pain
#pain
#P³⁶
[تا اطلاع ثانوی ویو راوی]
جیمین: نگران نباش همه چی درست میشه
دست جونگکوک رو گرفت و نشوندش روی یکی از مبل های اتاق خودشم کناره جونگکوک نشست دستشو نوازش کرد و بعد کمی دستای بانی کوچولو رو فشرد و بعد خواست حرف بزنه که جونگکوک گفت
جونگکوک: خودم توضیح میدم نمیخواد بپرسی چیشده
جیمین که از این حرف تعجب کرده بود و غم رو تو صدای جونگکوک حس میکرد گفت
جیمین: نه اشتباه میکنی من میخواستم ببینم حالت خوبه؟ درسته مهمه چیشده ولی میخوام بدونم حالت خوب هست؟ حاله تو الان اولویته
جونگکوک چشاش پر از اشک شد و شروع به هق هق کرد بخاطر اون همه توجه و محبتی که هیونگ عزیزش بهش میکرد
جیمین دستشو گذاشت پشت گردنش و سره جونگکوک رو گرفت و چسبوندش به سینه اش بعد با همون دست کمره پسرک رو نوازش کرد و سعی کرد با حرفاش ارومش کنه
جیمین: افرین جونگکوکا اره اروم گریه کن مطمئنم که با گریه یکم ارومتر میشی ولی اشکای خوشگلتو هدر ندیا تهیونگ...
به اینجا حرفش که رسید مکث کرد و بعد گفت
جیمین: تهیونگ بهم گفت که دستتو زخمی کردی
جونگکوک با شنیدن اسم تهیونگ سرشو بالا اورد به چشمای هیونگش خیره شد میخواست همه چی رو بهش بگه هم راجب عشقی که هنوز کامل بهش توضیح نداده بود و اتفاقی که یکم قبل افتاده بود که با همون چشمای اشکی با چشمایی که هنوز مطمئن نبود عاشقشونه روبه رو شد مثل اینکه تهیونگ نگرانش شده بود و اومده بود که شاید بتونه از پنجره ببینه چهخبره
دیدن با چشمای اشکی سخت بود ولی تونست غمه تو چشای تهیونگو ببینه، تونست ببینه که تهیونگ از اونجا دور شد نمیدونست کجا رفت
بیخیالش شد و به چشمای هیونگش زل زد و خواست لب باز کنه تا از عشقه تازه اش که هنوز اطمینانی بهش نداشت به هیونگش بگه که تهیونگ مانع حرف زدنش شد
تهیونگ تق ای به در زد و وارد شد وقتی چشمای اشکی جونگکوک رو دید سخت بود هیچکاری نکنه و نتونه بپرسه که چیشده
تهیونگ: اوه هیونگ تو اینجایی؟
مکثی کرد و گفت
تهیونگ: چیز... من... چیزه... من دنباله اقای رئیسم چیز نه اقای مدیر منظورمه اینجا نیست پس من میرم
بعد تعظیم کوتاهی کرد و به سرعت رفت بیرون به پاهاش قدرت داد و بدو بدو خودشو به درختی که همیشه میرفت زیرش می نشست رسوند و شروع کرد با خودش حرف زدن
تهیونگ: یعنی چیشده که گریه کرده؟ چرا هیونگ اینجا بود؟ چرا جونگکوک به من گفت که عاشقه جیاعه؟ یعنی واقعا عاشقه جیا شده؟ اخه چرا جیا؟ این همه ادم هست واقعا چرا باید اون ادم جیا باشه؟ نکنه بین جونگکوک و هیونگ خبریه؟
جمله اخرو با تردید زیادی گفت بعد زد تو دهنش بعد آخی کشید و گفت
تهیونگ: نه نه نه اون گفت که عاشقه جیاعه پس.. پس بهتره.. بیخیالش شم..هق.. چرا جیا.. اخه... هق.. چرا.. داشت گریه.. هق.. میکرد..
#P³⁶
[تا اطلاع ثانوی ویو راوی]
جیمین: نگران نباش همه چی درست میشه
دست جونگکوک رو گرفت و نشوندش روی یکی از مبل های اتاق خودشم کناره جونگکوک نشست دستشو نوازش کرد و بعد کمی دستای بانی کوچولو رو فشرد و بعد خواست حرف بزنه که جونگکوک گفت
جونگکوک: خودم توضیح میدم نمیخواد بپرسی چیشده
جیمین که از این حرف تعجب کرده بود و غم رو تو صدای جونگکوک حس میکرد گفت
جیمین: نه اشتباه میکنی من میخواستم ببینم حالت خوبه؟ درسته مهمه چیشده ولی میخوام بدونم حالت خوب هست؟ حاله تو الان اولویته
جونگکوک چشاش پر از اشک شد و شروع به هق هق کرد بخاطر اون همه توجه و محبتی که هیونگ عزیزش بهش میکرد
جیمین دستشو گذاشت پشت گردنش و سره جونگکوک رو گرفت و چسبوندش به سینه اش بعد با همون دست کمره پسرک رو نوازش کرد و سعی کرد با حرفاش ارومش کنه
جیمین: افرین جونگکوکا اره اروم گریه کن مطمئنم که با گریه یکم ارومتر میشی ولی اشکای خوشگلتو هدر ندیا تهیونگ...
به اینجا حرفش که رسید مکث کرد و بعد گفت
جیمین: تهیونگ بهم گفت که دستتو زخمی کردی
جونگکوک با شنیدن اسم تهیونگ سرشو بالا اورد به چشمای هیونگش خیره شد میخواست همه چی رو بهش بگه هم راجب عشقی که هنوز کامل بهش توضیح نداده بود و اتفاقی که یکم قبل افتاده بود که با همون چشمای اشکی با چشمایی که هنوز مطمئن نبود عاشقشونه روبه رو شد مثل اینکه تهیونگ نگرانش شده بود و اومده بود که شاید بتونه از پنجره ببینه چهخبره
دیدن با چشمای اشکی سخت بود ولی تونست غمه تو چشای تهیونگو ببینه، تونست ببینه که تهیونگ از اونجا دور شد نمیدونست کجا رفت
بیخیالش شد و به چشمای هیونگش زل زد و خواست لب باز کنه تا از عشقه تازه اش که هنوز اطمینانی بهش نداشت به هیونگش بگه که تهیونگ مانع حرف زدنش شد
تهیونگ تق ای به در زد و وارد شد وقتی چشمای اشکی جونگکوک رو دید سخت بود هیچکاری نکنه و نتونه بپرسه که چیشده
تهیونگ: اوه هیونگ تو اینجایی؟
مکثی کرد و گفت
تهیونگ: چیز... من... چیزه... من دنباله اقای رئیسم چیز نه اقای مدیر منظورمه اینجا نیست پس من میرم
بعد تعظیم کوتاهی کرد و به سرعت رفت بیرون به پاهاش قدرت داد و بدو بدو خودشو به درختی که همیشه میرفت زیرش می نشست رسوند و شروع کرد با خودش حرف زدن
تهیونگ: یعنی چیشده که گریه کرده؟ چرا هیونگ اینجا بود؟ چرا جونگکوک به من گفت که عاشقه جیاعه؟ یعنی واقعا عاشقه جیا شده؟ اخه چرا جیا؟ این همه ادم هست واقعا چرا باید اون ادم جیا باشه؟ نکنه بین جونگکوک و هیونگ خبریه؟
جمله اخرو با تردید زیادی گفت بعد زد تو دهنش بعد آخی کشید و گفت
تهیونگ: نه نه نه اون گفت که عاشقه جیاعه پس.. پس بهتره.. بیخیالش شم..هق.. چرا جیا.. اخه... هق.. چرا.. داشت گریه.. هق.. میکرد..
- ۱.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط