این عشق درسته پارت
این عشق درسته؟ (پارت8)
(فردا صب)
لباسامو پوشیدم و به سمت دانشگاه رفتم...
از دیروز تو فکر بودم.. خواب نداشتم اصن.. یعنی چی؟ من عاشقش شدم؟؟؟ نه نه اصلا...
سرمو به چپ و راست تکون دادم تا این فکرا از سرم بره بیرون...
(چند دقیقه بعد)
رسیدم... رفتم تو کلاسم و سر جام نشستم... از خجالت نمیتونستم به تهیونگ نگاه کنم...
(چن دقیقه بعد...)
معلم امد... شروع به درس دادن کرد...
داشتم به حرفاش گوش میکردم که یدفعه یه دختر با یه پسر امدن تو کلاس..
×سلام... (در حال نفس زدن)
÷سلام... (در حال نفس زدن)
=سلام بچه ها🙂بلخره امدین...
÷😄..
=خوب بچه ها... دو تا دانش اموز جدید داریم.. خودتونو معرفی کنین..
×سلام.. من پارک جیمین هستم... تو بوسان بدنیا امدم و با خواهرم امدم اینجا...
÷سلام.. من پارک جنی هستم... تو بوسان بدنیا امدم و به همراه برادرم جیمین امدم اینجا..
همه ی بچه ها:خوشبختیم..
=بریم بشینین سر جا هاتون😊
جیمین امد کنار من نشست و خواهرش پشتمون... جای تعجب نداشت چون فقط جای من خالی بود...
(چند ساعت بعد زنگ دوم)
=بچه ها یه قضیه ای پیش امده.. امروز تا اخر زنگ کلاس ندارین... مدیر گفتن بهتون بگم این زنگ که تموم شد میرین خونه... وسیله هایی که الان بهتون میگم رو برمیدارین و دوباره میاین اینجا.. امروز تو جنگل مسابقه داریم.. گروه هارو 4 نفری تقسیم میکنم....
کل بچه ها دست زدن....
معلم بچه ها رو تقسیم کرد...
=و گروه اخر... جئون جونکوک، کیم تهیونگ، پارک جیمین و دویون...
با حرف دویون چشمام درشت شد... جیمین و خواهش هم نگران بهم نگاه میکردن... یدفعه جیمین بلند شد...
×ببخشید ولی نمیشه خواهرم هم بیاد تو گروه ما؟
=برای چی عزیزم؟
×خوب.... نمیخوام ازم جدا باشه..
=باشه... دویون تو یه گروه دیگ میره..
&چرا خانم؟ من این گروه رو دوس دارم😐
_شاید گروه مناسب تو نباشه🙃
&جوگوله؟ 😡(کره ای گفتم ولی معنیش میشه میخوای بمیری )
_.....
=ساکت باشین... دویون کاری نمیتونم بکنم...
و یدفعه زنگ خورد.....
بلند شدم تا برم خونه.. یدفعه جیمین امد جلوم...
×سلام🙂
+سلام😐
×اسمم جیمینه..
÷اسم منم جنیهه(با داد از اخر کلاس😂)
+میدونم...
×میای با هم دوست بشیم؟
و یدفعه جنی امد کنارمون..
÷هوم؟
+نه😊
÷چرا... (با کیوت ترین حالت ممکن)
+خوب.... باشه..
×🙂
÷😊اسمت چیه؟
+جئون جونکوک..
×عه ... با هم تو یه گروهیم...
+اهوم...
_منم هستما😂
و امد کنار من...
×چخبر چسفیل قهوه ای؟ 😂
_خوبم شیرکاکائو😂
÷هوی منم اینجا ما😐
_دیدمت...
+همو میشناسین؟ 😐
×اهوم... با هم از مدرسه دوست بودیم..
+اها...
_خوب... بیاین بریم...
و بعد با هم از دانشگاه خارج شدیم... از هم خداحافظی کردیم و به سمت خونه هامون رفتیم
(چند دقیقه بعد)
وسیله هامون رو برداشتیم و باز به سمت دانشگاه امدیم.. معلم اسمامون رو خوند و بعد وارد اتوبوس شدیم...
(چند دقیقه بعد)
یه اقایه:سلام بچه ها... خوش امدین... توضیحات مسابقه رو میدم...
(1 دقیقه بعد)
مسابقه باحالی نبود... ولی سرگرم کننده بود...
اقایه:خوب شروع کنین..
و بعد سوت رو زد...
همه بدو بدو کردیم و رفتیم تو جنگل...
÷کجا باید بریم؟
_فکر کنم کلید اون ته باشه....
×پس بریم اونجا..
و بعد رفتیم.. بازیش اینجوری بود که باید چند تا میاید پیدا میکردی و بعد در جعبه های اونجا.. بعد از توی جعبه ها نقشه رو بر میداشتی و....
(چند دقیقه بعد)
داشتیم موفق میشدیم که...
کرم ادمین فعال شد😂😂😂
اره دیگ... اقا نت نداشتم 8 بزارم..
(فردا صب)
لباسامو پوشیدم و به سمت دانشگاه رفتم...
از دیروز تو فکر بودم.. خواب نداشتم اصن.. یعنی چی؟ من عاشقش شدم؟؟؟ نه نه اصلا...
سرمو به چپ و راست تکون دادم تا این فکرا از سرم بره بیرون...
(چند دقیقه بعد)
رسیدم... رفتم تو کلاسم و سر جام نشستم... از خجالت نمیتونستم به تهیونگ نگاه کنم...
(چن دقیقه بعد...)
معلم امد... شروع به درس دادن کرد...
داشتم به حرفاش گوش میکردم که یدفعه یه دختر با یه پسر امدن تو کلاس..
×سلام... (در حال نفس زدن)
÷سلام... (در حال نفس زدن)
=سلام بچه ها🙂بلخره امدین...
÷😄..
=خوب بچه ها... دو تا دانش اموز جدید داریم.. خودتونو معرفی کنین..
×سلام.. من پارک جیمین هستم... تو بوسان بدنیا امدم و با خواهرم امدم اینجا...
÷سلام.. من پارک جنی هستم... تو بوسان بدنیا امدم و به همراه برادرم جیمین امدم اینجا..
همه ی بچه ها:خوشبختیم..
=بریم بشینین سر جا هاتون😊
جیمین امد کنار من نشست و خواهرش پشتمون... جای تعجب نداشت چون فقط جای من خالی بود...
(چند ساعت بعد زنگ دوم)
=بچه ها یه قضیه ای پیش امده.. امروز تا اخر زنگ کلاس ندارین... مدیر گفتن بهتون بگم این زنگ که تموم شد میرین خونه... وسیله هایی که الان بهتون میگم رو برمیدارین و دوباره میاین اینجا.. امروز تو جنگل مسابقه داریم.. گروه هارو 4 نفری تقسیم میکنم....
کل بچه ها دست زدن....
معلم بچه ها رو تقسیم کرد...
=و گروه اخر... جئون جونکوک، کیم تهیونگ، پارک جیمین و دویون...
با حرف دویون چشمام درشت شد... جیمین و خواهش هم نگران بهم نگاه میکردن... یدفعه جیمین بلند شد...
×ببخشید ولی نمیشه خواهرم هم بیاد تو گروه ما؟
=برای چی عزیزم؟
×خوب.... نمیخوام ازم جدا باشه..
=باشه... دویون تو یه گروه دیگ میره..
&چرا خانم؟ من این گروه رو دوس دارم😐
_شاید گروه مناسب تو نباشه🙃
&جوگوله؟ 😡(کره ای گفتم ولی معنیش میشه میخوای بمیری )
_.....
=ساکت باشین... دویون کاری نمیتونم بکنم...
و یدفعه زنگ خورد.....
بلند شدم تا برم خونه.. یدفعه جیمین امد جلوم...
×سلام🙂
+سلام😐
×اسمم جیمینه..
÷اسم منم جنیهه(با داد از اخر کلاس😂)
+میدونم...
×میای با هم دوست بشیم؟
و یدفعه جنی امد کنارمون..
÷هوم؟
+نه😊
÷چرا... (با کیوت ترین حالت ممکن)
+خوب.... باشه..
×🙂
÷😊اسمت چیه؟
+جئون جونکوک..
×عه ... با هم تو یه گروهیم...
+اهوم...
_منم هستما😂
و امد کنار من...
×چخبر چسفیل قهوه ای؟ 😂
_خوبم شیرکاکائو😂
÷هوی منم اینجا ما😐
_دیدمت...
+همو میشناسین؟ 😐
×اهوم... با هم از مدرسه دوست بودیم..
+اها...
_خوب... بیاین بریم...
و بعد با هم از دانشگاه خارج شدیم... از هم خداحافظی کردیم و به سمت خونه هامون رفتیم
(چند دقیقه بعد)
وسیله هامون رو برداشتیم و باز به سمت دانشگاه امدیم.. معلم اسمامون رو خوند و بعد وارد اتوبوس شدیم...
(چند دقیقه بعد)
یه اقایه:سلام بچه ها... خوش امدین... توضیحات مسابقه رو میدم...
(1 دقیقه بعد)
مسابقه باحالی نبود... ولی سرگرم کننده بود...
اقایه:خوب شروع کنین..
و بعد سوت رو زد...
همه بدو بدو کردیم و رفتیم تو جنگل...
÷کجا باید بریم؟
_فکر کنم کلید اون ته باشه....
×پس بریم اونجا..
و بعد رفتیم.. بازیش اینجوری بود که باید چند تا میاید پیدا میکردی و بعد در جعبه های اونجا.. بعد از توی جعبه ها نقشه رو بر میداشتی و....
(چند دقیقه بعد)
داشتیم موفق میشدیم که...
کرم ادمین فعال شد😂😂😂
اره دیگ... اقا نت نداشتم 8 بزارم..
- ۶.۷k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط