{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلخسته ام، از اینهمه دیوار بی در که...

دلخسته ام، از اینهمه دیوار بی در که...
«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور کـه»
دنیا تـــــو را برد و بـه نفرت هاش عاشق کرد
این غول تنها، گوشه ی قصر خودش دق کرد
غولی که آخر توی «فصلی سرد» خواهد مرد
یا از تـــــو یا از شدّت سردرد خـــــواهد مـــرد
«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:
که آخر قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!
دلــــخسته ام از شهر نامردی و رندی ها
پایان خوبم باش! مثل «فیلم هندی» ها...
دیدگاه ها (۳)

از اونجایی که اصرار کردین پارته آخر رو بزارم منم عصبانیتمو گ...

دلخسته ام، از اینهمه دیوار ِ بی در که...«ای مهربان! یک پنجره...

دلخسته ام، از اینهمه دیوار ِ بی در که...«ای مهربان! یک پنجره...

گاه چنان درسی به آدم می دهد که حساب کار دستش بیاید مگر از دا...

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،و تو گفتي من از اين...

به درو دیوار نگاه کرد و گفت، هنوزم کاردستی درست میکنی و عاشق...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شبخونه سوآ کم‌کم داشت ساکت ...

فیک کوک ( اعتماد) پارت۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط