{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱ ✨

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱ ✨

بگذار سر به سینه من تاکه بشنوی...اهنگ اشتیاق دلی دردمند را...
شاید که پیش از این نپسندی به کار عشق...ازار این رمیده سر در کمند را...
بگذارسر به سینه تا بگویمت...اندوه چیست؟عشق کدامست؟غم کجاست؟(فریدون مشیری)

روز بزرگیه... روزی که دختر آفتاب و‌ مهتاب ندیده ای که حتی همسایه ها به زور رخسارش رو دیدند
میخواد از دنیای دخترونه فاصله بگیره و پا به جهان زنانگی بگذاره...میترسه...خجالت میکشه...
شاید خوشحاله ، شایدم غم عالم تو دلشه ! شایدم مثل من بهت زده و وحشت زده به تصویر خودش به آینه روی به رو به رو همان آینه بزرگ گرد نقره که تا ساعتی پیش زینت بخش سفره عقد بود و حالا خورد شده و کج وسط سفره افتاده بود نگاه میکنه...
تصویرم توی اینه هزار تیکه شده بود،مثل دلم...دلی که داشت با وحشت تند میکوبید و ناباور میخواست خودشو از این کابوس نجات بده...دختر توی اینه که باور نمیشدمن باشم با پیراهن غرق خون روی زمین نشسته بود،
همان پیراهن زر بفت که مادرم با چه وسواسی پارچه زیبایش رو از باکو سفارش داده بود و ماه ها منتظر رسیدنش شده بود...حالا پر از خون بود ، خون پسری که روی پای من سرشو گذاشته بود و با چشمای ناباورش به صورت من نگاه میکرد ، چشم هایی که توش زندگی نبود ... امیدی کشته بود،عشقی بر باد رفته بود...
سرمو بالا گرفتم و به مادرم که داشت از روح از تنش جدا میشد و‌مسخ به صورت من خیره شده بود با صدایی که اصلا شبیهه صدای خودم نبود گفتم:مرده...انگار خودم تازه فهمیدم چی گفتم، تکرار کردم : مرده...جیغ کشیدم : مرده ... مرده...مرده...کشتنش...کشتنش...چند نفر ریختند دور منو سرشو از روی پاهام بلند کردند ، کفت دستام پر از خون بود خون سرخ تازه خون و پاشیدم روی هوا و کل کشیدم : کیلیلیلیلیییی... چهار ستون بدنم میلریزید...خواستند دستامو بگیرند،دستامو مالیدم روی صورتم...جیغ زدم:بگذارید بزکم کامل بشه...بگذارید بزکم خوشگل بشه... صدای همهمه و جیغ میامد،هرکسی به یک طرف میدوید،همه روی سفره بزرگ و‌مجلل عقدم پا میگذاشتند...مادرم غش کرده بود،پدرم تا شده و گوشه اتاق افتاده بود،برادر بزرگترم اسلحه پر میکرد و ریش سفیدای فامیل میخواستند از دستش در بیارندش... خواهر کوچیکترم دستامو گرفت : اولدوز جیغ نزن ... اولدوز باجی نکن... نکن...جیغ نزن...از ته دلم داد کشیدم:بدبخت شدیم...به خاک سیاه نشستیم...زن های فامیلمون خودشون رو میزدند و جیغ میکشیدند،خاله هام ، عمه هام...انقدر خودمو زدم که از حال رفتم... انگار دستی منو کشید و‌برد به همان شب...شبی که به دنیا اومدم...
دیدگاه ها (۸)

طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۲انگار دستی منو کشید و‌برد به همان شب....

اغامیر خان پارچه رو کنار زد و دختر بچه رو دید ، دختر بچه ای ...

رمان راز ناشناخته part:۹با چیزی که دیدم رنگ از صورتم پرید جی...

chapter ¹⁰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط