Part
Part: 21
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
۴ روز بعد:
نمیدونم چرا با وجود اینکه قراره با هیونجین ازدواج کنم بابام می خواست بهم تجاوز کنه...
چهار روز از اینکه رفتیم خونه و هیونجین رو ندیدم میگذره که یه روز پیش با بابام یه دعوای بدی داشتم که منجر به تجاوز من شد...
فلش بک میزنم به دیروز:
سره هیچ و پوچ با من دعوا کرد و بردم تو اتاق....
همین طور داشتم داد میزدم، متاسفانه نه مامانم بود نه محافظی چیزی معلوم بود که برنامه ریخته بوده....
درحالیه تجاوز بهم بود و من گریه زاری میکردم که یه لحظه جرقه ای تو ذهنم منو به حال برگردوند.....
چراغ خوابه کناره تختو برداشتم و زدم سرش و لحظه ای حتی منتظر نموندم که تو چه حالیه.....
لباسمو پوشیدم و وسایله مورد نیازمو تو یه کوله پشتی گذاشتم و رفتم....
زمستون بود و هوا خیلی سرد بود...
در نتیجه یه تاکسی گرفتم و فقط بهش گفتم منو به جنگله دولومیتی بلونسی(Dolomiti Bellunesi)که واقع در ایتالیا هست برسونه....
اولش گفت که خیلی دوره، ولی خب دهنه آدمارو با پوله زیاد میشه بست....
کله راه داشتم گریه میکردم...
من هیچ علاقه ای ندارم کسی بهم دست درازی کنه اونم پدرم....
باورم نمیشد که این اتفاق افتاده و بدتر از همه حسه عذاب وجدان از سه طرف:
۱: هیونجین
۲: تجاوزی که بهم شده توسط پدرم
۳: اینکه زندست یا نه....
نمی دونم چرا جنگل رو انتخاب کردم با وجود اینکه ممکنه خیلی برام خطرناک باشه اونم تو زمستون و منی که حاله روحیم خوب نیست....
میدونم که الان چشمام گود افتاده، سیاه شده، پف کرده و قرمز شده....
ولی خب، هرکس جایه من بود خودکشی میکرد....
که اگه این کارو هم بکنم عذاب وجدانی به بقیه شون اضافه میشه.....
حدوده یه شبانه روز طول کشید تا به اونجا برسم که باز هم شب بود....
یعنی قراره شب تو این جنگل باشم، خیلی خطرناکه ولی احساس میکنم به آرامش روحم کمک میکنه......
اینم از پارته جدید، بعد چند روز♡
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
۴ روز بعد:
نمیدونم چرا با وجود اینکه قراره با هیونجین ازدواج کنم بابام می خواست بهم تجاوز کنه...
چهار روز از اینکه رفتیم خونه و هیونجین رو ندیدم میگذره که یه روز پیش با بابام یه دعوای بدی داشتم که منجر به تجاوز من شد...
فلش بک میزنم به دیروز:
سره هیچ و پوچ با من دعوا کرد و بردم تو اتاق....
همین طور داشتم داد میزدم، متاسفانه نه مامانم بود نه محافظی چیزی معلوم بود که برنامه ریخته بوده....
درحالیه تجاوز بهم بود و من گریه زاری میکردم که یه لحظه جرقه ای تو ذهنم منو به حال برگردوند.....
چراغ خوابه کناره تختو برداشتم و زدم سرش و لحظه ای حتی منتظر نموندم که تو چه حالیه.....
لباسمو پوشیدم و وسایله مورد نیازمو تو یه کوله پشتی گذاشتم و رفتم....
زمستون بود و هوا خیلی سرد بود...
در نتیجه یه تاکسی گرفتم و فقط بهش گفتم منو به جنگله دولومیتی بلونسی(Dolomiti Bellunesi)که واقع در ایتالیا هست برسونه....
اولش گفت که خیلی دوره، ولی خب دهنه آدمارو با پوله زیاد میشه بست....
کله راه داشتم گریه میکردم...
من هیچ علاقه ای ندارم کسی بهم دست درازی کنه اونم پدرم....
باورم نمیشد که این اتفاق افتاده و بدتر از همه حسه عذاب وجدان از سه طرف:
۱: هیونجین
۲: تجاوزی که بهم شده توسط پدرم
۳: اینکه زندست یا نه....
نمی دونم چرا جنگل رو انتخاب کردم با وجود اینکه ممکنه خیلی برام خطرناک باشه اونم تو زمستون و منی که حاله روحیم خوب نیست....
میدونم که الان چشمام گود افتاده، سیاه شده، پف کرده و قرمز شده....
ولی خب، هرکس جایه من بود خودکشی میکرد....
که اگه این کارو هم بکنم عذاب وجدانی به بقیه شون اضافه میشه.....
حدوده یه شبانه روز طول کشید تا به اونجا برسم که باز هم شب بود....
یعنی قراره شب تو این جنگل باشم، خیلی خطرناکه ولی احساس میکنم به آرامش روحم کمک میکنه......
اینم از پارته جدید، بعد چند روز♡
- ۱۱۷
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط