که کلی غصه خوردم، این چند روزم روش. بذار یه کم دیگه هم تحمل کنم. راستی، اسمتون چیه؟ یه جورایی آشنا به نظر میاد.»
جونگ کوک : «من جئون جونگکوک هستم.»
چشمام گرد شد.
لیانا «جئون جونگکوک؟ همون بزرگترین و خفنترین مافیای مرد دنیا؟»
یه لبخند کوچیک زد.
جونگ کوک : «آره، خودمم.»
کنجکاو شدم. «میشه بپرسم دلیل این ازدواج چیه؟ یعنی چی؟»
«قضیه یک پارچه شدن سازمانهاست. باید این اتحاد رو محکم کنیم.»
«خب، چرا دقیقاً من و شما؟»
«چون من بزرگترین مرد این بازیام، تو هم بزرگترین مافیای زن جهان . این دیگه یه قانونه.»
«اوکی، گرفتم.»
جونگکوک اشاره کرد به سمت داخل عمارت. «خب، بریم. پدرت و پدر و مادرم ناراحت می شن .»
لیانا :«حتماً، بفرمایید. منم الان میام.»
( پرش زمانی به وقتی که رفتند داخل)
پدرم که انگار منتظرم بود، گفت: «دخترم، دیگه وقتشه. باید تو و آقای جونگکوک رسماً ازدواج کنید.»
منم سعی کردم با یه لحن آروم بگم: لیانا : «چشم پدر جان. هر چی شما بگید.»
آقای جئون با رضایت گفت: «پس، هفته دیگه عروسیه.»
خانم جئون، که انگار خیلی دوست داشت من دخترش باشم ، گفت: «فردا صبح هم با هم میریم خرید عروسی دخترم .»
«باشه، حتماً.»
بعد رو به من کرد و با یه لحن مادرانه گفت: «دخترم، مراقب خودت باش. ما دیگه وقتتون رو نمیگیریم.»
پدرم گفت: «خوب بود بیشتر میموندید.»
آقای جئون سریع گفت: «نه، مزاحم نمیشیم.»
پدرم هم قبول کرد: «هر چی شما صلاح بدونید.»
(پرش زمانی به حدود دو ساعت بعد)
( ویوی لیانا : )
ساعت یازده شب بود و مثل همیشه، خواب مهمان چشمام نبود. رفتم بالکن، یه سیگار روشن کردم و دودش رو فرو دادم تو ریههام. واقعاً فکر میکنم بدشانسترین آدم دنیام. اول مرگ مامان، بعدم بیتوجهی بابا، حالا هم این ازدواج اجباری... فقط دعا میکنم این پسره، یعنی آقای جونگکوک، مثل بابام روانی نباشه و اذیتم نکنه.
فردا هم که قراره برم خرید با اونا. اصلاً ذوق ندارم، ولی خب... شاید لااقل یه شب، یه شبِ راحت بخوابم.
بعد از کلی فکر، بلند شدم، رفتم دستشویی، روتین پوستی شبم رو انجام دادم، موهام رو شونه کردم، بستم و خوابیدم.
(صبح روز بعد، ساعت پنج)
مثل هر روز، ساعت پنج صبح بدنم خودکار بیدار شد. رفتم دستشویی، روتین پوستی صبحم رو انجام دادم و لباس ورزشی پوشیدم. بعدش هم رفتم باشگاه خونگی. دو ساعت ورزش کردم تا یه کم آروم بشم.
برگشتم اتاقم، سریع دوش گرفتم چون حسابی عرق کرده بودم. لباس بیرون پوشیدم، موهام رو خشک کردم، صاف کردم و با کش بستم بالا. یه ذره ضد آفتاب، کانسیلر، ژل ابرو و رژ لب زدم. یه عطر خوب هم به خودم زدم، کیفم رو برداشتم و رفتم پایین. اونجا پدرم رو دیدم.
شرایط پارت بعدی :
۲۷ لایک
۲۲ کامنت
۱۰ بازنشر
Part 2
یهو دیدم بلند شد و رفت بیرون، منم دیگه معطل نکردم و پشت سرش راه افتادم. دیدم وسط حیاط وایساده و زل زده به آسمون. رفتم جلو، دستم رو گذاشتم رو شونهاش. برگشت و با یه لحن متعجب گفت:
«لیانا: اوه، شما اینجا چکار میکنید؟»
جونگکوک با همون صدای بم و متینش گفت: «لیانا، اگه چیزی هست که حسابی اذیتت میکنه، بهتره بهم بگی.»
یه نفس عمیق کشیدم. «والا چی بگم... ۲۵ ساله که کلی غصه خوردم، این چند روزم روش. بذار یه کم دیگه هم تحمل کنم. راستی، اسمتون چیه؟ یه جورایی آشنا به نظر میاد.»
جونگ کوک : «من جئون جونگکوک هستم.»
چشمام گرد شد.
لیانا «جئون جونگکوک؟ همون بزرگترین و خفنترین مافیای مرد دنیا؟»
یه لبخند کوچیک زد.
جونگ کوک : «آره، خودمم.»
کنجکاو شدم. «میشه بپرسم دلیل این ازدواج چیه؟ یعنی چی؟»
«قضیه یک پارچه شدن سازمانهاست. باید این اتحاد رو محکم کنیم.»
«خب، چرا دقیقاً من و شما؟»
«چون من بزرگترین مرد این بازیام، تو هم بزرگترین مافیای زن جهان . این دیگه یه قانونه.»
«اوکی، گرفتم.»
جونگکوک اشاره کرد به سمت داخل عمارت. «خب، بریم. پدرت و پدر و مادرم ناراحت می شن .»
لیانا :«حتماً، بفرمایید. منم الان میام.»
( پرش زمانی به وقتی که رفتند داخل)
پدرم که انگار منتظرم بود، گفت: «دخترم، دیگه وقتشه. باید تو و آقای جونگکوک رسماً ازدواج کنید.»
منم سعی کردم با یه لحن آروم بگم: لیانا : «چشم پدر جان. هر چی شما بگید.»
آقای جئون با رضایت گفت: «پس، هفته دیگه عروسیه.»
خانم جئون، که انگار خیلی دوست داشت من دخترش باشم ، گفت: «فردا صبح هم با هم میریم خرید عروسی دخترم .»
«باشه، حتماً.»
بعد رو به من کرد و با یه لحن مادرانه گفت: «دخترم، مراقب خودت باش. ما دیگه وقتتون رو نمیگیریم.»
پدرم گفت: «خوب بود بیشتر میموندید.»
آقای جئون سریع گفت: «نه، مزاحم نمیشیم.»
پدرم هم قبول کرد: «هر چی شما صلاح بدونید.»
(پرش زمانی به حدود دو ساعت بعد)
( ویوی لیانا : )
ساعت یازده شب بود و مثل همیشه، خواب مهمان چشمام نبود. رفتم بالکن، یه سیگار روشن کردم و دودش رو فرو دادم تو ریههام. واقعاً فکر میکنم بدشانسترین آدم دنیام. اول مرگ مامان، بعدم بیتوجهی بابا، حالا هم این ازدواج اجباری... فقط دعا میکنم این پسره، یعنی آقای جونگکوک، مثل بابام روانی نباشه و اذیتم نکنه.
فردا هم که قراره برم خرید با اونا. اصلاً ذوق ندارم، ولی خب... شاید لااقل یه شب، یه شبِ راحت بخوابم.
بعد از کلی فکر، بلند شدم، رفتم دستشویی، روتین پوستی شبم رو انجام دادم، موهام رو شونه کردم، بستم و خوابیدم.
(صبح روز بعد، ساعت پنج)
مثل هر روز، ساعت پنج صبح بدنم خودکار بیدار شد. رفتم دستشویی، روتین پوستی صبحم رو انجام دادم و لباس ورزشی پوشیدم. بعدش هم رفتم باشگاه خونگی. دو ساعت ورزش کردم تا یه کم آروم بشم.
برگشتم اتاقم، سریع دوش گرفتم چون حسابی عرق کرده بودم. لباس بیرون پوشیدم، موهام رو خشک کردم، صاف کردم و با کش بستم بالا. یه ذره ضد آفتاب، کانسیلر، ژل ابرو و رژ لب زدم. یه عطر خوب هم به خودم زدم، کیفم رو برداشتم و رفتم پایین. اونجا پدرم رو دیدم.
شرایط پارت بعدی :
۲۷ لایک
۲۲ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۱.۵k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط