{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✍🏼در میانِ سکوتِ اتاق،

✍🏼در میانِ سکوتِ اتاق،
دختر نشسته است،
با چشمانی که انگار از باران لبریز شده‌اند.

در دستانش،
گلی است که رنگِ زندگی را از دست داده؛
گلی که لبه‌های گلبرگ‌هایش،
مثلِ خاطراتِ قدیمی،
کمی سیاه و خشک شده‌اند.

او نه برای گل می‌گرید،
و نه برای خود؛
او برای آن لحظه‌ای می‌گرید
که فهمید،
حتی زیباترین گل‌ها هم،
در برابرِ تندیِ زمان،
تنها و بی‌صدا،
می‌ریزند...

مثلِ تمامِ چیزهایی که دوست داشتیم،
و حالا،
فقط یک ردِ محوی از عطر،
در گوشه‌ی قلبمان باقی مانده است.
✍🏼دلنوشته های یک زن
دیدگاه ها (۱)

✍🏾چشم‌هایش را بستم کتاب را بوییدم دختر بود و کاغذ و بید مج...

✍🏾موج‌ها نُت می‌خوانند برای انگشت‌هایت،و باد، سیم‌های گیتارت...

✍🏼چشم‌هایش،حوضچه‌ای از اشک،پر می‌شود از باران.‌باران،می‌شورد...

تنهایی

در حوالی پاییزی بارانی، در کوچه‌باغ‌های شهری غریب که آشناتری...

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊پرتقال خونی⭐️پارت آخر🍯از زبان لیسا+م. م.... من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط