{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۲
-باشه.
یه دفعه موهاي پشت سرمو تو مشتش گرفت، لبشو
محکم روي لبم گذاشتم و تند و خشن بوسیدم.
با اینکه دردم میگرفت اما لذت بخش بود و همین
باعث میشد که همراهیش کنم.
#ماهان
روزها به گندترین شکل ممکن گذشتند.
خنده از رو لب هممون رفته.
عطیه و محدثه روزي نمیشه که بخاطر خواهرشون
گریه نکنند.
مامان بیچارشم داره دق میکنه و باباشم فقط توي خودش میریزه.
میگند خواهرشم از اتاق بیرون نمیاد و اما مهرداد...
وقتی فهمید فقط خندید، خنده نه، قهقهه زد، باورش نمیشد اما به گریه نیوفتاد و فقط بیهوش شد.
وقتی به هوش اومد نه گریه کرد و نه دیگه حرفی زد.
حتی جوري شده که یادم رفته صداش چجوریه.
تو مراسم خاکسپاري فقط به قبر زل زد و سکوت کرد.
دکتر میگه تلاش کنید تا گریه کنه اما دوماهه که نتونستیم، فقط به دیوار زل میزنه.
نه دیگه شرکت میاد و نه دانشگاه میره، دوماهه که
خودشو توي خونه حبس کرده.
روح مهرداد مرده فقط جسمشه که داره حرکت می کنه.
میترسم آخرش دق کنه و زبونم لال از دستش بدم.
سینی به دست به سمت محدثه که روي صندلی توي حیاط نشسته بود رفتم.
حتی عروسی هم نگرفتیم و همینطوري یه عقد رسمی کردیم و اومدیم خونه.
روي صندلی نشستم و سینیو روي میز گذاشتم.
چقدر لاغر شده، دیگه شیطنتی توي نگاهش نیست، حتی دیگه غلدر و خشنم نیست.
-درساتو خوندي؟
سري تکون داد.
-مگه میشه نخونم؟
لبخند تلخی زد، لبخندي که دقیقا مزهی قهوهی یخ کرده رو میداد، همونقدر تلخو همونقدرم آزار دهنده.
-مطهره همیشه بهمون میگفت باید درس بخونیم تا خوب فوت و فن رشتمونو یادم بگیریم و بعد شرکت تبلیغاتی بزنیم.
معلوم بود باز بغضش گرفته.
-اما دیگه نیست، حتی قاتلشم پیدا نشده که حداقل دلمون یه کم آروم بشه.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
چشمهاشو بست و لبشو به دندون گرفت.
صندلیمو بهش نزدیکتر کردم و بغلش کردم.
سعی کردم بغض رو صدام اثر نذاره.
-میگذره محدثه، همه چیز میگذره، مطمئن باش اون جاش خیلی بهتر از ماست، ماییم که زندهایمو باید زندگی کنیم.
#مهرداد
با کلید در ویلا رو باز کردم و وارد شدم.
چراغو روشن کردم و از پلهها پایین اومدم.
انگار هنوزم صداش توي این ویلا میپیچه.
تنها اشک چشمهامو پر کرد.
به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: سلام خانمم، بازم اومدم ویلا، یادته چقدر دریا رو دوست داشتی؟
خندیدم.
-پس الان به ضررت شد که رفتیو الان همراهم نیستی.
بغض بدي به گلوم چنگ زد.
شیشهی مشروبو روي اپن گذاشتم..
یه دفعه بلند شدم و روي کولم انداختمش و از آشپزخونه بیرون اومدم که تقلا کرد و با استرس
گفت: دیوونه اینجوري نبرم بیرون! میبینند.
بیخیال گفتم: ببینند، زنمی دلم میخواد.
معترضانه گفت: مهرداد!
نزدیک در با خنده روي زمین گذاشتمش که چپ
چپ بهم نگاه کرد.
روي بینیش زدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۳روي بینیش زدم.-اینجور نگام نکن می...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۴تا بخوام حرف بزنم لبشو محکم روي ل...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۱دستشو بالا برد تا سیلیاي بهم بزنه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۰آروم لب زدم: نه، هیچ خبري ازش نیس...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

پارت 13نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱۲ شب بود تشنم شده بود پاشدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط