پارت قانون سکوت
🖤🔥 پارت ۶ — قانونِ سکوت
یونا از اتاق بیرون آمد.
مخفیگاه بیدار شده بود؛ صدای قدمها، نجواهای کوتاه، نگاههایی که سریع دزدیده میشدند.
همه او را میدیدند.
هیچکس چیزی نمیگفت.
جونگکوک کنار میز نقشهها ایستاده بود.
با یک اشاره، همه عقب رفتند.
«اینجا یه قانونه.»
نگاهش از روی نقشه به یونا آمد. «هیچکس بدون اجازه باهات حرف نمیزنه.»
یونا ابرو در هم کشید. «میترسی چی بشنوم؟»
جونگکوک نزدیکتر آمد.
نه آنقدر که لمس کند.
آنقدر که صداش فقط برای او باشد.
«میترسم چیزی رو زودتر از وقتش بفهمی.»
یونا نفسش را آرام بیرون داد. «پس زمانش کیه؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
بعد گفت: «وقتی بتونم تضمین کنم بعدش ازم متنفر نمیشی.»
اینبار، یونا نگاهش را ندزدید.
برای اولینبار، چیزی شبیه ترک روی دیوار سردش دید.
نه ترس.
نه تهدید.
تردید.
—
اسکی ممنوع🚫
یونا از اتاق بیرون آمد.
مخفیگاه بیدار شده بود؛ صدای قدمها، نجواهای کوتاه، نگاههایی که سریع دزدیده میشدند.
همه او را میدیدند.
هیچکس چیزی نمیگفت.
جونگکوک کنار میز نقشهها ایستاده بود.
با یک اشاره، همه عقب رفتند.
«اینجا یه قانونه.»
نگاهش از روی نقشه به یونا آمد. «هیچکس بدون اجازه باهات حرف نمیزنه.»
یونا ابرو در هم کشید. «میترسی چی بشنوم؟»
جونگکوک نزدیکتر آمد.
نه آنقدر که لمس کند.
آنقدر که صداش فقط برای او باشد.
«میترسم چیزی رو زودتر از وقتش بفهمی.»
یونا نفسش را آرام بیرون داد. «پس زمانش کیه؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
بعد گفت: «وقتی بتونم تضمین کنم بعدش ازم متنفر نمیشی.»
اینبار، یونا نگاهش را ندزدید.
برای اولینبار، چیزی شبیه ترک روی دیوار سردش دید.
نه ترس.
نه تهدید.
تردید.
—
اسکی ممنوع🚫
- ۸۱۲
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط