{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۱
دستشو بالا برد تا سیلیاي بهم بزنه اما پلکهام
روي هم افتادند و بعد از اون سیاهی مطلق!
#دو_ماه_بعد
#مطهره
خم شدم و چونشو گرفتم.
-به دستور کی کامیونا رو جا به جا کردي؟
نیشخندي زد.
-به تو ربطی نداره.
عصبی خندید.
-که اینطور.
تو یه حرکت با مشتی توي دستم مشتی بهش زدم که خون از دهنش بیرون ریخت و چشمهاشو روي
هم فشار داد.
-آقا شجاع انگار متوجه نیستی تو چه موقعیتیاي!
با نفرت چشمهاشو باز کرد.
خشن گفتم: میگی یا یه گوله حرومت کنم؟ هان؟
با عصبانیت گفت: هرگز بهتون چیزي نمیگم، من به
اربابم وفادارم.
عصبی و بلند خندیدم.
-نه بابا! سگ وفادار کی بودي تو؟
کلت کمریو از جاش که دور کمرم بود درآوردم و به
طرفش گرفتم.
ترسو تو عمق نگاهش میدیدم اما سعی میکرد خونسرد خودشو نشون بده.
-میدونی، دختر کوچولوت منتظرته.
اینبار نگاهش رنگ ترس گرفت.
لبخند مرموزي زدم.
-تو که دوست نداري دخترت بدون پدر بزرگ بشه؟
آب دهنشو به سختی قورت داد و لب خونیشو با
زبونش تر کرد.
-شماها منو نکشید اربابم منو میکشه، پس بکش.
پوزخندي زدم.
-باشه.
بیرحم به چشمهاش زل زدم و ضامنشو کشیدم.
دستم رو ماشه رفت اما تا خواستم شلیک کنم یکی مچمو گرفت که دیدم نیماست.
با اخم گفت: بهت گفتم هیچوقت دستاتو به خون
این سگاي بیارزش آلوده نکن!
پوفی کشیدم و کلتو سرجاش گذاشتم.
به شایان اشاره کرد که از حالت رسمی بودنش بیرون
اومد و کلت به دست به سمت مرده راه افتاد.
از محل دور شدیم.
-من به شروین مشکوکم.
اخم ریزي کرد.
-چرا؟
متفکر گفتم: وقتی داشتی باهاش معامله میکردي از
نگاهش خوشم نیومد، انگار تو عمق چشمهاش نقشهاي داد میزد، حس میکنم اون موادا رو دزدیده.
یه دفعه صداي شلیک توي انباري پیچید.
با اخم دستی به لبش کشید.
-یعنی میگی کار اونه؟
سري تکون دادم.
در اتاقو باز کرد که وارد شدم و بعد خودش به داخل
اومد و در رو بست.
دستمال کاغذي برداشتم و مشتیو باهاش تمیز
کردم.
مشتیو روي میز گذاشتم و به سمتش چرخیدم.
هنوزم توي فکر بود.
به سمتش رفتم و دستهامو دور گردنش حلقه کردم.
-اینقدر بهش فکر نکن، کار اون باشه میدونم
باهاش چیکار کنم.
به چشمهام نگاه کرد و دستهاشو دور کمرم حلقه
کرد.
-من اگه توي مغز متفکر رو نداشتم چیکار میکردم ووروجک؟
خندیدم و خودمو بهش چسبوندم.
-حالا که داري.
با ابروهاي بالا رفته گفت: بپا این کارات کار دستت
نده عسلم!
سرمو کنار گوشش بردم.
-مثلا چه کاري؟
بعد لالهی گوششو بوسیدم که به کمرم چنگ زد.
-اینجا نمیشه.
شاکی عقب کشیدم.
-اونوقت چرا؟
-چون نه تختی هستو نه مبلی.
لبمو با زبونم تر کردم که نگاهش به سمتش رفت.
-رژلبتو اینقدر پررنگ نکن.
-دلم میخواد.
تهدیدوار به چشمهام نگاه کرد.
-دلت میخواد؟
سري تکون دادم که سرشو جلو آورد.
-باشه.
دیدگاه ها (۱۷)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۲-باشه.یه دفعه موهاي پشت سرمو تو م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۳روي بینیش زدم.-اینجور نگام نکن می...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۰آروم لب زدم: نه، هیچ خبري ازش نیس...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۹مچمو گرفت و به طرفی کشوندم که با ...

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.با هق هق پشت میز آرایشم ...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط