{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۶۵

کل آن شب را با درد گذراند صبح تازه نور به چشم می‌خورد که از اتاقش بیرون آمد با قدم های آهسته سمته در حیاط خلوت و سمته همان درخت و گل ها رفت بخاطر قرص که خورده بود درد زیر دلش آرام شده بود ...
باز هم شروع به حرف زدن کرد چه زیبا بود حرف زدن با گل ها ولی در ذهنش ... مردمک چشم هایش سمته پنچره اتاق جیمین رفت اون آخرین اتاقی بود که ندیده بود برعکس خیلی هم کنجکاو... ( خیلی پرده های مشکی داره تازه شم همش پرده ها پایین ولی چرا... بهتره کاری به کارش نذاشته باشم آخه میترسم ) لبخندی زد و یکی از گل ها را از زندگیش خارج کرد و از رو زمین بلند شد
جیمین: بیا اتاقم کارت دارم
دختره با ترس به بالا نگاه کرد هر دو بازو های خودش را گرفت و سرش را پایین گرفت راهی سمته در شد یعنی جیمین از کی داشت نگاهش میکرد ..
آروم دست گیره در را کشیده سمته پایین و وارد اتاق شد جیمین را در حالی که جلو میز ایستاد بود دید
جیمین: ببینم بهت یاد ندادن در بزنی
دختره خجالت زده به پایین خیره شد باز هم با حرف جیمین جا خورد
جیمین: بیا دیگه لالی کر که نیستی
دختره با ترس وارد اتاق شد و کنار در ایستاد
جیمین با پر کردن لیوان از پارچ آب سمته دختره قدم برداشت در حالی که فاصله زیادی بین آن ها بود گفت
جیمین: برو آماده شو قرار دکتر بیاد
دختره گیچ بهش خیره شد می‌دانست که جیمین با اشاره حرف زدن را نمی‌داند پس فقد سری تکون داد و پسره با ترحم بهش خیره شد دستی به موهایش کشید و با لکنت گفت ..
جیمین: بخاطر دیروز صبح ... یعنی میخواهم بگم دست خودم نبود
دخترک حال منظوره جیمین را گرفت با ابرو بالا کردن و کمی لبخند کج رو لب هایش نشست سری تکون داد و سمته در قدم برداشت صدا مانع رفتنش شد و سمته جیمین چرخید ...
جیمین با حلقه به دست حال جلو دخترک ایستاده بود..‌
جیمین: اینو دستت کن
دست اش را بلند کرد و درست تو کف دست دخترک گذاشت و بدونه نگاه کردن بهش سمته حوله رو تخت رفت بعد از برداشت اش سمته حمام اتاقش. رفت
دختره با دیدن حلقه سفید با غم بهش نگاه کرد این سرنوشت غمگینی را براش یاد آوری کرد با قدم های آهسته سمته اتاقش رفت ...
اسلاید ۲ لباسه ات اسلاید ۳ حلقه ها
پیراهن کوتاه و مشکی را را پسندید درسته که هیچ کدوم از این لباس ها رو خودش نخریده بود و دید پسنده جیمین بود ..
با کش مو موهای که حالا بلند شده بود کفش های با پاشنه بلند از رو صندلی جلو میز اینه بلند شد
سمته سالن. رفت .... از پله ها پایین. رفت و رو صندلی خودش نشست
دائه: صبح بخیر !
دیدگاه ها (۶)

هی خفنا شب دردناک ترکونده حتی تو واتپد هم معروف شده

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۶۶دختره سری تکون داد و جیمین را د...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۶۴ جیمین به آرامی رو تخت خودش را ر...

فصل سوم ( شب دردناک ) پارت ۲۶۳جیمین: ممنون بعد از تشکر کردن ...

You are paying back karma پارت²⁵تهیونگ و جونگ کوک روبه روی ه...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:29*بانوی من....ارباب باید بری...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎صبح روز بعدمانیا طبق معمول وارد اتاق جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط