فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۶۶
دختره سری تکون داد و جیمین را دید که رو مبل جلو شومینه نشسته بود و مشغول پرونده ای تو دستش شد با لبخند از رو صندلی اش بلند شد ( چطور باید ازش تشکر کنم ... خوب باید بگم ممنون جیمین یا نه نباید ای بابا فراموش کردم جیمین با اشاره ها نمیفهمه ) افکارش را کنار گذاشت در حالی که درست جلو جیمین ایستاده بود... نگاه پر از خشمش را بالا برد و به دختره خیره شد
دخترک مشغول نوشتن شد تا میخواست کتاب را سمته جیمین بگیره صدایی مانع شد ...
سوزی : سلام عزیزم من اومدم
جیمین بدونه حرفی یا نگاهی به سوزی که کنار در همراه با چمدون ایستاده بود روبه ات کرد و با صدا آروم و بدون عصبانیت گفت
جیمین: چی میخواستی بگی
دخترک در حالی که چشم دوخته به سوزی و چمدون افکارش را به راه گداشته و هزاران افکار منفی را جلو گذاشته بود / یعنی اون دیگه دوست دخترشه / یعنی دیگه اون تو اتاق جیمین میمونه/
بغضش را قورت داد و کتاب را در دستش گرفته سمته پله ها رفت جیمین شوکه به رفتنش نگاه میکرد ... با دویدن سمته اتاقش رسید در را قفل کرد و به در تکیه داد این دیگه براش سخت تر از هر چی بود که دوست دختر شوهرش را ببینه و در یک خونه زندگی کنند و نقطه ضعفه دختر ها ...
به نکته نامعلوم خیره شده بود و اصلا به صدا بمی که به گوشش میخورد توجه ای نمیکرد یعنی الان تو اتاق هم هستن دارن چیکار میکنن باز هم صداش شد ..
یونگی. : خانم پارک گوشمیدید
دخترک خنده ای کرد " خانم پارک " با شنیدن اسم خانم پارک خنده ای با صدا بلند کرده و دکتر مین شوکه بهش خیره شد ولی لبخندی زد و به زمین خیره شد
یونگی: خوب چرا و صدات زدم خانم پارک خندیدی؟
باز هم دخترک سکوت کرده به زمین خیره شد دکتر مین شکی تو دلش بود ولی میترسید از اینکه واقعیت داشته باشه پس به آرامی گفت
یونگی: خوب بزار برای دومین بار زبونت رو نگاه کنم
دختره دهنش را باز کرده و دکتر مین مشغول شک کردنش شد ولی این با شک اش به واقعیت تبدیل شد ...
یونگی: خانم ات درست متوجه شدم تو میتونی حرف بزنی
این حرفش باعث شد که مردمک چشم هایش به سمته بالا چرخید و به مرده روبه رو اش خیره شد
یونگی: تار های صوتیت کاملا خوبن صدات حالش بهتره زبونت عالیه تو میتونی حرف بزنی ولی نمیزنی درسته ؟
دختره سری تکون داد یعنی واقعا میتونست حرف بزنه درست متوجه شدن
پارت ۲۶۶
دختره سری تکون داد و جیمین را دید که رو مبل جلو شومینه نشسته بود و مشغول پرونده ای تو دستش شد با لبخند از رو صندلی اش بلند شد ( چطور باید ازش تشکر کنم ... خوب باید بگم ممنون جیمین یا نه نباید ای بابا فراموش کردم جیمین با اشاره ها نمیفهمه ) افکارش را کنار گذاشت در حالی که درست جلو جیمین ایستاده بود... نگاه پر از خشمش را بالا برد و به دختره خیره شد
دخترک مشغول نوشتن شد تا میخواست کتاب را سمته جیمین بگیره صدایی مانع شد ...
سوزی : سلام عزیزم من اومدم
جیمین بدونه حرفی یا نگاهی به سوزی که کنار در همراه با چمدون ایستاده بود روبه ات کرد و با صدا آروم و بدون عصبانیت گفت
جیمین: چی میخواستی بگی
دخترک در حالی که چشم دوخته به سوزی و چمدون افکارش را به راه گداشته و هزاران افکار منفی را جلو گذاشته بود / یعنی اون دیگه دوست دخترشه / یعنی دیگه اون تو اتاق جیمین میمونه/
بغضش را قورت داد و کتاب را در دستش گرفته سمته پله ها رفت جیمین شوکه به رفتنش نگاه میکرد ... با دویدن سمته اتاقش رسید در را قفل کرد و به در تکیه داد این دیگه براش سخت تر از هر چی بود که دوست دختر شوهرش را ببینه و در یک خونه زندگی کنند و نقطه ضعفه دختر ها ...
به نکته نامعلوم خیره شده بود و اصلا به صدا بمی که به گوشش میخورد توجه ای نمیکرد یعنی الان تو اتاق هم هستن دارن چیکار میکنن باز هم صداش شد ..
یونگی. : خانم پارک گوشمیدید
دخترک خنده ای کرد " خانم پارک " با شنیدن اسم خانم پارک خنده ای با صدا بلند کرده و دکتر مین شوکه بهش خیره شد ولی لبخندی زد و به زمین خیره شد
یونگی: خوب چرا و صدات زدم خانم پارک خندیدی؟
باز هم دخترک سکوت کرده به زمین خیره شد دکتر مین شکی تو دلش بود ولی میترسید از اینکه واقعیت داشته باشه پس به آرامی گفت
یونگی: خوب بزار برای دومین بار زبونت رو نگاه کنم
دختره دهنش را باز کرده و دکتر مین مشغول شک کردنش شد ولی این با شک اش به واقعیت تبدیل شد ...
یونگی: خانم ات درست متوجه شدم تو میتونی حرف بزنی
این حرفش باعث شد که مردمک چشم هایش به سمته بالا چرخید و به مرده روبه رو اش خیره شد
یونگی: تار های صوتیت کاملا خوبن صدات حالش بهتره زبونت عالیه تو میتونی حرف بزنی ولی نمیزنی درسته ؟
دختره سری تکون داد یعنی واقعا میتونست حرف بزنه درست متوجه شدن
- ۱۳.۰k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط