{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³⁴



وقتی ا/ت و جونگ‌کوک وارد خانه مین‌جون شدند، توجه‌ها به سرعت به سمت آن‌ها جلب شد. مین‌جون با خوشحالی به استقبالشان آمد و با دیدن ا/ت، لبخندی زد.

مین‌جون: «ا/ت! چقدر زیبا شدی! جونگ‌کوک، تو واقعاً خوش‌شانسی.»

ا/ت: «ممنونم مین‌جون. تو هم خونه‌ی قشنگی داری.»

جونگ‌کوک لبخندی به دوستش زد، اما نگاهش همچنان به ا/ت بود. او متوجه شد که چند نفر از دوستان جونگ‌کوک که ا/ت را برای اولین بار می‌دیدند، با کنجکاوی به او نگاه می‌کنند. این نگاه‌ها، هرچند شاید دوستانه بود، اما حس مالکیت و محافظت جونگ‌کوک را برانگیخت.

آن‌ها به جمع پیوستند. ا/ت با مهربانی با دوستان جونگ‌کوک صحبت می‌کرد و به خوبی با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. اما جونگ‌کوک نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. هر بار که ا/ت می‌خندید یا با کسی صحبت می‌کرد، او احساس می‌کرد باید نزدیک‌تر باشد، باید حضورش را نشان دهد.

در یک لحظه، یکی از دوستان جونگ‌کوک به نام «تهیون» که کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده بود، به ا/ت نزدیک شد و شروع به تعریف و تمجید از او کرد.

تهیون: (با صدایی کمی بلندتر از حد معمول) «ا/ت، واقعاً فوق‌العاده‌ای! این لباس… وای، باورم نمیشه جونگ‌کوک تونسته تو رو گیر بیاره!»

ا/ت کمی معذب شد و لبخندی زد. «ممنونم تهیون. لطف داری.»

جونگ‌کوک بلافاصله جلو آمد و دستش را دور شانه‌ی ا/ت انداخت. «تهیون، بهتره حواست به نوشیدنیت باشه. ا/ت همسر منه و من ترجیح می‌دم اینجور تعریف‌ها رو نشنوم.»

تهیون کمی جا خورد، اما سریع خودش را جمع و جور کرد. «اوه، ببخشید جونگ‌کوک. منظورم بد نبود. فقط… واقعاً زیبایی.»

ا/ت به آرامی سرش را به سینه‌ی جونگ‌کوک تکیه داد تا او را آرام کند. «اشکالی نداره عزیزم. بیا بریم یه کم دیگه صحبت کنیم.»

آن‌ها از تهیون فاصله گرفتند. جونگ‌کوک هنوز کمی ناراحت بود.

جونگ‌کوک: «متاسفم، ولی واقعاً نتونستم تحمل کنم. اون نگاهش…»

ا/ت: «می‌دونم عزیزم. اما تو خیلی خوب رفتار کردی. خودت رو کنترل کردی. من قدردانم.» او لبخندی زد. «حالا بیا از شب لذت ببریم. این مهمونی مال ما هم هست.»

ا/ت سعی کرد حواس جونگ‌کوک را پرت کند و او را با خود به سمت گروه دیگری از دوستان برد. اما جونگ‌کوک همچنان کمی هوشیار بود و هر از گاهی نگاهی به اطراف می‌انداخت تا مطمئن شود کسی بیش از حد به ا/ت نزدیک نمی‌شود.

در ادامه‌ی شب، ا/ت متوجه نگاه‌های گاه و بی‌گاه دیگران شد. اما او با آرامش و اعتماد به نفس رفتار می‌کرد و اجازه نمی‌داد این نگاه‌ها روی او تاثیر بگذارد. او می‌دانست که جونگ‌کوک او را دوست دارد و این برایش کافی بود.

کمی بعد، جونگ‌کوک ا/ت را به گوشه‌ای از باغ برد.

جونگ‌کوک: «می‌دونی… با وجود این نگاه‌ها، وقتی تو رو اینجوری زیبا می‌بینم، به خودم می‌بالم. انگار دارم به همه نشون می‌دم که تو مال منی. شاید حسادت باشه، ولی این نشون می‌ده که چقدر عاشقتم.»

ا/ت: «منم عاشقتم جونگ‌کوک. و این حسادت تو، برای من ارزشمنده. چون می‌دونم که دوستت دارم و برایم مهم هستی.»

آن‌ها برای لحظاتی در سکوت به ستاره‌ها نگاه کردند. ا/ت سرش را روی شانه جونگ‌کوک گذاشت و نفس عمیقی کشید. حتی با وجود کمی حسادت و نگاه‌های ناخواسته، این شب هم برایشان به یاد ماندنی بود، زیرا نشان از عمق عشق و وابستگی‌شان به یکدیگر داشت.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³³صبح با صدای دلنشین پرندگان و ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³²صبح روز بعد، نور ملایم خورشید...

عاشقی و سختی

عاشقی و سختی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط