I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁸⁷
ضربه ی دیگه ای به در خورد..در با لگدی که مرد بهش زد،از جا کنده شد
از روی تخت بلند شدم..با قدم های اهسته میرفتم عقب..پاهام از ترس میلرزید
مرد سرش پایین بود..و وقتی سرش رو بالا اورد،نفسم داخل سینم گیر کرد
چشمای قرمز..انگار که ده سال گریه کرده باشه
پوزخند چندش رو لبش..
و چاقویی که توی دستش داشت..
انقدر عقب رفتم تا خوردم به دیوار
قطرات اشک از چشمام میچکید..قلبم انگار از کار افتاده بود..پاهام بی حس و یخ شده بودن
فضای اتاق سرد بود
دستش رو بالا اورد..جوری که چاقو مستقیم میخورد توی صورت من
به سمتم دوید..
دستم رو جلوی صورتم گرفتم
و اولین ضربه خورد به دیوار کناریم..
ضربه ی دوم؟وجود نداشت
فقط صدای شلیک بود
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیوفتاد..وقتی دستم رو برداشتم،مرد روی زمین با لباسای خونی افتاده بود
جیغ بلندی زدم..دستم رو روی قلبم گذاشتم..
با زانوهام روی زمین فرود اومدم..
و اینبار،دیگه خاطرات برام نامفهوم نبود...
(فلش بک)
مامان و بابام گذاشتنم پرورشگاه..گفتن میان دنبالم
و اومدن..اما وقتی ۷سالم بود
اون روز خیلی خوشحال شدم..
همون روز بابام مجبورم کرد روی مبل،کنارش بشینم
توی دستش یه اسلحه بود
و بعد،مامانم از توی اتاق اومد بیرون..با لب و دهن زخمی
جلوی بابام زانو زد
بابام اسلحه رو جلوش گرفت و کمی ماشه رو فشار داد
با گریه فقط به بابام التماس میکردم تا اون کارو انجام نده
و در اخر،صدای شلیک کل خونه رو پر کرد..مامانم رو زمین افتاد،غرق در خون
بابام قهقهه میزد..تفنگ رو پرت کرد کنار
من رو سوار ماشین کرد و دوباره گذاشت پرورشگاه
و اون اتفاق،هیچوقت به گوش کسی نرسید...
(پایان فلش بک)
دستم رو روی سرم گذاشتم
چجوری فراموش کرده بودم..چجوری حتی اسم مامانم رو یادم نمیاد
و یهو،توی بغل کسی فرو رفتم..تهیونگ سرم رو اروم نوازش میکرد
+تموم شد..همه چی تموم شد
-تهیونگ..اون..اون مامانمو..مامانمو کشت
+چی؟
-مینهو..پدرم..مامانم رو کشت..اون روز
هقهق هام اوج گرفت
خودمو بیشتر توی بغلش جا کردم
و چشمام کم کم روی هم رفت...
با نوری که به چشمام میخورد،پلکام رو از هم جدا کردم
تهیونگ کنارم خوابیده بود..دستش روی دلم و پاش،روی پام بود
اتفاقات دیشب یادم اومد..نفس عمیقی کشیدم
چندتا تار مو،جلوی چشم تهیونگ رو کنار زدم
حتی تو خوابم خوشگله..
از روی تخت بلند شدم
توسط کسی،دوباره روی تخت افتادم
+بخواب!
-نمیخوام
+بخواب!
-نچ
پتو رو بلند کرد و تا گردنش اورد..که تقریبا تا کله ی من بالا اومد
دستامو دور کمرش حلقه کردم..سرم روی روی سینش گذاشتم و چشمام رو بستم
-ممنونم
+برای چی؟
-چون به موقع رسیدی
+وظیفه بود خانوم کوچولو
و روی سرم رو بوسید
یهو صدای جیغ جین،از توی آشپزخونه اومد
دوتاییمون از جا پریدیم
سریع رفتیم توی هال
جین داشت کل خونه رو دنبال نامجون میدوید
-اینجا چه خبره؟
یونگی که بیخیال روی مبل نشسته بود گفت:
یونگی:هیچی..فقط نامجون قابلمه ی جین رو خط انداخته
نامجون:به خدا تقصیر من نیست..کمککک
و همون لحظه،من و تهیونگ از خنده پوکیدیم...
*ادامه دارد...
Part⁸⁷
ضربه ی دیگه ای به در خورد..در با لگدی که مرد بهش زد،از جا کنده شد
از روی تخت بلند شدم..با قدم های اهسته میرفتم عقب..پاهام از ترس میلرزید
مرد سرش پایین بود..و وقتی سرش رو بالا اورد،نفسم داخل سینم گیر کرد
چشمای قرمز..انگار که ده سال گریه کرده باشه
پوزخند چندش رو لبش..
و چاقویی که توی دستش داشت..
انقدر عقب رفتم تا خوردم به دیوار
قطرات اشک از چشمام میچکید..قلبم انگار از کار افتاده بود..پاهام بی حس و یخ شده بودن
فضای اتاق سرد بود
دستش رو بالا اورد..جوری که چاقو مستقیم میخورد توی صورت من
به سمتم دوید..
دستم رو جلوی صورتم گرفتم
و اولین ضربه خورد به دیوار کناریم..
ضربه ی دوم؟وجود نداشت
فقط صدای شلیک بود
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیوفتاد..وقتی دستم رو برداشتم،مرد روی زمین با لباسای خونی افتاده بود
جیغ بلندی زدم..دستم رو روی قلبم گذاشتم..
با زانوهام روی زمین فرود اومدم..
و اینبار،دیگه خاطرات برام نامفهوم نبود...
(فلش بک)
مامان و بابام گذاشتنم پرورشگاه..گفتن میان دنبالم
و اومدن..اما وقتی ۷سالم بود
اون روز خیلی خوشحال شدم..
همون روز بابام مجبورم کرد روی مبل،کنارش بشینم
توی دستش یه اسلحه بود
و بعد،مامانم از توی اتاق اومد بیرون..با لب و دهن زخمی
جلوی بابام زانو زد
بابام اسلحه رو جلوش گرفت و کمی ماشه رو فشار داد
با گریه فقط به بابام التماس میکردم تا اون کارو انجام نده
و در اخر،صدای شلیک کل خونه رو پر کرد..مامانم رو زمین افتاد،غرق در خون
بابام قهقهه میزد..تفنگ رو پرت کرد کنار
من رو سوار ماشین کرد و دوباره گذاشت پرورشگاه
و اون اتفاق،هیچوقت به گوش کسی نرسید...
(پایان فلش بک)
دستم رو روی سرم گذاشتم
چجوری فراموش کرده بودم..چجوری حتی اسم مامانم رو یادم نمیاد
و یهو،توی بغل کسی فرو رفتم..تهیونگ سرم رو اروم نوازش میکرد
+تموم شد..همه چی تموم شد
-تهیونگ..اون..اون مامانمو..مامانمو کشت
+چی؟
-مینهو..پدرم..مامانم رو کشت..اون روز
هقهق هام اوج گرفت
خودمو بیشتر توی بغلش جا کردم
و چشمام کم کم روی هم رفت...
با نوری که به چشمام میخورد،پلکام رو از هم جدا کردم
تهیونگ کنارم خوابیده بود..دستش روی دلم و پاش،روی پام بود
اتفاقات دیشب یادم اومد..نفس عمیقی کشیدم
چندتا تار مو،جلوی چشم تهیونگ رو کنار زدم
حتی تو خوابم خوشگله..
از روی تخت بلند شدم
توسط کسی،دوباره روی تخت افتادم
+بخواب!
-نمیخوام
+بخواب!
-نچ
پتو رو بلند کرد و تا گردنش اورد..که تقریبا تا کله ی من بالا اومد
دستامو دور کمرش حلقه کردم..سرم روی روی سینش گذاشتم و چشمام رو بستم
-ممنونم
+برای چی؟
-چون به موقع رسیدی
+وظیفه بود خانوم کوچولو
و روی سرم رو بوسید
یهو صدای جیغ جین،از توی آشپزخونه اومد
دوتاییمون از جا پریدیم
سریع رفتیم توی هال
جین داشت کل خونه رو دنبال نامجون میدوید
-اینجا چه خبره؟
یونگی که بیخیال روی مبل نشسته بود گفت:
یونگی:هیچی..فقط نامجون قابلمه ی جین رو خط انداخته
نامجون:به خدا تقصیر من نیست..کمککک
و همون لحظه،من و تهیونگ از خنده پوکیدیم...
*ادامه دارد...
- ۱۴۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط