madnessinaninstant
#madness_in_an_instant
#part4
به قلم:Law Winslet
اوداسکو: خب بچه ها این جفت بیکاسور جدید ماشین بیوکر شماره 03 هست، چویا ناکاهارا و جفت جدید اضافه شده بهمون بیکاسور برای ماشین بیوکر شماره 05 ریونوسکه اکوتاگاوا و ناکاجیما اتسوشی هستن.
دازای :جفت من؟ اصلا یه کوتوله می تونه دوم بیاره؟
چویا: هی بهتره خفشه من دوهفته دیگه اون ریخته نحستو نمی بینم
اودا: ساکت
سکوت حکم فرما شد حتا صدای نفس هم نمیومد تا اینکه اوداسکو گفت: خب خوش آمدید روز اول استراحته من دیگه رفتم.
-
بیکاسور اون ها از وقتی به وجود آمدن که به اولین حباب حمله شد، برای دفاع از حباب قبلا این یک شغل بود و مردم رو استخدام می کردن.
اما وقتی انسان ها دیدن که عزیزانشون که جزو بیکاسور ها بودن، مردن و تعدادی کمی زنده موندن؛ دیگه کسی سراغ این شغل نرفت.
درسته آمار بالای مرگ میر مردم رو ترسونده بود.
تا اینکه دولت تصمیم گرفت از یتیم ها استفاده کنه از بچگی اونارو پروش بده و عین یک پروانه به پرواز درشون بیاره.
اما خب تو اون زمان از بچه های 17 ساله یتیم خونه استفاده کردن و همشون تا قبل بیست سالگی مردن...
تا امروزه به همین منوال ادامه داره.
بیاین برگردیم سر داستان.
_
نیکولای: خوش آمدید من نیکولای هستم همون طور که اوداسکو-سان گفت و با باقی هم که آشنا شدید.
فئودور زیر زیرکی همه رو میپایید و قهوه اش را ذره ذره می خورد، البته ایم چیزی بود که نصف جمعیت این اتاق فکر می کردن.
اما در اشتباه بودن می پرسید چرا؟ بزارید بهتون بگم درسته چشماش در حرکت بود اما گوش قلب و مغزش به سمت نیکولای کشیده شده بود.
و در حیرت مانده بود اما سکوت رو ترجیح میداد دوست نداشت بهترین دوستش، یا شاید عشقش نقطه ضعفش بشه پس سکوت خوردن قهوه بهترین گزینه برای فئودور بود.
اتسوشی: ممنون نیکولای-سان منم اتسوشی هستم از حباب 29 امیدوارم بتونیم باهم همکاری کنیم.
نیکولای با چشمانی بسته و خندان در جواب گفت: همچنین اتسوشی-کون انقدر با من رسمی نباش پسر.
رانپو و پو و جفت دیگه با دقت شروع به گوش دادن کردن که ناگهان رانپو لبخندی زد و رو به اتسوشی گفت: حباب 29 عجیبه مگه از بین نرفته بود؟
این داستان ادامه دارد....
#سوکوکو
#فن_فیک
#part4
به قلم:Law Winslet
اوداسکو: خب بچه ها این جفت بیکاسور جدید ماشین بیوکر شماره 03 هست، چویا ناکاهارا و جفت جدید اضافه شده بهمون بیکاسور برای ماشین بیوکر شماره 05 ریونوسکه اکوتاگاوا و ناکاجیما اتسوشی هستن.
دازای :جفت من؟ اصلا یه کوتوله می تونه دوم بیاره؟
چویا: هی بهتره خفشه من دوهفته دیگه اون ریخته نحستو نمی بینم
اودا: ساکت
سکوت حکم فرما شد حتا صدای نفس هم نمیومد تا اینکه اوداسکو گفت: خب خوش آمدید روز اول استراحته من دیگه رفتم.
-
بیکاسور اون ها از وقتی به وجود آمدن که به اولین حباب حمله شد، برای دفاع از حباب قبلا این یک شغل بود و مردم رو استخدام می کردن.
اما وقتی انسان ها دیدن که عزیزانشون که جزو بیکاسور ها بودن، مردن و تعدادی کمی زنده موندن؛ دیگه کسی سراغ این شغل نرفت.
درسته آمار بالای مرگ میر مردم رو ترسونده بود.
تا اینکه دولت تصمیم گرفت از یتیم ها استفاده کنه از بچگی اونارو پروش بده و عین یک پروانه به پرواز درشون بیاره.
اما خب تو اون زمان از بچه های 17 ساله یتیم خونه استفاده کردن و همشون تا قبل بیست سالگی مردن...
تا امروزه به همین منوال ادامه داره.
بیاین برگردیم سر داستان.
_
نیکولای: خوش آمدید من نیکولای هستم همون طور که اوداسکو-سان گفت و با باقی هم که آشنا شدید.
فئودور زیر زیرکی همه رو میپایید و قهوه اش را ذره ذره می خورد، البته ایم چیزی بود که نصف جمعیت این اتاق فکر می کردن.
اما در اشتباه بودن می پرسید چرا؟ بزارید بهتون بگم درسته چشماش در حرکت بود اما گوش قلب و مغزش به سمت نیکولای کشیده شده بود.
و در حیرت مانده بود اما سکوت رو ترجیح میداد دوست نداشت بهترین دوستش، یا شاید عشقش نقطه ضعفش بشه پس سکوت خوردن قهوه بهترین گزینه برای فئودور بود.
اتسوشی: ممنون نیکولای-سان منم اتسوشی هستم از حباب 29 امیدوارم بتونیم باهم همکاری کنیم.
نیکولای با چشمانی بسته و خندان در جواب گفت: همچنین اتسوشی-کون انقدر با من رسمی نباش پسر.
رانپو و پو و جفت دیگه با دقت شروع به گوش دادن کردن که ناگهان رانپو لبخندی زد و رو به اتسوشی گفت: حباب 29 عجیبه مگه از بین نرفته بود؟
این داستان ادامه دارد....
#سوکوکو
#فن_فیک
- ۱.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط