{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"صدای بی اجازه"

"صدای بی اجازه"


قسمت ششم – سکوتِ شیشه‌ای

تابلو یه گوشه بود، آروم، بی‌صدا. ولی توی اون سکوت، یه فریاد پنهان بود. فریادِ زخمایی که خورده بودم، فریادِ شیشه‌هایی که توی پام فرو رفته بودن، فریادِ لباسی که با دندون پاره کرده بودم تا فقط یه بند کوچیک بسازم.

همه‌چی آروم بود، ولی من نه.

دستمو نگاه کردم. خون خشک شده بود، ولی دردش هنوز زنده بود. یه جور درد شیرین. مثل وقتی که می‌دونی داری می‌سوزی، ولی اون سوختن داره یه چیزی رو خلق می‌کنه. یه اثر. یه معنا.

رفتم سمت پنجره. شب بود. سئول خوابیده بود، ولی ذهن من بیدار بود. یه نسیم سرد خورد به صورتم. انگار داشت بهم می‌گفت: «تو هنوز اینجایی. هنوز نفس می‌کشی. هنوز خلق می‌کنی.»

یه نفس عمیق کشیدم. برگشتم سمت میز. تیکه‌های شیشه هنوز اونجا بودن. بعضیاشون خون‌آلود، بعضیاشون تمیز. ولی همه‌شون یه داستان داشتن.

یه شیشه کوچیک رو برداشتم. با نوکش یه خط کشیدم روی بوم سفید دیگه‌ای که کنارم بود. صدای خش‌خشش مثل موسیقی بود. یه موسیقی زخمی، ولی واقعی.

شروع کردم به کشیدن. نه با قلم‌مو، نه با مداد. با شیشه. با درد. با خاطره‌ی اون لحظه‌هایی که هیچ‌کس نبود جز خودم و یه تصمیم: خلق کردن، حتی اگه بهایش خون باشه.
دیدگاه ها (۴)

هیوجین

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹ویو لیلی ___"آخه… چه‌طو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط