{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✍🏾چشم‌هایش را بستم

✍🏾چشم‌هایش را بستم
کتاب را بوییدم
دختر بود و کاغذ و بید مجنون

رودخانه از لای انگشتانش می‌گذشت
کلمات خیس خورده بودند
من لب ساحل ایستاده بودم
و او
با هر ورق
موجی تازه می‌شد

دخترک کتاب را بست
رودخانه در قفسه جا گرفت
و من ماندم
و بوی کاغذی که هنوز نمِ آب را داشت 🌿📚
دیدگاه ها (۰)

✍🏾موج‌ها نُت می‌خوانند برای انگشت‌هایت،و باد، سیم‌های گیتارت...

زیر برج ساعت لندن

✍🏼در میانِ سکوتِ اتاق،دختر نشسته است،با چشمانی که انگار از ب...

✍🏼چشم‌هایش،حوضچه‌ای از اشک،پر می‌شود از باران.‌باران،می‌شورد...

last minute

📖 وارثان سکوت🕯️ فصل اول: آن‌که برایم می‌نوشتقسمت اولباران آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط