Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³⁵
پس از بازگشت از مهمانی و با وجود کمی حسادتهای شیرین جونگکوک، ا/ت و او تصمیم گرفتند که زمان آن رسیده کمی از زندگی پرمشغلهی خود فاصله بگیرند و به جایی آرام سفر کنند. بعد از کمی صحبت، ایده سفر به هاوایی شکل گرفت؛ جایی که گرمای آفتاب، سواحل زیبا و آرامش اقیانوس بتواند خستگی را از تنشان بیرون کند و فرصتی برای بازسازی روحیهشان باشد.
چند هفته بعد، ا/ت و جونگکوک در حالی که با هیجان چمدانهایشان را میبستند، آمادهی پرواز به سمت بهشت گرمسیری بودند. جونگکوک با لبخندی به ا/ت گفت: «امیدوارم این سفر بتونه تمام استرسهای این مدت رو از بین ببره و فقط آرامش برامون بیاره.»
ا/ت: «منم همینطور عزیزم. تازه، شاید اینجا بتونیم دربارهی اون قولی که به هم دادیم، یعنی شروع خانواده، جدیتر فکر کنیم.» چشمانش با شیطنت برقی زد. «جایی بهتر از هاوایی برای شروع یه رؤیا پیدا نمیشه.»
جونگکوک با شنیدن این حرف، گونههایش گل انداخت و لبخندی از رضایت زد. «من همیشه آمادهام، مخصوصاً وقتی تو کنارمی.»
**روزهای هاوایی: آفتاب، دریا و عشق**
هاوایی با تمام زیباییهایش از آنها استقبال کرد. روزهایشان پر بود از قدم زدن در سواحل شنی، شنا در آبهای فیروزهای، و لذت بردن از غروبهای دلانگیز. هر روز، ا/ت و جونگکوک عمیقتر از قبل به هم نزدیک میشدند. آنها در کنار هم، نه تنها خستگی را فراموش میکردند، بلکه عشقشان نیز تازگی و طراوت بیشتری مییافت.
یک شب، زیر نور ماه و ستارگان، کنار ساحل نشسته بودند. صدای آرام امواج و نسیم ملایم، فضایی عاشقانه ایجاد کرده بود.
ا/ت: «جونگکوک، اینجا خیلی قشنگه. حس میکنم همه چیز برای شروع یه فصل جدید آمادهست.»
جونگکوک دست ا/ت را گرفت و به لبهایش بوسه زد. «آره عزیزم. منم همین حس رو دارم. دیگه وقتشه که اون رؤیا رو واقعی کنیم. شروع خانوادهی خودمون.»
ا/ت: «فکر میکنی آمادهایم؟»
جونگکوک: «فکر میکنم هیچوقت آمادگی کامل وجود نداره. ولی با تو، احساس میکنم میتونم هر چیزی رو شروع کنم. ما همدیگر رو داریم. و اگر خدا بخواد، به زودی یه کوچولوی دیگه هم به جمعمون اضافه میشه.»
ا/ت: «منم همینطور فکر میکنم. فقط… این دفعه دیگه نمیخوام از روشهای «امنیت بالا» استفاده کنیم.» او با لبخندی شیطنتآمیز گفت.
جونگکوک خندید. «قول میدم! این بار تمام تمرکزمون روی ساختن یه آیندهی قشنگه.»
آن شب، زیر آسمان پرستارهی هاوایی، ا/ت و جونگکوک با عشقی عمیقتر و نگاهی به آینده، لحظاتی را سپری کردند که نقطه عطفی در زندگی مشترکشان بود. آنها با آرزوی داشتن فرزندی سالم و دوستداشتنی، آیندهای روشن را برای خود متصور بودند.
----------------------------
ادامه دارد...
Part³⁵
پس از بازگشت از مهمانی و با وجود کمی حسادتهای شیرین جونگکوک، ا/ت و او تصمیم گرفتند که زمان آن رسیده کمی از زندگی پرمشغلهی خود فاصله بگیرند و به جایی آرام سفر کنند. بعد از کمی صحبت، ایده سفر به هاوایی شکل گرفت؛ جایی که گرمای آفتاب، سواحل زیبا و آرامش اقیانوس بتواند خستگی را از تنشان بیرون کند و فرصتی برای بازسازی روحیهشان باشد.
چند هفته بعد، ا/ت و جونگکوک در حالی که با هیجان چمدانهایشان را میبستند، آمادهی پرواز به سمت بهشت گرمسیری بودند. جونگکوک با لبخندی به ا/ت گفت: «امیدوارم این سفر بتونه تمام استرسهای این مدت رو از بین ببره و فقط آرامش برامون بیاره.»
ا/ت: «منم همینطور عزیزم. تازه، شاید اینجا بتونیم دربارهی اون قولی که به هم دادیم، یعنی شروع خانواده، جدیتر فکر کنیم.» چشمانش با شیطنت برقی زد. «جایی بهتر از هاوایی برای شروع یه رؤیا پیدا نمیشه.»
جونگکوک با شنیدن این حرف، گونههایش گل انداخت و لبخندی از رضایت زد. «من همیشه آمادهام، مخصوصاً وقتی تو کنارمی.»
**روزهای هاوایی: آفتاب، دریا و عشق**
هاوایی با تمام زیباییهایش از آنها استقبال کرد. روزهایشان پر بود از قدم زدن در سواحل شنی، شنا در آبهای فیروزهای، و لذت بردن از غروبهای دلانگیز. هر روز، ا/ت و جونگکوک عمیقتر از قبل به هم نزدیک میشدند. آنها در کنار هم، نه تنها خستگی را فراموش میکردند، بلکه عشقشان نیز تازگی و طراوت بیشتری مییافت.
یک شب، زیر نور ماه و ستارگان، کنار ساحل نشسته بودند. صدای آرام امواج و نسیم ملایم، فضایی عاشقانه ایجاد کرده بود.
ا/ت: «جونگکوک، اینجا خیلی قشنگه. حس میکنم همه چیز برای شروع یه فصل جدید آمادهست.»
جونگکوک دست ا/ت را گرفت و به لبهایش بوسه زد. «آره عزیزم. منم همین حس رو دارم. دیگه وقتشه که اون رؤیا رو واقعی کنیم. شروع خانوادهی خودمون.»
ا/ت: «فکر میکنی آمادهایم؟»
جونگکوک: «فکر میکنم هیچوقت آمادگی کامل وجود نداره. ولی با تو، احساس میکنم میتونم هر چیزی رو شروع کنم. ما همدیگر رو داریم. و اگر خدا بخواد، به زودی یه کوچولوی دیگه هم به جمعمون اضافه میشه.»
ا/ت: «منم همینطور فکر میکنم. فقط… این دفعه دیگه نمیخوام از روشهای «امنیت بالا» استفاده کنیم.» او با لبخندی شیطنتآمیز گفت.
جونگکوک خندید. «قول میدم! این بار تمام تمرکزمون روی ساختن یه آیندهی قشنگه.»
آن شب، زیر آسمان پرستارهی هاوایی، ا/ت و جونگکوک با عشقی عمیقتر و نگاهی به آینده، لحظاتی را سپری کردند که نقطه عطفی در زندگی مشترکشان بود. آنها با آرزوی داشتن فرزندی سالم و دوستداشتنی، آیندهای روشن را برای خود متصور بودند.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۴۵
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط