همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 49.
"ویو جئون جونگ کوک"
همین که در خونه رو قفل کردم...
کلید رو روی جاکلیدی گذاشتم.
خونه...
بعد از رفتن پدر و مادر دوین...
یهویی ساکت شده بود.
نه صدای خندهی خانوم پارک...
نه خاطره تعریف کردن آقای پارک...
فقط...
من و دوین.
دوین خودشو روی کاناپه پرت کرد.
یه بالشت بغل کرد...
بعد یه نفس عمیق کشید.
+«آخ...»
+«خسته شدم.»
کتمو درآوردم.
روی مبل تک نفره نشستم.
_«از چی؟»
+«از دروغ گفتن.»
_«...»
+«اصلاً استعدادشو ندارم.»
بیاختیار خندیدم.
_«کاملاً مشخص بود.»
با اخم نگام کرد.
+«یعنی چی؟»
_«یعنی هر پنج دقیقه یه چیز جدید میگفتی.»
+«تو بهتر بودی؟»
_«حداقل کمتر گند زدم.»
دوین یه بالشت برداشت...
و پرت کرد سمتم.
بالشت خورد به شونهم.
تق...
+«کمتر؟!»
+«کیمچی؟!»
+«سه هفته؟!»
+«نه... آره؟!»
+«همخونهایم... نیستیم؟!»
+«کم گند زدی؟»
نتونستم جلوی خندهمو بگیرم.
برای اولین بار...
بلند خندیدم.
_«باشه...»
_«اون قسمت کیمچی...»
_«یکم بد شد.»
+«یکم؟!»
+«مامانم هنوزم فکر میکنه من کیمچی دوست دارم.»
_«خب...»
_«از کجا باید میدونستم؟»
+«ازم میپرسیدی.»
_«فرصت دادین؟»
+«نه.»
هر دومون چند ثانیه به هم نگاه کردیم...
بعد همزمان زدیم زیر خنده.
دوین خندهش آروم آروم قطع شد.
سرشو به پشتی مبل تکیه داد.
بعد با یه قیافهی عجیب گفت:
+«الان...»
+«مامان و بابام فکر کردن...»
یه مکث کرد.
بعد دستاشو روی صورتش گذاشت.
+«وای...»
+«چه سممم...»
+«فکر کردن من و تو عاشق همیم.»
گوشهی لبم بالا رفت.
_«خب...»
_«خودمون اینو گفتیم.»
+«میدونم.»
+«ولی وقتی بابام گفت...»
+«آقای جئون عاشق همخونهش شده؟...»
+«دلم میخواست همونجا غیب بشم.»
_«منم.»
+«بعد تو خیلی ریلکس گفتی...»
صدای منو تقلید کرد.
+«آره... عاشقش شدم.»
بعد با حرص یه بالشت دیگه برداشت.
+«اصلاً چرا اونجوری گفتی؟»
بالشت دوباره خورد توی صورتم.
_«هی!»
بالشت رو گرفتم.
_«مگه قرار نبود نقش بازی کنیم؟»
+«آره...»
+«ولی نه انقدر واقعی.»
_«واقعی؟»
+«آره...»
+«یه لحظه خودمم باورم شد.»
ساکت شدم.
اونم ساکت شد.
یه سکوت چند ثانیهای بینمون افتاد.
دوین سریع سرفهی الکی کرد.
+«منظورم...»
+«یعنی...»
+«داشتم نقش بازی میکردم.»
_«معلومه.»
+«تو هم نقش بازی میکردی.»
_«آره.»
+«همین.»
_«همین.»
چرا این سکوت...
اینقدر سنگین شده بود؟
برای عوض کردن فضا، از جام بلند شدم.
بالشت رو سمتش پرت کردم.
این بار مستقیم خورد به صورتش.
پوف!
+«آخ!»
+«جئون جونگ کوک!»
_«تلافی.»
+«تو...»
+«جرئت کردی؟!»
قبل از اینکه بالشت بعدی رو برداره...
از هال فرار کردم.
صدای دوین کل خونه رو برداشت.
+«وایسا پیرمرد!»
+«امشب زنده نمیذارمت.»
با خنده از پلهها بالا رفتم.
_«اول بگیرم.»
+«بگیرم؟!»
+«الان نشونت میدم.»
و چند ثانیه بعد...
صدای دویدن دوین...
و خندههای هر دومون...
توی خونهای پیچید...
که قرار بود فقط یه همخونهی اجباری داشته باشه...
اما کمکم...
داشت زیادی شبیه یه خونهی واقعی میشد.
پارت 49.
"ویو جئون جونگ کوک"
همین که در خونه رو قفل کردم...
کلید رو روی جاکلیدی گذاشتم.
خونه...
بعد از رفتن پدر و مادر دوین...
یهویی ساکت شده بود.
نه صدای خندهی خانوم پارک...
نه خاطره تعریف کردن آقای پارک...
فقط...
من و دوین.
دوین خودشو روی کاناپه پرت کرد.
یه بالشت بغل کرد...
بعد یه نفس عمیق کشید.
+«آخ...»
+«خسته شدم.»
کتمو درآوردم.
روی مبل تک نفره نشستم.
_«از چی؟»
+«از دروغ گفتن.»
_«...»
+«اصلاً استعدادشو ندارم.»
بیاختیار خندیدم.
_«کاملاً مشخص بود.»
با اخم نگام کرد.
+«یعنی چی؟»
_«یعنی هر پنج دقیقه یه چیز جدید میگفتی.»
+«تو بهتر بودی؟»
_«حداقل کمتر گند زدم.»
دوین یه بالشت برداشت...
و پرت کرد سمتم.
بالشت خورد به شونهم.
تق...
+«کمتر؟!»
+«کیمچی؟!»
+«سه هفته؟!»
+«نه... آره؟!»
+«همخونهایم... نیستیم؟!»
+«کم گند زدی؟»
نتونستم جلوی خندهمو بگیرم.
برای اولین بار...
بلند خندیدم.
_«باشه...»
_«اون قسمت کیمچی...»
_«یکم بد شد.»
+«یکم؟!»
+«مامانم هنوزم فکر میکنه من کیمچی دوست دارم.»
_«خب...»
_«از کجا باید میدونستم؟»
+«ازم میپرسیدی.»
_«فرصت دادین؟»
+«نه.»
هر دومون چند ثانیه به هم نگاه کردیم...
بعد همزمان زدیم زیر خنده.
دوین خندهش آروم آروم قطع شد.
سرشو به پشتی مبل تکیه داد.
بعد با یه قیافهی عجیب گفت:
+«الان...»
+«مامان و بابام فکر کردن...»
یه مکث کرد.
بعد دستاشو روی صورتش گذاشت.
+«وای...»
+«چه سممم...»
+«فکر کردن من و تو عاشق همیم.»
گوشهی لبم بالا رفت.
_«خب...»
_«خودمون اینو گفتیم.»
+«میدونم.»
+«ولی وقتی بابام گفت...»
+«آقای جئون عاشق همخونهش شده؟...»
+«دلم میخواست همونجا غیب بشم.»
_«منم.»
+«بعد تو خیلی ریلکس گفتی...»
صدای منو تقلید کرد.
+«آره... عاشقش شدم.»
بعد با حرص یه بالشت دیگه برداشت.
+«اصلاً چرا اونجوری گفتی؟»
بالشت دوباره خورد توی صورتم.
_«هی!»
بالشت رو گرفتم.
_«مگه قرار نبود نقش بازی کنیم؟»
+«آره...»
+«ولی نه انقدر واقعی.»
_«واقعی؟»
+«آره...»
+«یه لحظه خودمم باورم شد.»
ساکت شدم.
اونم ساکت شد.
یه سکوت چند ثانیهای بینمون افتاد.
دوین سریع سرفهی الکی کرد.
+«منظورم...»
+«یعنی...»
+«داشتم نقش بازی میکردم.»
_«معلومه.»
+«تو هم نقش بازی میکردی.»
_«آره.»
+«همین.»
_«همین.»
چرا این سکوت...
اینقدر سنگین شده بود؟
برای عوض کردن فضا، از جام بلند شدم.
بالشت رو سمتش پرت کردم.
این بار مستقیم خورد به صورتش.
پوف!
+«آخ!»
+«جئون جونگ کوک!»
_«تلافی.»
+«تو...»
+«جرئت کردی؟!»
قبل از اینکه بالشت بعدی رو برداره...
از هال فرار کردم.
صدای دوین کل خونه رو برداشت.
+«وایسا پیرمرد!»
+«امشب زنده نمیذارمت.»
با خنده از پلهها بالا رفتم.
_«اول بگیرم.»
+«بگیرم؟!»
+«الان نشونت میدم.»
و چند ثانیه بعد...
صدای دویدن دوین...
و خندههای هر دومون...
توی خونهای پیچید...
که قرار بود فقط یه همخونهی اجباری داشته باشه...
اما کمکم...
داشت زیادی شبیه یه خونهی واقعی میشد.
- ۱.۶k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط