✍🏾چشمهایش را بستم
✍🏾چشمهایش را بستم
کتاب را بوییدم
دختر بود و کاغذ و بید مجنون
رودخانه از لای انگشتانش میگذشت
کلمات خیس خورده بودند
من لب ساحل ایستاده بودم
و او
با هر ورق
موجی تازه میشد
دخترک کتاب را بست
رودخانه در قفسه جا گرفت
و من ماندم
و بوی کاغذی که هنوز نمِ آب را داشت 🌿📚
کتاب را بوییدم
دختر بود و کاغذ و بید مجنون
رودخانه از لای انگشتانش میگذشت
کلمات خیس خورده بودند
من لب ساحل ایستاده بودم
و او
با هر ورق
موجی تازه میشد
دخترک کتاب را بست
رودخانه در قفسه جا گرفت
و من ماندم
و بوی کاغذی که هنوز نمِ آب را داشت 🌿📚
- ۶۱
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط