همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 48.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت...
نزدیک نه شب شده بود.
خانوم پارک آخرین استکانهای چای رو جمع کرد.
بعد رو به آقای پارک گفت:
_«فکر کنم دیگه باید راه بیفتیم.»
دوین که تا اون لحظه روی مبل کنار بم نشسته بود...
اخم کرد.
+«به این زودی؟»
خانوم پارک لبخند زد.
_«به این زودی؟»
_«از صبح اینجاییم دختر.»
+«خب...»
+«یکم دیگه میموندین.»
آقای پارک دستش رو روی شونهی دوین گذاشت.
_«بازم میایم.»
+«قول؟»
_«قول.»
من از جام بلند شدم.
_«اجازه بدین وسایلتون رو بیارم.»
خانوم پارک با خجالت گفت:
_«نه آقای جئون...»
_«زحمت نکشین.»
_«زحمتی نیست.»
کلید ماشین آقای پارک و چند تا کیسهی کوچیک خرید رو برداشتم.
سمت در رفتم.
دوین هم پشت سرمون اومد.
جلوی در...
خانوم پارک یه دفعه برگشت سمتم.
_«آقای جئون.»
_«بله؟»
_«از دخترمون مراقبت کنین.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد آروم گفتم:
_«حتماً.»
دوین سریع وسط حرفمون پرید.
+«مامان!»
+«من بچه نیستما.»
خانوم پارک خندید.
_«میدونم.»
_«ولی یکی باید حواسش بهت باشه.»
آقای پارک هم با خنده گفت:
_«این دختر حتی یادش میره خودش شام بخوره.»
دوین با اعتراض گفت:
+«باباااا...»
_«دروغ میگم؟»
+«...»
_«دیدی؟»
همه خندیدن.
وسایل رو داخل صندوق عقب ماشین گذاشتم.
آقای پارک در ماشین رو باز کرد.
قبل از اینکه سوار بشه...
برگشت سمتم.
دستش رو جلو آورد.
_«آقای جئون.»
باهاش دست دادم.
_«از آشناییتون خوشحال شدم.»
_«من هم همینطور.»
نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_«دوین...»
_«ظاهرش قویه.»
_«ولی زود دلگیر میشه.»
_«اگه یه روز از دستش ناراحت شدین...»
_«زود قضاوتش نکنین.»
بدون فکر کردن جواب دادم.
_«نگران نباشین.»
_«سعی میکنم.»
اون لبخند زد.
تعظیم کوتاهی کرد...
و سوار ماشین شد.
دوین کنار پنجره خم شد.
+«مامان...»
+«رسیدین زنگ بزنین.»
_«باشه.»
+«آروم برین.»
_«چشم.»
ماشین روشن شد.
آروم از جلوی خونه دور شد.
دوین تا وقتی ماشین از سر کوچه رد نشد...
همونجا ایستاد.
دست تکون میداد.
بعد از اینکه ماشین ناپدید شد...
آروم برگشت سمت خونه.
همین که وارد حیاط شد...
یه نفس بلند کشید.
+«اوه...»
+«بالاخره رفتن.»
اخم کردم.
_«الان ناراحت بودی یا خوشحال؟»
دوین خندید.
+«هردو.»
_«یعنی؟»
+«دلم براشون تنگ میشه...»
+«ولی...»
+«وقتی میان...»
+«مامانم همه زندگیمو زیر و رو میکنه.»
بیاختیار خندم گرفت.
_«حق داره.»
+«اصلاً هم حق نداره.»
_«حق داره.»
+«تو طرف اونی؟»
_«کاملاً.»
دوین با حرص از کنارم رد شد.
+«خیانتکار.»
_«من؟»
+«آره.»
_«ده ساعت پیش اصلاً نمیشناختیش.»
_«الان شدی تیم مامانم.»
لبخندم عمیقتر شد.
در خونه رو بستم...
قفلش کردم...
بعد دنبالش وارد هال شدم.
خونه...
بعد از رفتن پدر و مادرش...
یهویی ساکت شده بود.
سکوتی که تا همین چند روز پیش برام عادی بود...
اما حالا...
حس میکردم یه چیزی کم شده.
و از نگاه دوین...
معلوم بود اونم...
همین حس رو داره.
پارت 48.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت...
نزدیک نه شب شده بود.
خانوم پارک آخرین استکانهای چای رو جمع کرد.
بعد رو به آقای پارک گفت:
_«فکر کنم دیگه باید راه بیفتیم.»
دوین که تا اون لحظه روی مبل کنار بم نشسته بود...
اخم کرد.
+«به این زودی؟»
خانوم پارک لبخند زد.
_«به این زودی؟»
_«از صبح اینجاییم دختر.»
+«خب...»
+«یکم دیگه میموندین.»
آقای پارک دستش رو روی شونهی دوین گذاشت.
_«بازم میایم.»
+«قول؟»
_«قول.»
من از جام بلند شدم.
_«اجازه بدین وسایلتون رو بیارم.»
خانوم پارک با خجالت گفت:
_«نه آقای جئون...»
_«زحمت نکشین.»
_«زحمتی نیست.»
کلید ماشین آقای پارک و چند تا کیسهی کوچیک خرید رو برداشتم.
سمت در رفتم.
دوین هم پشت سرمون اومد.
جلوی در...
خانوم پارک یه دفعه برگشت سمتم.
_«آقای جئون.»
_«بله؟»
_«از دخترمون مراقبت کنین.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد آروم گفتم:
_«حتماً.»
دوین سریع وسط حرفمون پرید.
+«مامان!»
+«من بچه نیستما.»
خانوم پارک خندید.
_«میدونم.»
_«ولی یکی باید حواسش بهت باشه.»
آقای پارک هم با خنده گفت:
_«این دختر حتی یادش میره خودش شام بخوره.»
دوین با اعتراض گفت:
+«باباااا...»
_«دروغ میگم؟»
+«...»
_«دیدی؟»
همه خندیدن.
وسایل رو داخل صندوق عقب ماشین گذاشتم.
آقای پارک در ماشین رو باز کرد.
قبل از اینکه سوار بشه...
برگشت سمتم.
دستش رو جلو آورد.
_«آقای جئون.»
باهاش دست دادم.
_«از آشناییتون خوشحال شدم.»
_«من هم همینطور.»
نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_«دوین...»
_«ظاهرش قویه.»
_«ولی زود دلگیر میشه.»
_«اگه یه روز از دستش ناراحت شدین...»
_«زود قضاوتش نکنین.»
بدون فکر کردن جواب دادم.
_«نگران نباشین.»
_«سعی میکنم.»
اون لبخند زد.
تعظیم کوتاهی کرد...
و سوار ماشین شد.
دوین کنار پنجره خم شد.
+«مامان...»
+«رسیدین زنگ بزنین.»
_«باشه.»
+«آروم برین.»
_«چشم.»
ماشین روشن شد.
آروم از جلوی خونه دور شد.
دوین تا وقتی ماشین از سر کوچه رد نشد...
همونجا ایستاد.
دست تکون میداد.
بعد از اینکه ماشین ناپدید شد...
آروم برگشت سمت خونه.
همین که وارد حیاط شد...
یه نفس بلند کشید.
+«اوه...»
+«بالاخره رفتن.»
اخم کردم.
_«الان ناراحت بودی یا خوشحال؟»
دوین خندید.
+«هردو.»
_«یعنی؟»
+«دلم براشون تنگ میشه...»
+«ولی...»
+«وقتی میان...»
+«مامانم همه زندگیمو زیر و رو میکنه.»
بیاختیار خندم گرفت.
_«حق داره.»
+«اصلاً هم حق نداره.»
_«حق داره.»
+«تو طرف اونی؟»
_«کاملاً.»
دوین با حرص از کنارم رد شد.
+«خیانتکار.»
_«من؟»
+«آره.»
_«ده ساعت پیش اصلاً نمیشناختیش.»
_«الان شدی تیم مامانم.»
لبخندم عمیقتر شد.
در خونه رو بستم...
قفلش کردم...
بعد دنبالش وارد هال شدم.
خونه...
بعد از رفتن پدر و مادرش...
یهویی ساکت شده بود.
سکوتی که تا همین چند روز پیش برام عادی بود...
اما حالا...
حس میکردم یه چیزی کم شده.
و از نگاه دوین...
معلوم بود اونم...
همین حس رو داره.
- ۳.۶k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط