{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

pain

#pain
#P³⁹
سرشو اورد عقب شونه های جونگکوک و گرفت و ادامه داد
جیمین: به هیونگت اعتماد داری دیگه مگه نه؟
و منتظر به چشمای گشاده جونگکوک خیره شد
جونگکوک که نای حرف زدن نداشت به سر تکون دادن اکتفا کرد
جیمین لبخندی زد و گفت
جیمین: الانم زیاد تابلو بازی در نیار داره از پنجره نگاهت میکنه الان به جای تعجب بخند که فکر نکنه فهمیدی
جونگکوک هم خندید و خیلی زیر زیرکی نگاهی به پنجره انداخت تونست تهیونگو ببینه ولی تهیونگ فوری قایم شد
تهیونگ که درست به داخل دید نداشت وقتی جیمین به جونگکوک نزدیک شد خبر نداشت که فقط دره گوشش حرف زده و با این حرکته جیمین فکر کرد که جونگکوک رو بوسیده و با خودش فکر میکرد که جونگکوک بهش دروغ گفته که جیا خوشش میاد نمیتونسته بگه از جیمین خوشش اومده و با اون تو رابطه اس، با خودش میگفت چرا اومده بهم گفته؟ اون که دروغ گفته خب چه کاریه میتونست نگه، مگه من ازش پرسیدم
و واقعا حاله بدی داشت، داشت از پنجره دور میشد که یدفعه زنگه کلاس خورد و با حالتی پنجر به سمت کلاس رفت
جونگکوکم که حرفای جیمین رو شنیده بود و نمیتونست بیشتر از این بمونه با هیونگش خداحافظی کرد و به سمت کلاس رفت توی راهش تهیونگ و دید که خیلی شل و ول و کلا پنچر داره راه میره ولی اومد باهاش حرف بزنه تهیونگ وارد کلاس شد و بعدش معلمشون وارد کلاس شد، بدو بدو کرد که بتونه زود به کلاسش برسه
به کلاس که رسید وارد شد و فوری به تهیونگ که سرشو گذاشت رو میز و مخالف سمتی که جونگکوک میشینه برگشته بود
جونگکوک که دلیله این حالشو نمیدونست بیخیالش شد و با خودش گفت که زنگ بعد همونطور که هیونگش گفته میره و این اوضاع و درست میکنه درسته براش سخت بود و یکم سخت بود این کار ولی خب امتحان کردنش ضرری نداشت.
دیدگاه ها (۸)

#pain #P³⁸جیمین: چیی؟ تو چی گفتی؟؟ تو به جای اینکه اعتراف کن...

#pain #P³⁷شروع کرد به گریه با خودش میگفت چرا نه از خانواده و...

#pain #P³⁶[تا اطلاع ثانوی ویو راوی] جیمین: نگران نباش همه چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط