{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۴
تا بخوام حرف بزنم لبشو محکم روي لبم گذاشت و
صداي گریهشو خفه کرد.
اولش تعجب کردم اما کم کم چشمهام بسته شدند.
چقدر دلتنگ بوسیدنش بودم.
اونقدر بوسیدم که دیگه نفسم بالا نیومد.
درآخر پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد و با بغض
نفس زنان گفت: دیگه ترکم نکن مطهره.
تموم حسم پرید و جاشو به بغض بزرگی داد که سریع عقب کشیدم.
اون منو مطهره میبینه؟
چشمهاشو باز کرد و لبخندي زد اما قطرهاي اشک
از دریاي چشمهام روي گونم سر خورد که با مستی
خندید و گفت: تو هم... تو هم دلت برام تنگ شده
داري گریه میکنی؟
با بغض نگاهش کردم.
چه درد بزرگیه که عشقت تو رو یکی دیگه ببینه که
روي خوش بهت نشون بده اما باید ازش استفاده
کنم.
به زور لبخند پر بغضی زدم و دو طرف صورتشو
گرفتم.
-دلم خیلی برات تنگ شده بود.
خندید و بازم بغلم کرد که با درد قلبم چشمهامو
بستم.
با مستی گفت: جوجهی سرکش من برگشته‌!
از بغلش خودمو بیرون کشیدم و سعی کردم بغضمو
پنهان کنم.
-نصفه شبه، بخوابیم؟
چشمهاش از مستی به زور باز بودند.
-خوابت میاد؟
سري تکون دادم.
یه دفعه زیر زانو و گردنمو گرفت و بلندم کرد که بی
حرف دستهامو دور گردنش حلقه کردم.
سرمو به قفسهی سینهش تکیه دادم و با دلتنگی
صداي قلبشو گوش کردم.
حالا که مطهره دیگه نیست نوبت منه که بیام توي
زندگیت، کاري میکنم که دیگه مطهره رو از ذهنت
بیرون کنی.
وارد ویلا شد و از پلهها بالا رفت.
اتاقو باز کرد و به داخل رفت و روي تخت
گذاشتم.
خودشو کنارم پرت کرد و روم خم شد.
با لبخند مستی گفت: دوماهه کنارم نخوابیدي.
به زور لبخندي زدم.
-میذاري لباستو دربیارم.
روي تخت خوابید که بلند شدم و شالمو از سرم
کندم.
دکمههاي دیگهشو که باز نبود رو باز کردم و به
کمک خودش از تنش درآوردم.
بدنش حسابی داغ کرده بود.
معلومه مثل سگ مست کرده.
روش نشستم که با ابروهاش بالا پریدند و با خنده
کشیده گفت: شیطونی؟
خم شدم و با یه دست دکمههامو باز کردم.
-دلت نمیخواد؟
نگاهش رنگ هوس گرفت.
-دلم براش تنگ شده، دلم واسه عطر تنت تنگ
شده.
لبخندي زدم و مانتو و لباس بافتنی تنمو درآوردم.
یه دفعه گرفتم و جاي خودشو باهام عوض کردم.
دستشو به زیر لباس زیرم برد و لبشو محکم روي
لبم گذاشت و بوسیدم که از لذتش دستمو توي
موهاش فرو و همراهیش کردم.
داره اتفاق میوفته، بالاخره انتظارت سر اومد لادن.
قراره مامانی بشی که باباش مهرداد، عشقته.
#مطهره
رو بدن لختش خم شدم که دستهاشو زیر سرش
بود.
غرزنان گفتم: چرا نمیذاري تنهایی برم بیرون؟
تازشم همش یا تو خونم یا توي انبار! خب منم
دوست دارم برم شهربازي، پارتی.
موهامو پشت گوشم برد.
-پارتی که میگیرم.
-اون که خودت میگیري من میخوام برم بیرون.
اخمی کرد.
-نمیشه مطهره، صلاحتو میخوام بفهم.
با حالت قهر نگاه ازش گرفتم.
دیدگاه ها (۶)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۵پشت بهش خوابیدم و پتو رو روم کشید...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۶صبرم سر اومد و داد زدم: برو بیرون...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۳روي بینیش زدم.-اینجور نگام نکن می...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۲-باشه.یه دفعه موهاي پشت سرمو تو م...

فیک تهکوک پارت 3 عشق الکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط