{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم
هوای گریه دارم من ، ولی با بغض میجنگم

چو یک اشکی که پنهان شد ز ترس ننگ لغزیدن
چنان مفلوک و مغمومم که خود یک لکه ی ننگم

ز حالم برکه میمیرد ز بغضم ماه میگرید
من آن مجنون دیروزم،ولی در ظاهرِ سنگم

به بغضم میزنم طعنه به اشکم میکنم تردید
برای روی پا ماندن ، ببین محتاج نیرنگم

من از آن حال نامعلومِ هر بارم نفهمیدم
که از ابر و کلاه و چتر و آن بارانی ام
دیدگاه ها (۳)

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

ما

آستانه اشرفیه و نمایی از سفیدرود #گیلان #شمال #استان‌گیلان #...

ماسوله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط